میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری

میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری

ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري (اديب اول)

ولادت

عبدالجواد اديب نيشابوري فرزند ملا حسين در سال 1281 ه.ق در "بيژن گرد"، از روستاهاي نيشابور چشم به جهان گشود. در اوان كودكي، با ابتلا به بيماري آبله ، چشم راستش را از دست داد و سوي اندكي براي چشم چپش باقي ماند.

تحصيلات

عبدالجواد اديب نيشابوري حافظه بسيار خوبي داشت. پس از آشنايي با خواندن و نوشتن، به تشويق پدرش ملاحسين، عازم نيشابور شد و سال 1297 ه.ق براي دانش اندوزي به حوزه پر رونق مشهد رفت؛ او پس از مدتي تحصيل در مدرسه خيرات خان و مدرسه فاضل خان ، سرانجام در مدرسه نواب حجره اي گرفت و ضمن فراگيري مقدمات علوم ادب، كتابهاي نهج البلاغه، مغني، مطول، مقامات بديعي، مقامات حريري، حاشيه و شمسيه را بدون استاد فراگرفت و مقداري فقه و اصول و حكمت و كلام را نزد اساتيد آن عصر حوزه، تلمذ كرد و به نيشابور بازگشت و پس از درگذشت پدر، در حدود سال 1310 ه.ق بار ديگر به مشهد عزيمت كرد و در يكي از حجره هاي مدرسه نواب مستقر شد.

عبدالجواد اديب نيشابوري اهل قناعت و مناعت طبع بود و از وجوهات كمتر استفاده مي كرد . او بياني صريح داشت و در مبارزه با جهل و ريا بيداد مي كرد.  ادیب نیشابوری شاعری خوش قریحه بود و درسرودن شعرازسبک قاآنی پیروی می‎کرد. اما بعد ازمدتی به شیوه ترکستانی روی آورد و سرانجام خود صاحب سبکی ویژه شد. ادیب نیشابوری شاعری توانا بود و انتخاب الفاظ و انسجام ترکیبات و معانی دقیق ازخصوصیات بارز شعراوست. ازادیب نیشابوری علاوه بردیوان اشعار، «بخشی ازشَرح مُعَلَّقات سَبعه و رساله‎ای درجمع بین عروض عربی و فارسی» باقیست.

فعاليتهاي آموزشي

عبدالجواد اديب نيشابوري بيشتر از راه حق التدريس آستان قدس رضوي و عايدات اندك ارثي نيشابور، روزگار مي گذرانيد. در بيشتر درسهاي او، متجاوز از سيصد طلبه شركت مي كردند. ايشان انساني سخت كوش بود، او با اين كه قدرت بينايي بسيار اندكي داشت، هرگز دست از مطالعه نكشيد. گاهي تا سپيده صبح چشم از كتاب بر نمي داشت و تا سحرگاهان به تحقيق و مطالعه مي پرداخت. وي زندگي نظام مندي داشت و هفته اي يك با به حرم مطهر مشرف مي شد. وي ضمن فعاليت هاي علمي ـ ديني، با موسيقي نيز آشنايي داشت.

شاگردان

در كنار تدريس شاگردان زيادي را پرورش و تربيت نمود كه برخي از آنها عبارتند از:

اديب ملك الشعراي بهار

بديع الزمان فروزانفر

محمد پروين گنابادي

محمد تقي مدرس رضوي

 محمود فرخ

محمد تقي اديب نيشابوري

محمد علي بامداد

سيدجلال الدين تهراني

سيد حسن مشكان طبسي.

آرا و گرايشهاي خاص

عبدالجواد اديب نيشابوري ضمن كسب علوم ديني، به تدريج بر دانسته هاي ادبي و تاريخي خود افزود. او همچنين نظريات ملاصدرا را مي پسنديد و در نجوم و جبر و مقابله و حساب و هندسه تسلط كامل داشت. اما بدون ترديد تخصص او در علوم ادب بود. او تمام قاموس و برهان قاطع را در حفظ نموده و افزون بر دوازده هزار بيت از اشعار عرب جاهلي را به خاطر سپرده بود.

غروب غم انگیز

عبدالجواد اديب نيشابوري در شصت و سومين سال زندگي خود، صبح جمعه ششم خرداد 1305 / 15 ذيقعده 1344 ه.ق درگذشت و در مقبره اي نزديك دارالحفاظ آستان قدس رضوي به خاك سپرده شد.

آیت الله حلبی

آیت الله حلبی

شیخ محمود ذاکر زاده تولائی معروف به حلبی (۱۷ شهریور ۱۲۷۹-۲۶ دی ۱۳۷۶) از روحانیون شیعه شهر مشهد و از پایه گذاران انجمن حجتیه مهدویه بوده‌است.

وی در سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ به فعالیت سیاسی پرداخته و از نهضت ملی شدن صنعت نفت حمایت می‌نمود.

حلبی پس از کودتای ۲۸ مرداد از سیاست کناره گرفت و افزایش تعداد بهائیان در ایران را زیر نظر گرفت. به همین منظور وی انجمن ضد بهائیت را پایه ریزی کرد که بعدها به نام انجمن حجتیه مهدویه نامیده شد. از فعالیت‌های این انجمن سعی در شناخت مفهوم اسلامی امام زمان است.

زندگی

در ۱۳ جمادی الاول ۱۳۱۸ هجری قمری (۱۷ شهریور ۱۲۷۹) متولد شد. ادبیات را بعد از گذراندن دوره‌های مقدماتی نزد میرزا عبدالجواد نیشابوری معروف به ادیب نیشابوری یا ادیب اول، فرا گرفت. سپس دروس سطح مقدمات فقه و اصول و منطق را نزد محقق، میرزا محمد باقر مدرس رضوی و میرزا جعفر شهرستانی فرا گرفت. بعد سطوح عالی را نزد شیخ محمد نهاوندی و میرزا محمد کفایی (فرزند صاحب کفایه الاصول، آخوند خراسانی) را گذراند. وی درس خارج فقه را ازآیت‌الله العظمی حسین قمی طباطبایی آموخت.همچنین دروس فلسفه را نزد فیلسوف معروف آقا بزرگ تهرانی تحصیل کرد و از مدرسین فلسفهٔ حوزهٔ مشهد شد اما پس از سال ها تحصیل و تدریس فلسفه تحت تاثیر آیت‌الله میرزا محمد مهدی اصفهانی قرار گرفت و از مخالفان فلسفه شد و بهترین تقریر درس استادش میرزا مهدی اصفهانی را نوشت که به تصحیح استاد در آمد و هم اکنون در کتابخانه آستان قدس رضوی موجود است . شیخ محمود حلبی بیست سال از محضر میرزا استفاده کرد و نزدیکترین شاگرد او بود. بعد از سال ها با تاسیس انجمن حجتیه به القای دروس میرزای اصفهانی در قشر تحصیل کرده پرداخت. محمود حلبی در راه بازگشت از سفر کربلا به بیماری صعب العلاجی دچار شد و آنجا بدست حسنعلی نخودکی اصفهانی درمان شد. این حادثه باعث شد که وی به شاگردان حسنعلی نخودکی بپیوندد و شاخص ترین شاگرد وی گردد. محمود تولایی پس از اتمام درسش در ۳۰ سالگی، شروع به سخنرانی در منبرها نمود و تا ۴۰ سال این کار را ادامه داد.

از شاگردان وی می‌توان به سید حسن افتخارزاده سبزواری، اصغر صادقی، جواد مادرشاهی و سجادی اشاره کرد.

Halabi khetabeh.jpg

وی در حدود ۸۰ سالگی به بیماری قلبی مبتلا می‌شود و در شامگاه روز جمعه ۱۷ رمضان ۱۴۱۸ برابر ۲۶ دی ۱۳۷۶ وفات یافت. پس از مرگش، محمود حلبی را در شب نوزدهم ماه رمضان در کنار مرقد شیخ صدوق، ابن بابویه طبق وصیتش دفن کردند.

 

آیت الله عبدالرزاق محدث حائری همدانی

محدث حائری همدانی، عبدالرزاق

فرزند على‏رضا بن عبدالحسین بن ابى‏طالب بن عبدالكریم بن یحیى بن محمد شفیع بن محمد رفیع بن فتح‏الله قزوینى حائرى اصفهانى.
اجدادش عموما اهل فضل و كمال بوده، به طورى كه مولى عبدالكریم مؤلف «نظم الغرر»؛ و محمد یحیى مؤلف «ترجمان اللغة» در شرح قاموس مطبوع مى‏باشد، در سال 1117 زنده بوده؛ و محمد شفیع نویسنده كتاب «متمم ابواب الجنان» متوفى در 1104؛ و محمد رفیع مؤلف كتاب «ابواب الجنان» مى‏باشد، و در سال 1089 وفات یافته است.
صاحب عهوان در 1291 در اصفهان متولد شده، و خدمت جمعى كثیر از فضلاى این شهر همچون: حاج میرزا بدیع درب امامى، و آخوند كاشى، و حاج آقا منیر بروجردى، و آخوند گزى، و آقا نجفى، و آقا سید محمد باقر درچه‏اى؛ و در همدان از سید عبدالمجید گروسى؛ و در نجف به درس جمعى از بزرگان حاضر شده؛ سپس به همدان مهاجرت نموده، و تا آخر عمر در آنجا به ترویج دین و نشر احكام از راه تألیف و تصنیف و منبر و محراب پرداخته، سرانجام در اوایل شوال 1383 در همدان وفات یافت.
تألیفات او بالغ بر هفتاد مجلد كتاب و رساله است، از آن جمله است: 1 - ذریعة المعاد، در شرح نجاة العباد 2 - رساله در غنا 3 - رساله در درایه 4 - رساله‏ى خلافیه بین شیخیه و امامیه 5 - رساله‏ى هدایه، در رد معتقدات صوفیه 6 - سلاسل الحدید فى عنق الفرید، در رد عبدالوهاب فرید، در موضوع رجعت 7 - قرآن و حجاب، مطبوع 8 - دلایل امامت از اسلام و خلافت، مطبوع 9 - الشهب الثاقبة.

آخوند ملا علی معصومی همدانی

آیت الله ملاعلی همدانی

 

مرحوم آخوند ملا علی بسیار صمیمی و خونگرم بود هر طلبه‏ای می‏توانست بدون ملاحظه و ممانعتی، خواسته خود را بیان کند. ایشان به علما و طلاب که تابستان‏ها به همدان می‏آمدند، توجه خاصی داشت و در تأمین آسایش آنان درحد توان تلاش و اقدام می‏کرد.

فقیه و عارف نامدار، آیت الله العظمی حاج شیخ علی معصومی همدانی معروف به آخوند ملاعلی همدانی در سال 1212 هجری قمری در روستایی از توابع همدان به دنیا آمد. پدرش مشهدی ابراهیم معصومی یک کشاورز ساده و معمولی ولی با ایمان و با تقوی بود.

مقام علمی

ملا علی از ابتدای کودکی مشغول تحصیل علوم دینی شد و در محضر یکی از علمای متقی و پرهیزکار محل، به نام ملا محمد تقی ثابتی تحصیل را آغاز کرد. سپس در اوائل نوجوانی عازم همدان شد و نزد اساتید و علمای بزرگی، به یادگیری نحو، منطق، معانی، بیان و علم اصول فقه پرداخت و برای تکمیل مراتب علمی و مدارج کلام، فلسفه، علوم متعالیه، ریاضیات و هیئت به حوزه علمیه تهران رهسپار گردید و در آنجا حدود پنج سال ازمحضر اساتید برجسته‏ای به ویژه حکیم و عارف هیدجی و مرحوم شیخ عبد النبی نوری به تحصیل علم و فن پرداخت.

پس از ورود آیت الله العظمی حائری به شهر مقدس قم در سال 1340 هجری قمری عازم این شهر شد و حدود ده سال به تعلیم و فرا گرفتن علوم اسلامی نزد آن استاد بزرگ پرداخت تا به مراحل عالیه اجتهاد و فقاهت نائل آمد.

در این دوران بود که ملاعلی همدانی خود یکی از مدرسین سرشناس و یکی از اساتید معتبر و نامور حوزه علمیه قم گردید و حوزه درسی او که شرح لمعه شهیدین را شامل می‏شد یکی از حوزه‏های پرجمعیت آن روز گردید.

در سال 1350 قمری بود که وقتی مردم همدان از محضر مؤسس حوزه علمیه قم تقاضا می‏نمایند که آخوند ملاعلی را جهت سرپرستی حوزه علمیه همدان به آن شهربرگردانند، مرحوم آیت الله حائری با توجه به نیاز مبرم منطقه غرب کشور، پیشنهاد آنان رابا سختی می‏پذیرد و به آنان می‏فرماید: "من مجتهد عادلی را برای سرپرستی شما مردم همدان فرستادم." با بازگشت مرحوم معصومی به همدان زعامت امور دینی مردم به عهده ایشان قرارگرفت و جهت فعالیت علمی خویش مدرسه آخوند ملا حسین را تجدید بنا نمود و خود در آن مدرسه مشغول تدریس طلاب گردید.

اساتید، تألیفات و شاگردان

مرحوم ملاعلی همدانی در طی دوران تحصیل از محضر جمع کثیری از بزرگان کسب علم و دانش نموده است که اسامی برخی ازآنان عبارتند از حضرات آیات: میرزا عبد الرزاق محدث حائری، شیخ علی گنبدی، شیخ علی دامغانی، میرزا محمود آقا مدرس کهکی، آخوند ملا محمد هیدجی، شیخ عبد النبی نوری، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، شیخ عبد الکریم حائری و بسیاری از علمای بزرگ دیگر.

اما آثار و تألیفات این فقیه و عارف بزرگ که متأسفانه تاکنون به چاپ هم نرسیده است، بسیار است که برخی از آنها عبارتند از: رساله در اجتهاد و تقلید، رساله در حالات صحابی معروف ابو بصیر، رساله در لباس مشکوک، رساله در قاعده لا ضرر و لا ضرار، رساله در عصیر عنبی و زبیبی و ثمری، رساله در کلام نفسی، رساله در اطراف احوال اصحاب اجماع، رساله در اسرار الصلوة، رساله در اربعین حدیثاً، رساله در حبط و تکفیر، حاشیه بر رساله انیس النجاة، حاشیه بر العروة الوثقی، تقریرات فقه و اصول آیت الله حائری و دیوان اشعار و سروده‎‏ها.

در طول حدود شصت سال تدریس، علمای بزرگی از محضر این مرد خدا استفاده کرده و در جرگه شاگردان آن مرد بزرگ به شمار می‏آیند، که برخی از آنها عبارتند از حضرات آیات و حجج اسلام: حاج سید محمود طالقانی، شهید دکتر محمد مفتح، شیخ حسین نوری همدانی، حاج میرزا حسن نوری، حاج شیخ علی اوسطی، حاج سید احمد خسروشاهی تبریزی، حاج شیخ محمد حسین بهاری، شیخ علی انصاری، حاج سید صادق شریعتمداری تبریزی، شیخ احمد رحمانی، عبد الرحیم عقیقی بخشایشی و بسیاری از بزرگان دیگر.

خصوصیات اخلاقی

مرحوم آخوند ملا علی بسیار صمیمی و خونگرم بود هر طلبه‏ای می‏توانست بدون ملاحظه و ممانعتی خواسته خود را بیان کند. ایشان به علما و طلاب که تابستان‏ها به همدان می‏آمدند، توجه خاصی داشت و در تأمین آسایش آنان درحد توان تلاش و اقدام می‏کرد.
او هرگز از بیان فضیلت دیگران امتناع نداشت. هر وقت طلبه‏ای از قم به محضر ایشان می‏آمد، از حال یکایک مراجع عالیقدر تقلید وقت جویا می‏شدند و عناوین مباحث درسی آنان را می‏پرسید و موقع خداحافظی سلام و ادعیه خود را به یکایک آنان بر زبان می‏آوردند و در غیاب آنان، فضایل و مکارم اخلاقی آنان را که در دوره جوانی و همدرسی با آنها انس گرفته بود به طلاب بیان می‏کرد.

وفات

سرانجام عالم و عارف بزرگ حضرت آیت الله شیخ علی معصومی همدانی پس از یک بیماری سخت، در هفدهم شعبان سال 1398 هجری قمری برابر با سی و یکم تیر سال 1357 هجری شمسی در بیمارستانی در لندن از دنیا رفت.

پیکر مطهرش جهت دفن به همدان انتقال داده شد و در مسیر و شهر همدان تشییع باشکوهی از ایشان به عمل آمد و بالاخره جنازه آن مرحوم در قبرستان عمومی شهر مدفون گردید.

علامه محمد تقی بهلول ثانی (ره)

مختصری از زندگی نامه

ولادت

 

هشتم جمادی الثانی۱۳۲۰ه.ق،۱۲۷۹ه.ش زمین یک بار دیگر شاهد تولد نوزادی بود که بعدها نادره ی دهر گردید و عالمی را مبهوت وجود خویش ساخت.او را محمد تقی نام نهادند تا هم ستاینده باشد و هم پرهیزگار.بعدها به دلیل هوش و ذکاوت بسیار فراوان و تقیّه به آداب غیر متعارف برای آشکار نشدن زوایای درونیش، بهلول ثانی لقب یافت.
تحصیلات

تحصیل را از۶سالگی آغاز می کنند و اولین استادشان نیز خاله پدر شان بود که به ایشان قرآن و نماز آموخت.طبق فرمایش خودشان از هوش و استعداد بی نظیرشان طی۲سال حافظ کُل قرآن می شوند و از همان کودکی منبر می رفتند.پدرشان به دلیل مخالفت اهل تصوف، از ترس اینکه به او آسیبی نرسد،ایشان را به سبزوار منتقل می کنند و در طی این مدت تحصیلات را نیز ادامه می دادند.از آنجا رهسپار نجف اشرف می شوند و دروس عالی را در آن دیار طی می کنند.سپس به ایران باز می گردند و به مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی پهلوی می پردازند.
ازدواج
ایشان همسر اول خود را به دلیل آغاز مبارزات، علارقم علاقه فراوان به وی، از ترس اینکه نکند مشکلی برایش ایجاد شود و فکر خودشان را هم مشغول کند، طلاق می دهند و از آن موقع تا ایام تبعید به یکی از روستاهای افغانستان، ازدواج نمی کنند.همسر دومشان نیز متأسفانه از دنیا می روند وایشان تا آخر عمر دیگر ازدواج نکردند و فرزندی هم نداشتند.


مبارزات سیاسی
ازآن پس به شدت مشغول مبارزات سیاسی علیه رژیم های ظالم شاهنشاهی می شود و یکی از عاملان به راه انداختن قیام مسجد گوهرشاد مشهد نیز ایشان بودند.حتی در این راه۳۱سال زندان و مدتها تبعید را هم به جان خریدند!
وفات
و سر انجام در تاریخ ۷/۵/۱۳۸۴ه.ش این عارف واصل، شیخ العارفین، اعجوبه دهر، مهاجد مکتوم و تندیس اخلاق حسنه چشم از جهان فرو بست و قدسیان راه گشودند تا نفسی بالفعل به مرجعش رجعت کند.

خاطرات و کرامات
بالاتر را دارم
شخصی ازایشان پرسید:درست است که می گویند شما طیّ الارض دارید؟
فرمودند:((بالاتر از آن را هم دارم، دیگر بین من و خدا حجابی باقی نیست!))
از شما قوی ترم
ایشان اواخر عمر اقامتی یکی دو ساله نیز درشهرستان دماوند داشتند و در مسجدی در منطقه جیلاردِ دماوند منبر می رفتند.
طبق عادت، ایشان اکثر روزها روزه بودند و منبر ایشان نیز قبل از اذان مغرب بود.در حین سخنرانی چند جوان در میان مجلس به هم می گویند:بنده ی خدا با این سن و ضعف،آن هم با دهان روزه،کاش منبرها را بعد از اذان می رفت.ناگهان ایشان بحث را عوض می کنند و می فرمایند:
((جوانها نگران من نباشند، من سه روز هم چیزی نخورم، چیزی نمی شود و از شما قوی ترم!))
حافظه بسیار استثنایی
حافظه ای استثنایی داشتند که به برخی از محفوظات ذهن ایشان اشاره می کنیم:
۱-کل قرآن مجید
۲-به نقلی۲۰۰هزار و به نقلی۷۰۰هزار بیت شعر
۳-به نقلی۱۲۰هزارو به نقلی۳۰۰هزار بیت شعر از سروده های خودشان
۴-تقریباً تمام مفاتیح الجنان
۵-بسیاری از صحیفه سجادیه
۶-بسیاری از خطبه های نهج البلاغه
۷-بسیاری از کتب ادبی و فقهی حوزه
۸-کتاب منظومه ملاهادی سبزواری
و...
که در نوع خود بی نظیر است!

طیّ الارض
حضرت آیت الله سیّد عباس کاشانی(ره)از شاگردان بنام میرزای قاضی(ره) می فرمایند:
ایشان بسیاری از اسرار مگویشان را برای من گفته اند که یکی از آنها طی الارض است!
دفع ساس ها
خود شیخ بهلول می فرمایند:
در ایام حبس در افغانستان، سه شب اول را به دلیل وجود و گزش ساس ها نتوانستم بخوابم.شبی دست به دعا برداشتم و عرض کردم:خدایا اگر این گزشها به پیشرفت دین تو کمکی می کند، من حاضرم تحمل کنم، ولی این گزش ها که به دین کمکی نمی کند. تو را به آبروی اهل بیت(علیه السلام)این ها را از من دفع کنید! در همان میان خواب به من چیره شد و وقتی بیدار شدم دیدم اثری از خارش و سوزش نیست و تمام حجره زندان پر از مورچه شده و گویی یک شال سیاه پهن کرده اند.مورچه ها قاتل ساسها بودند و آنها را دنبال می کردند و تخم های آنها را هم خوردند.از آن پس دیگر اثری از حتی یک ساس هم دیده نشد!
ظهور نزدیک است!
ایشان در یکی دیگر از منبرهایشان در منطقه جیلارد دماوند، فرمودند:
((ان شاالله ظهور نزدیک است،شاید من نبینم ولی این جوانان که پای منبر من نشسته اند خواهند دید!))
در جایی دیگر نیز فرموده بودند:
((هر صد سال متعلق به یک معصوم است و قرن چهاردهم هم برای حضرت صاحب(عج الله تعالی فرجه)است.انشاالله ظهورشان نزدیک است!))
حالا هم که حدود۱۰سال از قرن۱۴باقی است.ازفرمایشات اولیاءالله و نشانه های آشکار شده بر می آید که ان شاالله ظهور حضرت نزدیک است!
اول برویم حرم
مولف کتاب ارزشمند(بهلول قرن چهاردهم)در این کتاب آورده است:
روزی به همراه آقا، هنگام اذان ظهر ازتهران به قم رسیدیم و کمی هم خسته بودم.من در دلم با خود گفتم: به ایشان بگویم الان خسته ام و نماز را در خانه بخوانیم و شب برای زیارت به حرم برویم.
ناگهان به بنده فرمودند:((شیطان همیشه کارهایی مثل عبادت و نمازرا سخت جلوه می دهد، من به هر جایی وارد شوم اول به زیارت حرم آن منطقه می روم، البته خوب شیطان این را سخت جلوه می دهد و مثلاً می گوید:الان خسته ای یا حرف دیگر!)) من که متوجه اشتباهاتم شدم سکوت کرده و به زیارت حرم رفتیم و در همان جا نماز خواندیم.


راه کربلا باز می شود
حجت الاسلام موسوی مطلق نقل می کنند:
قبل از سال۱۳۷۷ راه کربلا بسته بود.شیخ بهلول در تابستان۷۶به بنده فرمودند:
((تا عید راه کربلا و شما هم به کربلا می روید!))
همینطور هم شد و بنده به طور معجزه آسایی در خرداد۷۷به کربلا مشرف شدم!
دعای باران در جوانی
در ایام حضورشان در شهرستان دماوند داستانی را از خودشان اینچنین بیان فرمودند:
در ایام جوانی در منطقه خودمان، گناباد، خشکسالی رخ داده بود و باران نمی آمد.مردم به سراغم آمدند تا دعا کنم و باران بیاید.من هم گیوه هایم را در آورده و زیر بغل گرفتم و به تپه ای رفتم و از خداوند تقاضای باران نمودم.اندکی نگذشت که باران به شدت باریدن گرفت و آنقدر ادامه یافت که دوباره مردم آمدند و ازمن خواستند دعا کنم تا باران قطع شود!



ویژگی های اخلاقی
تواضع
بسیار اهل تواضع و فروتنی بودند.با آن مقام علمی و عرفانی آنقدر خود را پایین نگه می داشتند که اگر کسی ایشان را می دید فکر می کرد یک پیرمرد ساده باشد.
روزی یکی ازشاگردان از ایشان می پرسد:((آقا جان، نظر شما درباره فلان جمله ابن سینا چه است؟)) در پاسخ می فرمایند:
((پسرم،ابن سینا حکیم بود،جمله را حکیم می فهمد، من که حکیم نیستم!))
کمک به زن عرب
حضرت آیت الله خزعلی نقل می کنند:
جناب بهلول برای بنده تعریف کرده اند که:
روزی فاصله ی بین مکه و مدینه را پیاده می رفتم.در راه هندوانه ای خریدم و خوردم و پوستش را هم تا پیدا شدن رنگ سبز آن تراشیدم و خوردم و آنرا هم گوشه ای گذاشتم.دیدم زن عربی از خیمه در آمد و پوستها را برد.
گفتم شاید می خواهد به گوسفندانش بدهد.دیدم مقداری خودش خورد و مقداری هم به فرزندانش داد!گفتم:ای وای بر من، فقر تا چه حد؟
صد و پنجاه ریال سعودی داشتم که همه را به او دادم و به خدا توکل کردم و راه افتادم.در راه ماشینی که زائران ایرانی را میرساند ایستاد و مرا شناختند و گفتند بیا تا شما را هم برسانیم.من نپذیرفتم و آنها در نهایت پول جمع کردند و۱۵۰۰ریال سعودی به من هدیه داند!و خداوند۱۰برابر آنچه من بخشیدم به من بخشید!

غذای بهلول

در تمام عمر یا روزه بودند و یا تنها دو وعده غذا میل می فرمودند و غذای ایشان هم تنها نان و ماست بود و معتقد بودند:((یکی غذا و دیگری پیاده روی، عامل سلامت بدن من است.)) یک شب مشغول افطار روزه شان و تناول نان و ماست بودند که یکی از دوستانشان می پرسد:آقا، منظور از هواهای نفسانی در غذا خوردن چیست؟ مگر همه غذاها نعمت خدا نیستند؟
ایشان پس از چند دقیقه تناول نان و ماست فرمودند:
((من تا اینجا که غذا خوردم ضرورت بدنم و برای اینکه بتوانم عبادت کنم غذا خوردم.)

نان از برای کُنج عبادت گرفته اند 
صاحبدلان، نه کنج عبادت برای نان!
و بعد دوباره ساکت شدند و چند لقمه دیگر خوردند.سپس فرمودند:
((این چند لقمه نیز خوردنش مانعی نداشت، امّا هر چه که از حالا به بعد بخورم هوای نفس است و اسراف است، این پاسخ شما بود!))
همدردی با مردم
حجت الاسلام سیّد مصطفی موسوی نقل می کنند:
روزی خواستیم به همراه آقا از قم به تهران برویم، ما عرض کردیم که با ماشین سواری برویم تا سریع تر برسیم.
ولی ایشان نپذیرفتند و با اتوبوس رفتیم.در راه فرمودند:
((ما هم باید مانند مردم با اتوبوس برویم.)) به تهران هم که رسیدیم نپذیرفتند که با ماشین سواری برویم و با اتوبوس شرکت واحد رفتیم و چون شلوغ بود مجبور شدیم بایستیم.بنده عرض کردم:آقا خسته نشدید؟فرمودند:
((نه خیر، من می توانم۶فرسخ پیاده راه بروم، من برای شما ناراحتم!))
ناگفته نماند که یکی دیگر از ویژگی های این عارف روشن ضمیر، دائم السفر بودنشان بود.
پا به پای مردم
یک روز به حجت الاسلام موسوی می فرمایند:
((می دانی چرا جوراب نمی پوشم؟چرا ساده لباس می پوشم؟))
عرض کردم:نه خیر، آقا نمی دانم.
فرمودند:
((چون ما پیشوای مردمیم و جلوی آنها راه می رویم و امامشان هستیم، لذا باید در حد ضعیف ترینشان باشیم و اگر لباس نداشتند بگویند:لباس نداشتن که عیب نیست، تازه بهلول هم لباس ندارد!))
ترک چای
ایشان در تمام عمر لب به چای نزدند و می فرمودند:
((از وقتی که شنیدم چای را ناپلئون به قصد ضرر رساندن به سلامتی مسلمانان به ایران وارد کرد، دیگر لب به چای نزدم و می بینید که از چای خورها سالم ترم! ناپلئون حتی گفته بود: اگر روزی رسید که فرزندان مسلمانان صبح برخاستند و چای طلب کردند،آنروز روز پیروزی ماست!))
محققان نیز بر این باورندکه چای به ازای هر۴۰ضرر یک فایده دارد.
و از جمله آن عبارتند از:افزایش سودای خون،کاهش حافظه، سردی بدن، رسوب در کلیه ها،کاهش آهن خون و...
دقت در شرعیات
حاج شیخ بهلول می فرمایند:
((در طول عمرم سعی کردم حتی مکروهات را هم انجام ندهم، هیچ گاه دروغ نگفتم و هیچ گاه نماز شبم ترک نشد!))
رفتار با سوء قصد گر
در زندان افغانستان که بودند،سنّی های متعصب به یکی از ماست بندها قول پول زیادی را به شرط مسموم و کشتن شیخ می دهد.آن ماست بند نیز ماستی را مسموم کرده و به شیخ می دهد.امّا شیخ خوشبختانه جان سالم به در می برد.دوستان شیخ قصد حمله به مغازه او را داشتند و شیخ اجازه ندادند وفرمودند:«نه، تقصیر او نبود، احتمالاً من وبا گرفته بودم» پس از اعلام نتیجه پزشک مبنی بر مسموم بودن ماست، اطرافیان از شیخ خواستند که علیه ماست بند شکایت کنند.اما شیخ فرمودند:
((نه خیر،امامان ما به ما چنین دستوری نداده اند،امام حسن مجتبی(علیه السلام)را ۷مرتبه زهر دادند، ولی ایشان هیچ یک از زهر دهنده ها را دستگیر نکرد!و...))
محقق عرض می کند که:حتی نقل است وقتی همسر امام حسن مجتبی(علیه السلام)ایشان را مسموم نمود،خودش ترسیده بود و می خواست فرار کند، ولی از اضطراب راه را گم کرده بود.حضرت با آن حال، راه خروج را به او اشاره کردند و فرمودند:((از آنجا برو!))

اساتید و شاگردان
اساتید:
دروس سطح را نزد آخوند ملاعلی معصومی همدانی و حضرت آیت الله مرعشی نجفی فرا می گیرند و در نجف نیز نزد حضرت آیت الله سیّد ابوالحسن اصفهانی، دروس خارج فقه و سایر دروس را می آموزند.روزی آقا سیّد ابوالحسن به ایشان می فرمایند:
((شما از که تقلید می کنید؟))
ایشان در پاسخ می گویند:((ازشما)) آقا سیّد ابوالحسن می فرمایند:
((پس من به شما می گویم به ایران باز گرد و شروع به مبارزات علیه ظلم کن، اینجا مجتهد درس خوان زیاد است، مجتهد مبارز کم است!)) لذا ایشان نجف را ترک کرده و مبارزات خود را آغاز می کنند.
شاگردان
مبارزات سیاسی مجال تربیت شاگرد را از ایشان گرفت، امّا هر کجا که رحل اقامت انداختند، تشنگان معرفت الهی را سیراب نموده و هر کس جرعه ای از دست ایشان نوشیده است.  

فرمایشات، نظرات، نصایح

-ایشان در مورد حضرت آیت الله خامنه ای می فرمایند:
((من اهل زهد هستم، ولی آقای خامنه ای از من زاهد تر است، چون من مالی ندارم و زاهدم ولی ایشان می تواند داشته باشد، ولی زاهد است!باید این رهبر شیعیان را حمایت کرد!))
حضرت آیت الله خامنه ای هم در مورد ایشان فرموده اند:
((ایشان حق بزرگی بر گردن انقلاب دارند!))


-حضرت آیت الله سیّدعباس کاشانی(رحمه الله علیه) از عارفان عظیم و از شاگردان بزرگ مرحوم میرزای قاضی در وصف شیخ محمد تقی بهلول می فرمایند:

((شیخ السالکین،اعجوبه دوران حاج شیخ محمد تقی بهلول ثانی، ادامه الله الاسلام ذخراً و للمسلمین لوذاً که بیش از ربع قرن است اینجانب با وی آشنایی عمیق و شناسایی دقیق داشته ام، تشخیصم چنان است که او عالمی است عامل و عابدی است متهجّد و عارفی است فرزانه، بلکه مجموعه ای است متنوع.

 

شهید آیت الله محمد صدوقی

شهید محراب روحش شاد

بیاد اولین شهید محراب اسلام حضرت علی (ع)

شهید آیه الله صدوقی كه به حق ، شیخ الشهدا و سومین شهید محراب نامیده شده است، نماینده امام خمینی (ره) در استان و امام جمعه یزد بود، درآخرین نماز جمعه اش كه مصادف با دهم ماه مبارك رمضان 1402 مطابق با یازدهم تیرماه 1361 بود، بعد از ادای نماز، منافقی قسی القلب به ایشان نزدیك شد و با به آغوش كشیدن آن پیر زاهد و منفجر كردن نارنجكی كه در دست داشت، وی را به شهادت رساند و این همان معراج الی سوی الله بود كه شهید ، آرزویش را داشت و بارها از خدا خواسته بود. این عالم شهید از یاران صدیق و باوفای امام خمینی (ره) و یاور مردم محروم بود و خود را از مردم جدا نمی دانست.

زندگینامه

در سال 1327 هجری قمری ، در خانواده ای روحانی در یزد متولد شد. پدر او آقا میرزا ابوالطالب صدوقی از روحانیون معروف یزد بود  و امامت مسجد روضه محمدیه را بر عهده داشت و یكی از مراجع برتر دوران خود به شمار می رفت. محمد در سن هفت سالگی پدر ، و در سن نه سالگی مادر خویش را از دست داد.

وی تحصیلات حوزوی را تا حدود لمعه و قوانین در مدرسه عبدالرحیم خان یزد به پایان رساند و در سال 1348 قمری ، جهت ادامه تحصیلات عازم اصفهان شد و سال بعد برای ادامه تحصیل به قم عزیمت، و حدود 21 سال جهت كسب علوم و معارف اسلامی و استفاده از محضر اساتید بزرگ در آن شهر اقامت گزید. در آغاز چند سالی از محضر آیه الله شیخ عبدالكریم حائری كسب فیض نمود.

بعد از ارتحال آیه الله حائری (ره) ، در سال 1355 قمری با توجه به این كه مرجع آن زمان آیه الله  سید ابوالحسن اصفهانی در نجف اقامت داشتند وسرپرستی حوزه بلاتكلیف مانده بود، بنا به پیشنهاد امام خمینی (ره) و عده ای از مدرسین حوزه ، از حضرت آیه الله بروجردی كه در آن زمان در بیمارستان فیروز آبادی بستری بودند و محل سكونتشان بروجرد بود، دعوت به عمل آوردند تا به قم بروند وسرپرستی حوزه علمیه قم و طلاب را در آن شرایط خاص به عهده گیرند و برای این امر آیه الله شیخ محمد صدوقی به همراه چند تن دیگر مأمور شده و موفق به جلب نظر حضرت آیه الله بروجردی گشتند و آن بزرگوار رحل اقامت در قم افكندند.

آیه الله صدوقی نقش عمده ای در سازماندهی حوزه بر عهده گرفت و ضمن تدریس علوم دینی ، خود نیز از محضر بزرگانی چون آیات عظام سید محمد تقی خوانساری، حجت، صدر و بروجردی استفاده نمود .

صدوقی در سال 1330 شمسی به یزد مراجعت كرد و بنا به پیشنهاد روحانیون سرشناس یزد ، در آن شهر ماند ، و به تدریس مشتاقان پرداخت و با ایجاد تغییراتی ، مدارس دینی را نوسازی نمود.

امام و آیه الله صدوقی

آیه الله صدوقی پس از چند سال اقامت در یزد ، عازم قم شد ، و در آنجا با امام (ره) كه از مدرسین بزرگ حوزه بودند، بیش از پیش آشنا گردید . آیه الله صدوقی، هفته ای چند جلسه به خدمت ایشان می رسیدند.

با شروع نهضت امام(ره) درسال 1341 و ادامه آن، آیه الله صدوقی نیز با نهضت ایشان همراه و همگام شد و نقش بزرگی را در سازماندهی روحانیون وروشنگری مردم یزد ایفا كرد و از آن تاریخ در تمام فراز و نشیب های حركت انقلاب اسلامی از یاران امام(ره) بود و از مروّجان افكار متعالی رهبر كبیر انقلاب اسلامی به شمار می آمد .

پس از تبعید امام (ره) به تركیه و سپس به نجف اشرف ، ارتباط مرحوم صدوقی با امام از طریق مراسلات برقرار بود و تا آخرین حد توان خویش، امام (ره) را در مبارزه با رژیم همراهی می كرد.

صدوقی پیام های امام (ره) را كه توسط تلفن به او می رسید، به اطلاع علمای مشهد، تبریز ، شیراز و دیگر شهرها می رساند.

شهید صدوقی  در مبارزه با شاه ، یكی از محورهای مبارزه به حساب می آمد  . او اعلامیه هایی درمحكوم نمودن جنایات رژیم از جمله فاجعه سینما ركس آبادان صادر كرد ، بعد از پیروزی انقلاب نیز در مورد مسائل مهم انقلاب همواره مورد مشورت پیشتازان روحانیت مبارز بود.

شهید آیه الله صدوقی در تاریخ 31 مرداد 1358 به عنوان امام جمعه منصوب شد

(1) و هنگامی كه حادثه تاسف بار زلزله كرمان به سال 1360 روی داد از طرف امام خمینی (ره) مسئول رسیدگی به زلزله زدگان آن استان شد و زحمات زیادی را در این راه متحمل گشت.

قربانی شدن و قربانی دادن در راه انقلاب و پیروزی آن اجتناب ناپذیراست به ویژه انقلابی كه برای خداست... قربانی برای یك انقلاب بزرگ ، نشانه یك پیروزی و نزدیك شدن به هدف است.

... چه كسی اولی به شهادت است در زمانی كه كفر بنی امیه اسلام را تهدید می كرد، از فرزند معصوم پیامبراسلام(ره) و فرزندان و اصحاب او چه كسی اولی به شهادت است ، در عصری كه استكبار جهانی و فرزندان خلف آن درداخل و خارج، اسلام عزیز را تهدید می كنند، از امثال شهید بزرگوار ما ،  فقیه متعهد و فداكار اسلام ، شهید صدوقی عزیز- رضوان الله علیه- شهید بزرگی كه در تمام صحنه های انقلاب حضور داشت ویار و مددكار گرفتاران و مستمندان بود... این مدعیان خدمت به خلق و قیام برای خلق كه در بیغوله ها خزیده و در حال انقلاب به چپاول اسلحه و مهمات بیت المال خلق فعالیت شبانه روزی نمودند،اینك كه خداوند تعالی چهره كریه شان را آشكار كرد و دستشان را ازمال و جان خلق الله  كوتاه نمود، چنین خدمتگزارانی را از این خلق می گیرند... این جانب دوستی عزیز كه بیش از 30 سال با او آشنا و روحیات عظیمش را ازنزدیك درك كردم از دست دادم و اسلام خدمتگزاری متعهد و ایران فقیهی فداكار و استان یزد سرپرستی دانشمند را از دست داد [ اما ]  در ازاء آن به هدف نهایی ، كه آمال این شهیدان است نزدیك شد.

شهید آیت الله دستغیب

آیت الله دستغیب

روح شهیدان محراب شاد آمین یا رب العالمین

روز جمعه 20 آذر 1360/14 صفر 1402 ه. ق، آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، مردی كه عمری را در محراب عبادت و در خدمت به خلق خدا سپری كرده بود، در حالی كه عازم سنگر نماز جمعه در شهر شیراز بود، در یكی از كوچه ها با انفجار بمبی توسط منافقین، به شهادت رسید.

زندگی نامه

سید عبدالحسین، به سال 1288 شمسی، در شیراز در یك خانواده روحانی كه 800 سال سابقه ی علم و فضیلت دارند، پا به عرصه ی وجود نهاد. پدرش سید محمد تقی هنگام تولد فرزندش در كربلا به سر می برد و از آن جایی كه ولادت این كودك مقارن با عاشورای سال 1332 قمری بود، نام او را عبدالحسین نهادند.

در سال های كودكی، از بركت هوش سرشار و استعداد شكوفایی كه خداوند به او عطا فرموده بود، تحصیلات مقدماتی را به سرعت به اتمام رساند. شهید در دوازده سالگی پدر را از دست داد و مسؤولیت خانواده بر عهده ی او قرار گرفت.

در سال 1310 شمسی، برای ادامه ی تحصیل راهی نجف شد و از محضر آقایان حاج شیخ كاظم شیرازی، آیت الله اصفهانی، حاج سید میرزا اصطهباناتی و حاج میرزا علی آقا قاضی طباطبایی، كسب فیض كرد و به درجه ی اجتهاد رسید. پس از مراجعت از نجف، ضمن اقامه ی نماز جماعت در مسجد جامع عتیق شیراز و ترویج و تبلیغ دین اسلام، به تحصیل و فراگیری علم و دانش ادامه داد و از محضر فقیه و عارف نامی، مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد انصاری كسب فیض كرد.

در سال 1321 شمسی، به همت شهید دستغیب مسجد جامع عتیق شیراز كه از بناهای تاریخی و بیش از هزار سال قدمت دارد، مرمت و بازسازی شد و از ویرانی نجات یافت. از آن زمان به بعد، این مسجد نزدیك به چهل سال، چون گوهری تابناك در سرزمین فارس می درخشید و در طی این مدت آیت الله دستغیب با برپایی مرتب مراسم دعای كمیل، زیارت عاشورا و دعای توسل و بیان دروس اصول عقاید، تفسیر قرآن و اخلاق، آن مكان را به سنگر هدایت و تربیت نسلی زنده و مجاهد تبدیل كرده بود. آیت الله دستغیب كه ریاست حوزه ی علمیه ی فارس را به عهده داشت، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، مدارس علمیه ی قوام، هاشمیه و آستانه ی شیراز را كه سال های طولانی توسط رژیم پهلوی تعطیل شده و خالی از طلاب بود زنده  كرد.

مبارزات سیاسی

مبارزات سیاسی شهید از زمان رضاخان آغاز گشت. هنگامی كه رژیم پهلوی دست به كشف حجاب زد، او به طور آشكار به مخالفت برخاست. تهدیدها و آزار و اذیت رژیم هیچ گونه خللی در اراده ی او در ادامه ی مبارزه وارد نمی ساخت و حتی زمانی كه ایشان را ممنوع المنبر می كردند، بر روی زمین می نشست و مردم را موعظه می كرد و وقتی مأمورین رضاخان اعتراض می كردند، پاسخ می داد كه او را از منبر رفتن منع كرده اند، نه از سخن گفتن بر روی زمین.

اوج مبارزات شهید علیه رژیم، زمانی بود كه رژیم لوایح ششگانه و مسایل ایالتی و ولایتی را مطرح كرد كه منجر به جنبش سال 1341 و آغاز نهضت امام خمینیقدس سره و قیام خونین پانزده خرداد 1342، شد.

در 15 خرداد 1342، توسط دژخیمان شاه بازداشت و به تهران تبعید شد. در سال 1343، نیز برای دومین بار دستگیر و به تهران اعزام و زندانی و سپس تبعید شد.

از این تاریخ به بعد، كه موج خفقان بر جامعه ی ایران سایه خود را گسترده بود، شهید با زیركی و پایمردی هر چه تمامتر مبارزات ضد رژیم مردم مسلمان، به ویژه اهالی محترم فارس را رهبری می كرد. در سال 1356، عوامل شاه، ایشان را مدتی در منزل خود محصور و تحت نظر داشتند كه این اقدام با عكس العمل شدید مردم انقلابی شیراز رو به رو شد و رژیم مجبور به عقب نشینی گردید. پس از كشتار وحشیانه ی رژیم شاه در پنجم رمضان در شیراز كه منجر به تعطیلی مسجد جامع این شهر به مدت دو هفته شد، حكومت نظامی اعلام گردید و آن عالم مجاهد را دستگیر و در تهران زندانی و سپس تبعید كردند. در طی این مقطع از مبارزات بود که آیت الله دستغیب، به همراه چهارتن دیگر از علما اعلامیه ای صادر و شاه را از سلطنت خلع نمودند.

شهید دستغیب، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به نمایندگی از مردم استان فارس در اولین مجلس خبرگان انتخاب و در همین ایام بنا به درخواست مردم و به فرمان امامقدس سره به سمت امام جمعه شیراز منصوب گردید.

آیت الله دستغیب از ارادتمندان به امامقدس سره  و حامیان سرسخت ولایت فقیه بود. یك بار در جمع سپاه پاسداران شیراز فرمودند:

«هر كس بگوید من امام زمان(عج) را قبول دارم، ولی امام امت را

قبول ندارم، دروغ می گوید، بدانید امام زمان را هم قبول ندارد. اگر

امام زمان هم می آمد اطاعت او را نمی كرد. این یك اعتراف كذب

زبانی است، دروغ می گوید. به خدا كسی كه مخالفت با نایب امام

زمان (عج) می كند و می گوید، من به امام زمان عقیده دارم، عقیده

ی خشك و خالی معنی ندارد، امام وقتی امام است كه تو مأموم او

باشی.»

پیام امام خمینی قدس سره  به مناسبت شهادت آیت الله دستغیب

بسم الله الرحمن الرحیم

انّا لله و انّا الیه راجعون

شهادت برای فرزندان اسلام و ذریه پیامبر عظیم الشأن – صلی الله علیه و آله – و اولاد فاطمه – علیها سلام – و یادگاران حسین – سلام الله علیه – در راه هدف و اسلام عزیز و قرآن كریم، چیزی غیر عادی و پدیده ای غیر معهود نیست.

ملت بزرگ اسلام از محراب مسجد كوفه تا صحرای افتخار آمیز كربلا و در طول تاریخ پردازش سرخ تشیّع، قربانیانی ارزشمند به اسلام عزیز و فی سبیل الله  تقدیم نموده و ایران شهادت طلب هم از این پدیده سعادتمند، مستثنی نیست و انقلاب اسلامی گوش و چشمش پر از این شهیدان حسین گونه است. ملت عزیز ما در روز رستاخیز با سرافرازی در پیشگاه مقدس خدای بزرگ و پیامبران و اولیا عظیم الشأن، صف های طولانی از شهیدان در راه دفاع از حق عرضه می دارد، از علمای اعلام و ائمه ی جمعه و جماعت تا فداكاران و سربازان در جبهه های دفاع از حریم مقدس اسلام.

پیامبر بزرگ اسلام كه بر امم دیگر حتی به سقط، مباهات می كند، مطمئن هستیم به فداكاری این عزیزان جبهه و پشت جبهه و این شهیدان محراب و منبر و در صف جماعات و در داخل مسجدها و بیمارستان ها مباهات می فرماید. و چه بهتر و گواراتر كه با شهادت این فرزندان اسلام و ذریه ی طاهره بر افتخارات آن بزرگوار در روز عرض اعمال، هر چه بیشتر بیفزاییم. عزیزان و نور چشمان ما در جبهه های جنوب و غرب هر روز با سركوبی اشرار امریكایی و عقب راندن و به جهنم راندن و به جهنم فرستادن جنود شیطان برای اسلام سربلندی و عظمت خلق می نمایند. به طوری كه تاب تحمل این پیروزی ها را از امریكاییان خارج و داخل، منافق و منحرف، سلب نموده و بر جنون و وحشیگری های آنان افزوده است.

شما فرضاً شهید بهشتی را گناهكار بدانید، شهدای دیگر مثل شهید مدنی و شهید دستغیب كه جز تربیت محرومان و هدایت مردم گناهی نداشته اند، با چه انگیزه ای شهید می كنید. شما به گمان خود اگر اینان را به جرم وفاداری به اسلام و طرفداری از محرومان و مظلومان مستحق قتل بدانید، اطفال معصومی كه در گهواره جای دارند و زبان باز نكرده اند چه گناهی دارند؟ جز آن كه اطفال مسلمانانی هستند كه مخالف سلطه ی امریكا به جان و مالشان می باشند.

امروز، روز جمعه و نماز و عبادت، دست جنایتكار امریكاییان یك شخصیت ارزشمند كه مربی بزرگ و عالمی عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود، از دست ملت ایران و اهالی محترم فارس گرفت و حوزه های علمیه و اهالی ایران را به سوگ نشاند.

حضرت حجت الاسلام و المسلمین شهید حاج سید عبدالحسین دستغیب را كه معلم اخلاق و مهذب نفوس و متعهد به اسلام و جمهوری اسلامی بود با جمعی از همراهانشان به شهادت رساندند و خدمت خود را به ابرقدرت و ابر جنایتكار زمان ایفا كردند، به گمان آن كه به ملت رزمنده ی ایران آسیب رسانند و آنان را در راه هدف به سستی بكشند. این كوردلان نمی بینند كه در هر شهادتی و در هر جنایتی ملت متعهد به اسلام و كشور، مصمم تر و در صحنه حاضرترند؟ اینان پس از بمباران شهرها در جنوب و غرب و قتل عام های فجیع مردم بی پناه، فریاد جنگ جنگ تا پیروزی را نشنیدند كه ملت وفادار، شهادت را در راه خدا با آغوش باز پذیرا هستند؟ یا می خواهند شكست های لشكر كفر را و آتشی كه به جان دوستان و اربابانشان از پیروزی رزمندگان ایران افتاده است با خون این مردان خدا فرو نشانند؟

اینك سزاوار است اصحاب نظر و ارباب تحلیل در این شرارت ها و جنایت ها فكر كنند كه انگیزه ی آن كه در هر پیروزی و دنبال هر شكست حزب بعث امریكایی، یك جنایت بزرگ از این منافقان و منحرفان واقع می شود، چیست. از باب اتفاق نمی شود باشد كه دنبال پیروزی آبادان جنایتی واقع و دنبال فتح بستان باز جنایت و امروز به دنبال فتح عظیم در غرب و شكست مفتضحانه دشمنان اسلام، این جنایت بزرگ واقع شد.

آیا این ها همه بنا به اتفاق است یا حساب شده و دیكته شده عمل می شود؟

آیا ما این بزرگان، علما و معلمان ارزشمند را برای جبران شكست آمریكا در منطقه و صدام امریكایی در جبهه ها از دست می دهیم؟ رحمت خداوند بر این مجاهدان عظیم الشأن كه شهادتشان پیروزی اسلام را بیمه می كند و ننگ و نفرت بر امریكای جنایتكار و دست نشاندگان و هواداران آن.

اینجانب این ضایعه بزرگ و فاجعه اسفناك را بر حضرت مهدی – ارواحنا له الفدا – و ملت شجاع ایران و اهالی معظم استان فارس و خانواده ی آن شهید تسلیت می گویم  و به پیشگاه مقدس پیامبر اسلام، این فداكاری های ملت اسلام و مجاهدات قشرهای مختلف ایران را تبریك عرض می كنم و برای خاندان این شهید پر افتخار از خداوند تعالی توفیق صبر و بردباری و سلامت طلب می نمایم. سلام بر مجاهدان بزرگوار اسلام و درود بر رزمندگان غرب و جنوب و تهنیت بر نیروهای نظامی و مردمی پیروزی آفرین در جبهه ی غرب.

از خداوند تعالی پیروزی نهایی لشكر اسلام را بر قدرت های شیطانی مسئلت می نمایم.

والسلام علی عبادالله الصالحین

                                                                                                    روح الله الموسوی الخمینی

شهید آیت اللّه مدنی

شهید آیت اللّه مدنی دومین شهید محراب

تولّد شهید

 

شهید آیت اللّه سیّد اسداللّه مد نی در سال 1293 هجری شمسی در منطقه «آذرشهر» استان آذربایجان شرقی دیده به جهان گشود. پدر ایشان مرحوم آقا میرعلی در بازارچه آذرشهر به بزّازی مشغول بود. شهید بزرگوار در سنّ چهار سالگی از نعمت مادر محروم شد و نیز در سنّ 16 سالگی پدر خود را از دست داد و با رنجی فراوان وارد دوران جوانی شد.

دوران تحصیل

شهید محراب آیت اللّه مدنی در آغاز جوانی برای کسب علم و کمال، زادگاه خویش را ترک گفت و به شهر مقدّس قم عزیمت نمود. وی با وجود مشکلات فراوان ناشی از فوت پدر و استبداد رضاخانی با پشتکار بسیار به تحصیل علوم دینی پرداخت. او پس از بهره گیری از محضر استادان بزرگی چون آیت اللّه سید محمّد تقی خوانساری و آیت اللّه حجّت کوه کمری و حضور در حلقه درس فلسفه و عرفان امام خمینی(ره) به نجف اشرف هجرت کرد و در کنار تکمیل تحصیلات عالی خویش، تدریس در سطوح گوناگون را نیز آغاز کرد. دیری نپایید که از استادان معروف حوزه علمیه نجف شد و توانست از مراجع بزرگی چون آیت اللّه حکیم، آیت اللّه حجّت کوه کمری و آیت اللّه خوانساری اجازه اجتهاد بگیرد.

مبارزه با فرقه استعماری بهائیت

شهید آیت اللّه مدنی از مجاهدان غیوری است که نخستین فعّالیّت سیاسی و اجتماعی خود را ستیز با فرقه گمراه بهائیت قرار داد. به روایت تاریخ، رضاخان و عوامل داخلی استعمار برای سرکوب اسلام، مخصوصا مکتب شیعه، زمینه فعّالیّت بهائیت و دیگر فرقه های ساختگی را فراهم نمودند؛ تا آنجا که در زمانی کوتاه، سرمایه داران بهایی در آذربایجان و به ویژه اطراف تبریز، بعضی از کارخانه های برق را در دست گرفتند. آیت اللّه مدنی پس از آگاهی از وضع موجود، با سخنرانی های افشاگرانه و تحریم برق تولیدی آن کارخانه ها و منع خرید و فروش با این فرقه گمراه، سرانجام شهر مذهبی آذرشهر را از لوث وجود استعمارگران پاک نمود.

مبارزه با طاغوت

هنگامی که انسان در تاریخ می اندیشد، در می یابد که همه علما و بزرگان دین برای تشکیل حکومت دینی از هیچ فعّالیتی دریغ نمی کردند. مبارز نستوه آیت اللّه مدنی تمام عمر خویش را در راه ترویج اسلام و مبارزه با رژیم فاسد طاغوت گذراند. او با زبان گویای خود آگاهی و باور دینی را برای مردم به ارمغان می آورد. او با مسافرت های تبلیغی در داخل و خارج از کشور، چهره منفور طاغوت را بر همگان آشکار می ساخت و برای احیای دین مقدّس اسلام از شهادت هراسی نداشت.

گستره فعّالیت های سیاسی و مذهبی شهید

هنگامی که انسان به چهره های درخشان تاریخ انقلاب اسلامی نظر می کند، به این نکته مهمّ دست می یابد که آنها در طول زندگیشان به فکر احیای اسلام ناب محمّدی بودند و برای رسیدن به این هدف از نثار جان خویش پروا نمی کردند. از جمله این مبارزان خستگی ناپذیر، شهید والامقام آیت اللّه مدنی است که با انجام سفرهای تبلیغیِ داخلی و خارجی و نیز همکاری با گروه فدائیان اسلام، به رهبری نوّاب صفوی، و تحمّل رنج های تبعید و زندان، ضربه سهمگینی بر پیکره پوسیده طاغوت زد و با نثار جان خویش درخت تنومند انقلاب را آبیاری کرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

پس از به ثمر رسیدن قیام خونین ملّت ایران به رهبری امام خمینی، شهید محراب آیت اللّه مدنی ــ این یار دیرینه امام که پرچم مبارزه را آنی بر زمین نگذاشته و از سنگری به سنگر دیگر، در صف مقدّم مبارزه حرکت کرده بود ــ فصل دیگری از مبارزات خود را برای پاسداری از انقلاب شکوهمند اسلامی آغاز نمود. او این بار با تصدّی نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی از طرف مردم همدان خدمت به نظام مقدّس جمهوری اسلامی ایران را آغاز کرد. این مبارز خستگی ناپذیر در سنگر نماز جمعه با افشای ماهیّت پلید عناصر فرصت طلب، ملی گرا و لیبرال و نیز منافقین کوردل، توطئه های استعمار و عناصر داخلی آنان را نقش بر آب نمود و از حریم انقلاب اسلامی پاسداری کرد.

پارسایی شهید محراب

شهید آیت اللّه مدنی در موقعیّت های مختلف، هرگز ساده زیستی و زهد را فراموش نکرد و همیشه با زندگی اشرافی، علنی و عملی، مبارزه کرد. زندگی ساده او همیشه توطئه های دشمن را برای تخریب شخصیت وی نقش بر آب می کرد. هنگامی که از قیامت سخن می گفت، چنان می گریست که گویی صحرای محشر و عظمت آن را می بیند. او خودساخته ای بود که جامعه سازی کرد. او به تهذیب نفس و تقوی بسیار اهمیّت می داد و معتقد بود پیروزی بر دشمنان و طاغوتیان زمان در گروی اصلاح نفس و خودسازی است.

شهید مدنی دلایل توطئه تفرقه افکنی میان مردم و روحانیت را چنین بیان فرموده اند: «روحانیت از اوّل نقشه خائنانه استعمار را در هم کوبید. میرزا محمّد تقی شیرازی بود که انگلیس را از عراق بیرون راند و مرحوم مدرّس بود که به واسطه یک پیمان، وثوق الدوله را از کابینه اش بیرون انداخت؛ لذا دست به تضعیف روحانیت زده اند. امّا امروز جامعه از نعمت بزرگی برخوردار است؛ آگاهی مردم و رهبری بی نظیر». پس باید در سایه رهبری و اطاعت از ایشان انقلاب را حفظ کنیم.

راه امام خمینی در کلام شهید محراب آیت اللّه مدنی

«بدانید که خط امام ویژگی هایش همان ویژگی های قرآن و پیامبر اکرم(ص) است. در گذشته از اسلام فقط اسلوبی بوده و از مساجد صورت هایی. و امام در حقیقت اسلام راستین را می خواهد پیاده کند. امروز آقای خمینی مظهر اسلام است. امام هر فرمانی بدهند باید بدون چون و چرا آن را اطاعت کنیم. حتّی اگر به ضرر جانمان باشد.» «و اللّه این شخص، علاوه بر حیات ظاهری، حقّ حیات معنوی بر گردن همه ما دارد.»

کلام شهید درباره اصلاح بت نفس

شهید آیت اللّه مدنی درباره اصلاح نفس فرموده اند: «مادامی که بت نفس در وجود انسان حاکم است؛ یعنی آن حکم می کند و انسان بدان عمل می کند، رسیدن به خداوند تبارک و تعالی محال است؛ به خاطر اینکه این ظلمات برای انسان حجاب شده اند. وقتی ما می توانیم از این پیروزی انقلاب اسلامی نسبت به خودمان استفاده صحیحی بکنیم که اوّل نفس خودمان را اصلاح کرده باشیم. به تعبیر دیگر اگر نفسمان اصلاح نشده باشد، پیروزی به هر حدّی برسد چاره دردهای ما را نخواهد کرد».

بر قلّه شهادت

خط سرخ شهادت، خط آل علی(ع) است و این افتخار از خاندان نبوّت و ولایت به فرزندان پاک آن بزرگواران و پیروان خط آنان ودیعه نهاده شده است. شهید والامقام آیت اللّه سید اسداللّه مدنی، پس از پیروزی انقلاب و شکست توطئه های امریکا و مزدوران داخلی اش، در سنگر نماز جمعه ماهیت پلید لیبرال ها و منافقین کوردل را بر مردم آشکار می کرد. این امر باعث شد تا آنان این چهره درخشان را هدف کینه خود قرار دهند. آیت الله مدنی در بیستم شهریورماه 1360، پس از اتمام خطبه های نماز جمعه، با انفجار نارنجک منافقی کوردل به شهادت رسید.

آیت الله محمد جواد اشرفی اصفهانی

اشرفی اصفهانی، عطاء الله

بمناسبت شهادت چهارمین شهید محراب آیت الله اشرفی اصفهانی روحش شاد.

از میلاد تا مدرسه
در سال 1281 شمسی ، در خمینی شهر کودکی متولد شد که عطاءالله نام گرفت پدرش مرحوم میرزااسدالله از علمای دین و مردی زاهد با زندگی ساده ای بود.
مادرش بانو ((نجمه )) فرزند مرحوم سید محمدتقی میردامادی ، زنی با ایمان و موقر، پاکدامن و صبور و فداکار بود.
نیاکان از و اغلب از عالمان دین بوده اند. او نیز از نوجوانی و پس از گذراندن دوره مکتب خانه ، در دوازده سالگی به توصیه پدر عالمش ، از خمینی شهر عازم اصفهان می شود و دروس حوزه را با اخلاص و ایمان و پشتکار آغاز می کند
و طی ده سال سکونت در حوزه علمیه اصفهان ،دوره های مقدمات و سطح فقه و اصول را در محضر اساتیدی همچون آیة الله سید مهدی درچه ای و سید محمد نجف آبادی به پایان می برد. سپس به قم هجرت کرده ، دوره عالی و اجتهادی فقه و اصول را در محضر بزرگانی مانند شیخ عبدالکریم حائری ، حاج سید محمد تقی خوانساری ، سید صدرالدین صدر، سید محمد حجت و آیة الله بروجردی و فلسفه را از امام خمین فرامی گیرد.فعالیتهای فوق العاده او در تنظیم وتقریر دروس آیة الله بروجردی ، استاد را بر آن داشته تا به حجره اش رفته و ایشان را مورد عنایت ویژه خود قرار دهد و همین گام اولیه موجب دوستی و ایجاد علاقه فوق العاده ای بین شاگرد و استاد گردید.
تدریس
شیخ عطاءالله اشرفی اصفهانی از اوایل طلبگی در اصفهان شروع به تدریس کرد و در قم نیز در مدت هفده سال اقامت ، در کنار تحصیل ، به تدریس و تعلیم و تربیت طلاب جوان اشتغال داشت مجتهد مجاهد آیه الله حاج شیخ احمد جنتی ، از شاگردان او در دوره تدریس کفایه و مکاسب در حوزه علمیه قم بود. ایشان بعد از انتقال از قم به کرمانشاه و اقامت در آن دیار، به تدریس و تعلیم فقه ، اصول و دیگر معارف دینی پرداخت .
آثار قلمی
آثار قلمی و علمی آیة الله اشرفی اصفهانی بدین قرار است :
1. البیان ، در موضوع علوم قرآن ، به زبان فارسی
2. تفسیر قرآن ، خلاصه ای از تفاسیر شیعه و سنی
3. مجمع الشتات ، در اصول دین و عقاید و کلام ، به زبان عربی در چهار جلد.
4. مجموعه ای پیرامون حروف مقطعه قرآن ، به زبان فارسی
5. کتابی در موضوع ((غیبت امام عصر)) (عج )
آثار عمرانی و مراکز دینی

با همت و تلاش آیة الله اشرافی اصفهانی اماکن ذیل تاءسیس گردید:
1. ساختمان مکتب الزهراء
2. مسجد ولی عصر (عج ) در خمینی شهر
3. مسجد امام حسین علیه السلام در خمینی شهر
4. حوزه علمیه امام خمین در کرمانشاه
5. ساختمان مسجدالنبی در کرمانشاه
6. توسعه مسجد آیة الله بروجردی در کرمانشاه
شیوه نیکو

ویژگیها و روحیات معنوی وی به گونه ای بود که هر انسان حق بینی را به خود جلب می کرد. در مدت اقامتش در قم معمولا یک ساعت قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه علیه السلام می رفت و به راز و نیاز می پرداخت .
حضرت آیة الله مرعشی (ره ) می فرمود: همیشه قبل از اذان صبح که به حرم حضرت معصومه علیه السلام مشرف می شدم یا اولین نفر من بودم یا حاجی آقای اشرفی .

انس و الفت به قرآن مجید و حفظ آیات قرآن و نیز تشکیل جلسات تفسیر قرآن ، و ادامه آنها تا آخرین لحظات عمر، از وی سیمایی ملکوتی ساخته بود.
خواندن زیارت عاشورا و دلدادگی وی به امام حسین علیه السلام به گونه ای بود که فرزندشان می گوید: هیچگاه زیارت عاشورای او قطع نمی شد. او از تربت مقدس امام حسین علیه السلام شفا می گرفت و دیگران را نیز به این عمل سفارش می کرد.

از هنگام تکلیف تا پایان عمر شریف خویش ، در شب های جمعه ، هیچگاه زمزمه دعای کمیل ایشان ترک نمی شد.
آیة الله اشرفی در برخوردهای اجتماعی خویش ، آدابی نیکو داشت . در برخوردهای او همواره تواضع و فروتنی نمایان بود و از تکبر پرهیز داشت . هیچگاه در برابر دیگران پایش را دراز نمی کرد. چون آن را بی ادبی می دانست . توقع نداشت که کارهای شخصی اش را دیگران انجام دهند. در طول اقامتشان در قم و کرمانشاه ، هیچ کس از خانواده اش به یاد ندارد که حتی برای یک بار از کسی خواسته باشد مثلا یک لیوان آب به او بدهند.
او در زندگی خانوادگی اش کوچکترین اختلافی با همسرش نداشت و بارها بیان می کرد که من زن را برای کار کردن نیاورده ام بلکه او هم در اسلام وظیفه ای برایش مشخص شده است .
هنگامی که بر سر سفره ای وارد می شد هر چند غذای مختلفی تهیه شده بود، اما او تنها از یک نوع غذا استفاده می کرد.
به فرزندان خویش توصیه می کرد که به کسی حسادت نورزند و خود نیز اینگونه بود. اعتقاد داشت که خدا به کسی که بخواند عزت می دهد و اگر لایقش نداند عزت را از او خواهد گرفت . پذیرفتن دعوت ثروتمندان برای او بسیار مشکل بود اما با اقشار ضعیف ، کشاورزان و کارگران ساده رفت و آمد داشت و خیلی زود دعوت آنان را می پذیرفت .
ایشان از ابتدای زندگی تا قبل از موضوع ترور شخصیت ها، خرید لوازم مورد نیاز خانه را خودشان انجام می دادند و در مسیر بازگشت از نماز جماعت از مغازه های قصابی ، نانوایی و میوه فروشی ، اقلام مورد نیاز را تهیه می کرد. به خانه می آورد.

ساده زیستی
شیخ عطاء الله ، سرگذشتی همانند سرگذشت اکثر عالمان دینی داشت . او از اوان طلبگی ، با فقر و تنگدستی زندگی می کرد. وقتی در اصفهان بود، شهریه ای برای کمک هزینه زندگی طلاب در کار نبود. و تنها به برخی از آنان که در دوره عالی مشغول به تحصیل بودند. ماهانه هشت ریال پرداخت می شد. او حتی قدرت خرید کتابهای درسی را هم نداشت به طوری که کتاب مکاسب را از روی یکی از کتب وقفی خواند و تمام کرد.
اما هرگز مشکلات ناشی از فقر، نتوانست مانعی بر سر راه علمی و معنوی او ایجاد نماید. در قم نیز قبل از آمدن آیة الله بروجردی وضع زندگی طلاب خوب نبود به گونه ای که آیة الله اشرفی با داشتن همسر و سه فرزند تنها هر دو ماه یکبار مبلغ بیست و پنج ریال شهریه می گرفت . اما بعد از آمدن ایشان ، آقای اشرفی اصفهانی ، چهل و پنج تومان شهریه می گرفت و نصف آن را برای همسر و دخترش که در خمینی شهر بودند، می فرستاد و نصف دیگرش را برای خود و دو فرزندش - حاج شیخ حسین و محمد - نگه می داشت . بدین گونه شانزده - هفده سال با دو فرزندش در یک حجره به سر برد و وضع نامساعد مالی اش اجازه نداد که خانواده اش را به قم بیاورد و خانه ای اجاره کند.

وقتی از طرف آیه الله بروجردی ، به کرمانشاه رفت ، نزدیک به یک سال در مدرسه آیه الله بروجردی تنها بود، تااینکه پس از مدتی ، ایشان سفارش ‍ می کنند که او برای خود خانه ای اجاره کند. وی خانه ای اجاره کرد و خانواده اش را به آنجا برد و پس از گذشت سالها، خانه ای را که بیش از دو اتاق نداشت ، خرید.

او تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ، همچنان ساده زندگی کرد با اینکه وجوه شرعی فراوانی به دستش می رسید و از سوی فقهای بزرگ عصر اجازه داشت که از آن استفاده شخصی کند، تا آخر عمر در همان خانه کوچک و ساده و تنگ زندگی کرد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، که ایشان نماینده امام و امام جمعه باختران شد و امکانات فراوانی در اختیارش بود، باز هم به همان زندگی ساده بسنده کرد و هیچ تغییری در وضع و حال زندگی اش نداد. یکی از دو اتاق خانه اش را برای استراحت خود و خانواده اش اختصاص داده بود و دیگری را برای مطالعه پذیرایی مسؤ ولان شهر، این وضع را به اطلاع امام راحل رسانده و گفته بودند که این خانه از نظر امنیتی و نیز آسایش زندگی ، مناسب نیست .
و امام فرمود بود: به آقای اشرفی بگویید یک خانه بزرگ و امن و مناسب با شاءن خودشان ، تهیه کنند. ولی آیة الله اشرفی در جواب گفته بود:
((من بیش از چند روز دیگر، زنده نیستم ! و همین منزل خوب و مناسب است ، از جهت امنیتی هم - ان شاء الله - خطری ندارد))

هر وقت پیشنهاد می شد که خانه اش را تعمیر کنند، می گفت :
((اگر راست می گویید، بروید خانه فقرا را تعمیر کنید، و همین برای من بس است . بسیاری از مردم در زیر چادرها (در زمان جنگ ) آواره هستند و امام و رهبر من در جماران ، روی موکت زندگی می کند، من چگونه اجازه بدهم که خانه ام را تعمیر و بازسازی کنید؟!))
او جسمی ضعیف داشت و کم غذا می خورد، وقتی به او گفته شد که با این وضع جسمی که شما دارید، کم خوردن غذا برای شما ضرر دارد، گفت :
((همین قدر هم برای ما زیاد است . در حالی که رزمندگان ما در خط مقدم جبهه های حق علیه باطل خیلی از اوقات نان خشک می خورند.))

بعد از انتصاب به امامت جمعه کرمانشاه ، هرچه به او گفته می شد که خدمتکاری برای خانه اش بیاورند، قبول نمی کرد و می گفت :
((من کی هستم که کسی بیاید و من به او امر و نهی بکنم ! او هم بنده خداست . من تا وقتی که قدرت روی پا ایستادن داشته باشم ، خودم کارهایم را انجام می دهم . آن وقت هم که از پا افتادم ، آن دیگر وظیفه دیگری است .))
حامی وحدت
آیة الله اشرفی اصفهانی ، عالمی ژرف اندیش واقع بین بود و بخوبی می دانست که اختلافات و گرفتاری مسلمانان ، ناشی از توطئه خصمانه دشمنان اسلام است . در مناطق غربی کشور ایران بویژه منطقه کرمانشاه و اطراف آن ، شیعه و سنی در کنار هم زندگی می کنند. دشمنان اسلام در این منطقه بیشتر سرمایه گذاری می کنند تا بتوانند بین این دو برادر اختلاف و جدایی بیندازند. آیة الله اشرفی اصفهانی که در سال 1335 شمسی از سوی آیة الله بروجردی ، به آن استان اعزام شد می دانست که مهم ترین وظیفه اش ، حفظ وحدت و ایجاد برادری و صمیمیت در بین مردم آن سامان است . تا آخر هم به این موضوع بسیار توجه می کرد، به طوری که بعد از انقلاب اسلامی و آغاز فتنه های دشمنان ضد انقلاب ، که سعی کردند به سلاح زنگ زده اختلاف شیعه و سنی چنگ بزنند و آشوب به پا کنند، ایشان با تدبیر و درایت خاص خود و با چنگ زدن به آیات وحدت بخش قرآن کریم انما المؤ منون اخوة، واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا شیعه و سنی را برادروار در یک صف نشایند و توطئه های بدخواهان و دشمنان شیطان سیرت و تفرقه افکن پست را خنثی و ناکام گردانید. او می گفت :
((یکی از توطئه های بزرگ دشمن این است که می خواهد بین اقشار مختلف ، اختلاف بیندازد، بین شیعه و اهل سنت و دیگر فرق مسلمین تفرقه بیندازد... ما بدون وحدت نمی توانیم جامعه و انقلاب اسلامی را به پیش ببریم
... امروز مساله مهم ، مساله اتحاد و اتفاق بین برادران شیعه وبرادران اهل سنت است ))

یار و مرید امام
آیة الله اشرفی اصفهانی ، از شاگردان مریدان و یاران امام خمینی (ره ) بود. او نسبت به امام شناختی عمیق و ارادتی عاشقانه داشت . وی بعد از رحلت مرجع بزرگ تشیع آیة الله بروجردی ، مردم را در امر تقلید به امام راهنمایی می کرد. خود در این موضوع می گوید:
((اینجانب بر حسب تشخیص خود و تفحصی هم که از شخصیتهای بزرگ علمی نجف اشرف و حوزه علمیه قم کردم ، حضرت امام خمینی را شایسته برای مقام مقدس مرجعیت معرفی نمودم و عامه مردم را در امر تقلید، به ایشان سوق دادم ، که این موضوع با مخالفت بعضی و کارشکنی آنها مواجه شد، و از سوی ساواک هم تهدید به تبعید گردیدم ، ولی به لطف خداوند بزرگ ، در انجام این امر الهی و وظیفه شرعی موفق شدم .))

در قضیه دستگیری امام در اوایل نهضت نیز او از حامیان ایشان و تا آخرعمر هم وفادار امام بود. امام نیز از اوایل آشنایی به او عنایت و توجه داشت و در سال 1384 ق . اجازه نامه ای مبنی بر تصرف آیة الله اشرفی در امور حسبیه و وجوه شرعی برای وی نوشته است و همیشه در مکاتبات خویش ، با احترام و عظمت از او نام می برد.
در دوران انقلاب اسلامی ، آیة الله اشرفی اصفهانی ، به عنوان یار و یاور امام ، محور مبارزات مردم کرمانشاه بود و رهبری امام را همواره تبلیغ و تاءیید می کرد و صمیمانه به ایشان عشق می ورزید.
در سنگر نماز جمعه
نقش نماز جمعه و امام جمعه در حفظ اسلام و اتحاد مسلمین ، انکار شدنی نیست . با پیروزی انقلاب اسلامی ، نماز جمعه اهمیت بیشتری پیدا کرد و با انتصاب ائمه جمعه شهرهای بزرگ از سوی امام نماز جمعه سنگر انقلاب و مبارزه شد و دیدیم که چگونه دشمنان اسلام منافقان و عافیت طلبان ، از نماز جمعه می ترسیدند و تیغ کین به روی ائمه جمعه کشیدند. چرا که ائمه جمعه که خون پاکشان در راه حراست از اسلام و ارزشهای انقلاب ، ریخته شد و شهدای محراب انقلاب شدند، نقش رهبری را در هر منطقه داشتند و دارند.
در اوایل پیروزی انقلاب ، علمای کرمانشاه با نوشتن طوماری ، از رهبر کبیر انقلاب امام خمینی خواستند که آیة الله اشرفی را به امامت جمعه آن شهر تعیین نمایند. امام نیز با شناختی که از دهها سال قبل از آیة الله اشرفی داشت . خواسته آنان را قبول کرد و در 14 ذیقعده سال 1399 ق . با صدور حکمی ، ایشان را به امامت جمعه کرمانشاه منصوب کرد.
در میدان جهاد

خطبه های ایشان در پیشبرد انقلاب و ادامه جنگ تحمیلی و دفاعی مقدس ، فوق العاده مؤ ثر بود. ایشان علاوه برتشویق جوانان به عزیمت به جبهه های دفاع ، و دعوت مردم برای کمک به جبهه ها، خود نیز عملا مدافع و مجاهد بود. به رغم کهولت چند بار در جبهه های نبرد حاضر شد. وقتی می گفتند شما جلوتر نروید ممکن است دشمن ببیند و حادثه ای رخ دهد، می گفت :
((خون من که از خون این بچه ها بالاتر نیست ، بگذارید شاید من هم در جبهه ها شهادت نصیبم گردد، شاید آن چیزی که سالهاست به دنبال آن (شهادت ) هستم ، در جبهه ها پیدا کنم .))

شهادت برترین معراج عشق است ...

منافقان پست و خونخوار و مخنث ، وقتی خو را در مقابله با انقلاب اسلامی و امام امت عاجز و زبون یافتند، مصمم بر کشتن یاران امام شدند. شهدای هفتم تیر، شهید رجائی و باهنر... و شهدای محراب ... از آن جمله اند گرچه امام جمعه کشی در انقلاب اسلامی توسط دشمنان اسلام ، از همان سال اول پیروزی انقلاب شروع شده بود و شهید محراب آیة الله سید محمد علی قاضی طباطبایی تبریزی ، نخستین شهید محراب انقلاب بود، ولی دو سال بعد از آن واقعه خونین بار دیگر وارثان خوارج کور و احمق ، یعنی سردمداران و اعضای ابله ((سازمان مجاهدین خلق )) که بحق منافقین خلق بودند، به تحریک امپریالیسم آمریکا و دیگر دشمنان انقلاب اسلامی ایران ، دست به کار شدند و با کشتن یاران امام و بمب گذاری در اتوبوسها و معابر عمومی و مساجد کشور کشتن مردم مسلمان و عادی ایران ، به خیال خام خود، خواستند حمام خون به راه اندازند!... و بدین وسیله انقلاب و امام را از بین ببرند و خودشان به حکومت برسند و ناکامی شیطانی خود را التیام بخشند!... که البته برای همیشه ناکام ماندند! گرچه دستشان به خون هزاران بی گناه آلوده شد.
آری این منافقان کوردل ناکام ، در ظهر جمعه 23 مهرماه 1361، در سنگر نماز جمعه کرمانشاه با منفجر کردن نارنجکی ، امام جمعه هشتاد ساله و مجاهد پیر راه اسلام ، آیة الله شیخ عطاءالله اشرفی اصفهانی را به شهادت رساندند. و بدین سان چهارمین شهید محراب به پیشگاه ابدیت تقدیم شد.
شهادت میراث مردان خداست و ننگ و رسوایی نصیب منافقان و وارثان آل ابی سفیان و خوارج ...
آیة الله اشرفی اصفهانی با شهادت به آرزوی دیرین خود رسید، اما ننگ و نفرین ابدی و عذاب الهی دامنگیر منافقان گشت .
پیکر مطهر این لاله خونین پس از تشییع با شکوه مردم کرمانشاه به اصفهان انتقال داده شد و پس از مراسم با شکوه دیگری در گلستان شهدای تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.
امام خمینی که یار وفادار و مجاهد راه اسلام را از دست داده و داغدار شده بود، در پیام مهمی به مناسبت شهادت این شهید محراب ، نوشت :
بسم الله الرحمن الرحیم . انا لله و انا الیه راجعون
چه سعادتمندند. آنان که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر فانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقاءالله آرزو می کنند، نایل آیند... شهید عزیز محراب این جمعه ما از آن شخصیتهایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والامقام بوده و هستم . این وجوه پر برکت متعهد را قریب شصت سال است می شناختم . مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجة الاسلام و المسلمین حاج آقا عطاءالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می شناسم و در عین حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود... خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید...))

حضرت آیة الله خامنه ای ، رهبر معظم انقلاب اسلامی ، در دوره ریاست جمهوری خود، به مناسبت شهادت آیة الله اشرفی اصفهانی فرمودند:
مرحوم آقای اشرفی رضوان الله علیه یک انسان دوست داشتنی مطلوب بود... بسیار متواضع ، با اخلاص ، باصفا و بی ادعا بود. به طوری که احترام و تجلیل همگان را بر می انگیخت .

آیت الله مشکینی

علی مشکینی

علی اکبر فیض آلنی مشهور به آیت‌الله علی مشکینی (۱۳۰۰ - ۸ مرداد ۱۳۸۶) روحانی شیعه و سیاست‌مدار ایرانی بود. او رئیس مجلس خبرگان رهبری (از هنگام تأسیس در ۱۳۶۱ تا پایان عمر)، رئیس جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، امام جمعه دائم قم بوده‌است.

زندگی

علی مشکینی در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی در یکی از روستاهای شهر خیاو آذربایجان که بعدها نام آن به مشکین شهر تغییر یافت و در خانواده‌ای روحانی به دنیا آمد و مقدمات علوم دینی را نزد پدر فرا گرفت‌.

پس از مرگ پدر و به سفارش وی برای تحصیل علوم دینی به شهرستان اردبیل سفر کرد و مقداری از صرف و نحو را در آنجا فرا گرفت‌. سپس برای ادامه تحصیلات علوم دینی به شهر قم رفت.

مشکینی در قم شاگرد محمد حجت کوه‌کمری، بروجردی و سید محمد محقق داماد بود. در سال ۱۳۳۷ دویست طلبه و استاد حوزه در نامه‌ای به بروجردی خواستار سازماندهی آموزشی در حوزه علمیه قم و اضافه شدن دروس دیگری همچون اخلاق به برنامه‌های تحصیلی طلاب شدند. این نامه با دست‌خط مشکینی نوشته شده‌بود.

در دهه ۱۳۴۰ مشکینی از مؤسسین مدرسه حقانی شد و دروس اخلاق و مکاسب را در آنجا تدریس می‌کرد. وی در آن دوران رسائل و مکاسب مرتضی انصاری را خلاصه کرد و با سبک و سیاق متفاوت با سایر مدارس حوزه علمیه در اختیار طلاب آن مدرسه قرار داد.

پس از مرگ بروجردی، مشکینی به فعالیت‌های سیاسی و شبه‌سیاسی روی آورد که به‌ویژه پس از قیام پانزده خرداد و سخنرانی خمینی به اوج خود رسید. مشکینی پس از آن به همراه تعداد دیگری از استادان حوزه حلقه‌ای «یازده نفره» را شکل دادند که برای «اصلاح حوزه» فعالیت می‌کرند و دغدغه‌های سیاسی را در بحث‌های خود مطرح می‌کردند. دیگر اعضای این حلقه؛ عبدالرحیم ربانی شیرازی، حسینعلی منتظری، علی قدوسی، علی خامنه‌ای، محمد خامنه‌ای، اکبر هاشمی رفسنجانی، احمد آذری قمی، ابراهیم امینی، محمدتقی مصباح یزدی و مهدی حائری تهرانی بودند. مشکینی با وجود این‌که در کلاس خمینی حاضر نمی‌شد از علاقمندان او بود و یکی از دوازده نفری بود که اعلامیه مرجعیت خمینی را در سال ۴۹ پس از مرگ محسن حکیم منتشر کردند. منتظری، نوری همدانی، فاضل لنکرانی، صالحی نجف‌آبادی، ربانی شیرازی، جنتی، خزعلی، امینی، شاه‌آبادی، صلواتی و انصاری شیرازی دیگر امضاکنندگان این اطلاعیه بودند. وی در همین سال بر کتاب شهید جاوید صالحی نجف‌آبادی تقریظی نوشت که بعد از مدتی با اعتراضات شدیدی که به این کتاب شد ناچار تقریظ خود را پس گرفت. شهید جاوید روایت متفاوتی از قیام حسین بن علی ارائه می‌داد.

محمد محمدی ری‌شهری داماد او است.

بیماری و درگذشت

مشکینی که به بیماری خونی مزمنی دچار بود، در بیمارستان بقیه‌الله بستری شد. روز جمعه ۲۹ تیر ۱۳۸۶ شایع شد که وی درگذشته‌است اما رئیس گروه درمانی وضع سلامتی او را مساعد اعلام کرد. سرانجام عصر روز دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۶ درگذشت.

مواضع

  • مشکینی به همراه منتظری و بهشتی در تدوین قانون اراضی شهری در سال‌های ۵۹-۶۰ نقش داشت. در این قانون که برای «جلوگیری از بورس‌بازی زمین به صورت کالا و سوق سرمایه‌ها به بخش‌های تولیدی و زیربنایی» تنظیم شده بود، تمام زمین‌های موات شهری در اختیار دولت جمهوری اسلامی قرار می‌گرفت. برخی از مراجع و جامعه مدرسین به شدت به این قانون معترض بودند و آیت‌الله گلپایگانی پیش از تصویب قانون نامه‌ای هفت صفحه‌ای به نمایندگان مجلس نوشته بود. مشکینی در نماز جمعه قم در طعنه به اعضای شورای نگهبان که مخالف این قانون بودند، گفت: ««فقیه حق دارد با قیمت عادلانه زمین‌ها را خریده و به افراد بی‌زمین واگذار کند که نام این عمل را بند «ج» نهاده‌ایم که اکنون در «بند» افتاده و البته اگر بتواند به زودی از مجلس شورای اسلامی خلاص شود و از کانال بهشت، ذبح شرعی نشود.»
  • وی در نماز جمعه ۲۲ خرداد ۸۳ مدعی شد که امام زمان نمایندگان مجلس هفتم را انتخاب کرده‌است: «بازگشایی مجلس هفتم را به خود مجلسیان و رهبر معظم انقلاب تبریک می‌گویم و تشکر ویژه از حضرت بقیه‌الله (عج) دارم که وقتی هفت‌ ماه پیش در شب قدر فرشتگان الهی لیست اسامی نمایندگان مجلس هفتم و نام و آدرس آن‌ها را به حضرت دادند، حضرت هم همه آن‌ها را امضا کردند.» پس از اعتراض گسترده فعالان سیاسی و مذهبی به این سخنان، حسین مشکینی پسر و رئیس دفتر مشکینی اعلام کرد که: «طبق روایات اهل بیت (ع) از هر شب قدر تا شب قدر دیگر لیست حوادث و وقایع جهانی که از جمله نصب و عزل‌های مختلف کشور است، توسط فرشتگان به حضور اقدس حضرت بقیه‌الله الاعظم، ارواحنا له الفدا عرضه می‌شود و آن حضرت آنچه را که بخواهند امضا یا رد می‌کنند. آیت‌الله مشکینی نیز روی حسن ظنی که به انتخاب‌شدگان مجلس هفتم داشتند، در نماز جمعه آرزو کردند که انشاءالله انتصاب آنها مورد رضایت آن حضرت قرار گرفته باشد.»

این صحبت‌ها در حمایت از برگزیدگان مجلس هفتم در حالی بود که درصد مشارکت در انتخابات 51 درصد بود  و انتخابات با رد صلاحیت گسترده اصلاح طلبان و تحصن نمایندگان دور قبل مجلس یعنی مجلس ششم همراه بود.

  • پس از صدور حکم اعدام آقاجری، مشکینی که ریاست جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را برعهده داشت، اطلاعیه این جامعه در مورد نامشروع بودن سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران را امضا کرد. وی پیش از آن خواستار شکایت مردم متدین از آقاجری شده و در مورد آقاجری گفته بود: «وی نسبت به علما و اسلام، جاهل است... او آدم وارونه‌ای است... تمام مقلدان علما را میمون حساب کرده، آیا واقعا این گونه است؟ این مردک اسلام و تقلید را درست فهمیده؟»

 

مرحوم ملا مهدی نراقی(ره)

 

تولد
شهر زیبا و تاریخی کاشان در طول تاریخ به «دارالمؤمنین» معروف بوده است. همواره عالمان بزرگ و نامی فراوانی از آن ظهور کرده اند و جهان اسلام از وجود نورانی آنان بهره های چشمگیری برده است. دانشمندانی که هر کدام با تألیفات خود در رشته های گوناگون چراغ هدایت شدند و یکی پس از دیگری در عرصه های علم و حکمت درخشیدند و بر زیباییهای این شهر جلوة دیگر بخشیدند. در این شهر با افول هر ستاره، ستاره أی دیگر طلوع می کند.در سال 1091 ق.هنگامی که دانشمند توانگر ملامحسن فیض کاشانی چشم از دنیا فرو می بندد از آن پس فروغ و نشاط معنوی شهر کاشان رو به افول و خمودی می نهد. این شهر حدود چهل سال زانوی غم به بغل می گیرد و به انتظار طلوع ستارة درخشان دیگر می نشیند تا اینکه در سال 1128 ق.در نراق ـ یکی از روستاهای اطراف کاشان ـ نوزادی از مادر متولد می شود. پدر وی که ابوذر نام داشت و از کارگزاران سادة دولتی بود، به امید اینکه فرزندش از ناشران حقیقی شریعت محمدی صلی الله علیه و آله و از منتظران واقعی حضرت مهدی (عج) باشد نام او را "محمد مهدی" می گذارد.

تحصیل
این فرزند دوران کودکی و نوجوانی را در روستای نراق سپری می کند. در همان اوان نوجوانی علاقة شدیدی نسبت به تحصیل علم و آگاهی از واقعیتهای هستی در وجود خود احساس می کند. پس فرصت را از دست نداده، با ذوق و شوق فراوان آمادة یادگیری علوم و معارف اسلامی می شود. بدین سال محمدمهدی آوای هجرت سر می دهد و برای ثبت نام در مدرسة علوم دینی کاشان به سوی آن دیار روانه می گردد. حوزه های علمیة آن دوران، از نظر پذیرش، برنامة روشن و ثابتی نداشت. هر علاقه مندی تنها با مراجعه و معرفی آوردن از سوی روحانی محل می توانست بآسانی وارد مدرسه شود و از همان روز در پای درس استاد، حق حضور داشته باشد. او نیز این مرحله را پشت سر می گذارد و یکی از حجره های مدرسه را برای مطالعه و اقامت شبانه روزی خود انتخاب می کند. البته سادگی ورود عاشقان حقیقت به حوزه های علمیه بدان معنا هم نبود که از هیچ نوع نظم و برنامه أی برخوردار نباشد، بلکه طلاب علاوه بر اینکه زیر نظر استادان دلسوز و پرتلاش راهنمایی شده، پرورش می یافتند، در طول دوران تحصیل خود، امتحانهای سخت و گوناگونی از قبیل فقر، بیماری، کمبود استاد و مشکلات خانوادگی و...را یکی پس از دیگری از سر می گذراندند.به این ترتیب تنها افرادی می توانستند در این مرحلة حساس قبول شده، نمرة عالی به دست آورند که از روحیة قوی، علاقه، پشتکار و انگیزة الهی برخوردار باشند و تنها این گروه بودند که تا آخر نیز در این سنگر پرخطر می ماندند و از کیان اسلام و مسلمانان دفاع می کردند. هنور نتیجه این مرحله از آزمون در مورد محمد مهدی درست روشن نشده بود. معلوم نبود وی در جرگة کدام یک از این دو گروه قرار خواهد گرفت. آیا به سرنوشت آن کسانی دچار خواهد شد که با اندک گرفتاری و دشواری، درس و بحث و مدرسه را رها کردند و رفتند یا اینکه آستین همت بالا زده، طریق عشق و عرفان در پیش می گیرد؟ در هر صورت او با توکل به خداوند یکتا و تکیه بر ارادة آهنین، تلاش مخلصانة خویش را پی می گیرد و در حلقة درس اندیشمند توانا مرحوم "ملا جعفر بیدگلی" حاضر می شود. چندین سال از محضر پرفیض این عالم فرزانه خوشه های علم و حکمت می چیند و دورة مقدمات، سطح و مقداری از دروس عالی را در شهر کاشان به پایان می رساند.

هجرت به اصفهان
چون درسهای موجود در کاشان نمی توانست خواسته های علمی و مشکلات درسی او را پاسخ دهد بناچار برای تکمیل اندوخته های علمی، راهی حوزة علمیه اصفهان می شود. در آنجا پس از مدتی اقامت و جستجو در بین عالمان تراز اول، حکیم پارسا مرحوم "مولی اسماعیل خواجویی" را به استادی انتخاب می کند و درحدود سی سال توقف در آن شهر از کرسی درس وی از جمله: فقه، اصول، کلام، فلسفه، حساب، هندسه و نجوم استفاده های شایان می برد. همچنین از محضر استاد کل فلسفه مرحوم "محمد زمان کاشانی" و "شیخ محمد مهدی هرندی" نیز بهره های فراوان کسب می کند. این دوره از تحصیل ایشان در اصفهان نقش بسزایی در رشد و نبوغ علمی وی بر جای می نهد و استعدادهای نهفته اش را بخوبی شکوفا کرده، او را به مرحلة باروری می نشاند. دیری نمی پاید که در زمرة عالمان و استادان بزرگ حوزة اصفهان قرار گرفته، در میان آنان همانند ستارة پرنور می درخشد. ملا مهدی نراقی در آنجا علاوه بر تحصیل، تدریس و تحقیق، به تبلیغ و ارشاد مردم نیز همت می گمارد و حتی با یادگیری خط و زبان عبری و لاتین نزد عالمان یهودی، با رهبران مذهبی اقلیتها وارد بحث و مناظره می شود و از متن کتب مذهبی آنان با خط عبری مطالبی را بر حقانیت رسالت پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نقل و ترجمه می کند.

خدمت به مردم
نراقی پس از سالها تلاش و تحقیق در نجف و کربلا، دوباره به وطن خود کاشان باز می گردد تا جان در بدن دارد در خدمت مردم قرار گیرد. او در حل مشکلات آنان لحظه أی درنگ نمی کند و منزل سادة وی پناهگاه هر دردمند و مظلوم قرار گرفته، گره کور و نزاعهای ریشه دار در خانة باصفای وی بازگشته، به صلح و محبت تبدیل می شوند و این بدان سبب است که او همیشه در تلخیها و خوشیهای زندگی در کنار آنان قرار می گرفت.

آثار ماندگار
از این عالم توانمند تألیفات گرانبهایی در رشته های گوناگون به یادگار مانده که هر کدام آنها از اهمیت ویژه أی برخوردار است. فهرست اجمالی آن به شرح زیر است:
الف.فقه:
1.لوامع الاحکام.
2.معتمد الشیعه.
3.انیس التجار.
4.انیس الحجاج.
5.المناسک المکیه.
6.صلاة الجمعة.
7.تحفة رضویه.
ب.اصول فقه:
1.تجرید الاصول.
2.جامعة الاصول.
3.رسالة الاجماع.
4.انیس المجتهدین.
ج.فلسفه و حکمت:
1.جامع الافکار و فاقد الانظار.
2.اللمعة الالهیه فی الحکمة المتعالیه.
3.شرح الالهیات من کتاب الشفاء.
4.قرة العیون فی الوجود و الماهیه.
5.لمعات العرشیه.
6.الکلمات الوجیزه.
7.انیس الحکماء.
8.انیس الموحدین.
ح ریاضیات و هیئت:
1.توضیح الاشکال (هندسه اقلیدسی)
2.رسالة تحریر اکرثاذر سینوس
3.رسالة عقود انامل.
4.المستقصی (هیئت).
5.المحصل (هیئت).
6.معراج السماء (هیئت).
س اخلاق:
1.جامع السعادات.
2.جامع المواعظ.
ش متفرقات:
1.محرق القلوب (مقتل).
2.مشکلات العلوم (کشکول)
3.نخبة البیان (تشبیه، استعاره و محسنات بدیعه).
4.طائر قدسی (دیوان اشعار).
5.حواشی و تعلیقات بر آثار علمای پیشین.

بیشتر این کتابهای گران سنگ به صورت نسخه های خطی درکتابخانه های مختلف نگهداری می شود و تنها حدود 10 مورد از آن به مرحلة چاپ و نشر رسیده و بعضی از آنها نیز مانند «انیس التجار» چندین بار چاپ شده و از سوی مراجع بزرگ همچون آیات عظام سید محمد کاظم طباطبائی یزدی، سید اسماعیل صدر و شیخ عبدالکریم حائری یزدی حاشیه هایی بر آن زده شده است.

وفات
این عالم خدمتگزار پس از سالها فداکاری و خدمت، روز شنبه 18 شعبان 1209 در هشتاد و یک سالگی در شهر کاشان به دیار ابدی می شتابد و با پرواز جاودانی خویش ملت مسلمان عصر خود را به عزا و ماتم می نشاند. در آن حال پیکر پاک و مطهر نراقی با شکوه و عظمت فراوان در این شهر تشییع می شود و سپس به نجف اشراف منتقل گشته، در کنار حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام سر بر آستان علوی می گذارد و برای همیشه در آن مکان مقدس آرام می گیرد. رضوان خدا بر روان او باد.

آیت الله محمد کاشانی معروف به آیت الله کاشی

 

ولادت:

آخوند ملا محمد كاشاني  (كاشي)، عارف، فيلسوف، حكيم، فقيه و عالم شيعي در سال 1213ش  (1250ق) در كاشان به دنيا آمد و مقدمات علوم را در زادگاهش پشت سر گذاشت. وي پس از آن راهي اصفهان گرديد و حكمت و فلسفه را نزد ميرزا حسن نوري و محمدرضا صهباي قمشه‏اي آموخت تا بدانجا كه در علوم عقلي به كمال رسيد. آخوند ملامحمد كاشاني از آن پس در مدرسه جده كوچك و مدرسه صدر اصفهان به تدريس علوم عقلي پرداخت و جاذبه درس ايشان كه فلسفه را با عرفان مي‏آميخت، علاقمندان به فلسفه، به ويژه فلسفه ملاصدرا را از شهرهاي دور و نزديك و حتي از كشورهاي ديگر به اصفهان مي‏كشاند.

 

شرح حال آخوند کاشی (آخوند ملا محمد کاشانی ):

براي ايشان حالات غريب و مكاشفاتي نقل شده كه همگي دلالت بر عظمت روحي آن بزرگوار مي كند.چنانچه مي گويند در نمازش در سورة حمد آية «اياك نعبد و اياك نستعين» را گاه بيش از صد بار به حالت خضوع و خشوع تكرار مي كرد تا آنكه به حالت بي هوشي نقش بر زمين مي شد. و هنگامي كه به هوش مي آمد بر مي خواست و نمازش را مجدد به جا مي آورد.

 

شاگردان:

 براي اين حكيم رباني بيش از صد شاگرد برشمرده اند كه همگي از علماي بزرگ روزگار خويش بودند. ازجمله شاگردان او حاج آقا رحيم ارباب ، سيدحسين بروجردي، شيخ محمد حكيم خراساني،  سيد محمدرضا خراساني، آقا ضياءالدين عراقي، طَرَب اصفهاني، آقا نجفي قوچاني، شيخ هاشم قزويني و ميرزا ابوالقاسم محمد نصير شيرازي ، شهيد بزرگوار سيد حسن مدرس، حاج ميرزا علي آقاي شيرازي را مي توان نام برد. سخنان وي در شاگردانش چنان مؤثر بود كه اكثر آنان را از تعلقات دنيوي دور و متوجه آخرت مي نمود. چنانكه اكثر آنان را متمايل به شب زنده داري و تهجد مي نمود.

حاج آقا رحيم ارباب كه پيوسته ملازم محضر درس و خدمت آخوند كاشي بود نقل مي كنند كه :«يك روز عصر آخوند به من فرمود :آقا رحيم ،امشب براي غذا بي ميل نيستم كه بادمجان بخورم،و اين از نوادر بود كه آخوند ميل به غذاي پختني كرده بود،چون معمولا به غذاي ساده اكتفا مي نمود. من رفتم مقداري بادمجان خريدم و آنها را آماده كردم كه در پستوي حجره آنها را سرخ و مهيا نمايم. كم كم مغرب شد و آخوند به نماز ايستاد،حالتي پيدا كرد كه گفتني نيست.آنچنان با خدا مناجات مي كرد كه گويي تمام درختان مدرسه با او همنوا شده و مي خوانند:«سبوح قدوس رب الملائكه و الروح». غرق در عوالمي بود كه گويا در زمين نبود و حضور مرا در آن مكان به كلي از ياد برده بود.من مات و متحير و مبهوت آن صحنه ملكوتي بودم كه ناگاه به خود آمد و من هم به خود آمدم در حالي كه دودي غليظ تمام حجره را فرا گرفته بود و در آن عالم حيرت بادمجانها همه در تابه سوخته و ذغال شده بود. آخوند هم بدون آنكه چيزي از آن حال و جذبه به روي خود بياورد فرمود:آقا رحيم بادمجان سوخت؟طوري نيست امشب هم حاضري خودمان را مي خوريم.»

 آخوند همچنين داراي چشم برزخي بودند و باطن افراد را مي ديدند.داستانهاي زيادي در مورد رفتارهاي به ظاهر غير منطقي آخوند در مواجهه با افراد نقل شده كه وقتي علت اين رفتارها را از آخوند جويا مي شدند مي فرمودند من چيزي مي بينم كه شما نمي بينيد. او سرانجام در روز شنبه بيستم شعبان سال 1333 ﻫ.ق ، درگذشت و بنا به وصيت خود، در بياباني كه محل خاكسپاري ِ فقيران و غريبان بود به خاك سپرده شد . آن بيابان ، امروزه به تكيه لسان الارض شهره است، و در كنار تكيه گلستان شهداء در شمار آبادترين و متبرك ترين قسمت هاي تخت فولاد است.

در هنگام فوت وصيت كرد كه بر سنگ مزارش عبارت « فقير الحق، اضعف خلق ا...» را بدون هيچ گونه القابي حك كنند.

دیدن صورت برزخی افراد: 

يكي از خصوصيات آخوند كاشي اين بود كه صورت برزخي افراد را مي ديد. و داستان هاي زيادي در اين مورد نقل شده است. يك روز مرحوم آخوند در جلسة تدريس خود قرار گذاشت كه تفسير كشاف را براي شاگردان درس بدهد و بعد هم اعلام كرد كه هر كس مي خواهد سر درس بيايد حتماً بايد با خودش اين كتاب را بياورد. روز بعد همة طلبه ها سر درس حاضر بودند و كتاب آورده بودند. در ميان طلبه ها طلبه اي بود كه مشهور به قداست و تقوا بود و خيلي تحويلش مي گرفتند. اين طلبه آن روز كتاب را نياورده بود، مرحوم آخوند درسشان را كه مي دهند نگاهي مي كنند كه ببينند چه كسي كتاب را نياورده وقتي كه مي بيند اين طلبة معروف كتاب را نياورده به شدت با او برخورد مي كند و هر چه ناسزا بود به آن طلبه مي گويند كه تمام آن طلبه ها به ايشان شك مي كنند و ناراحت و منزجر مي شوند. چند روز بعد يكي از مریدان مرحوم آخوند كه ظاهراً مرحوم خراساني بوده اند از آخوند در مورد اين ماجرا سوال مي كنند كه آقا چرا شما اينقدر اين طلبه را اذيت كرديد؟ او در ميان طلاب مشهور به قداست و تقواست. مرحوم آخوند در جواب به او مي گويد:

تو مو مي بيني و من پيچش مو                    تو ابرو بيني و من اشارت هاي ابرو

يزي نمي گذرد كه آخوند مرحوم مي شود. بعد از فوت آخوند معلوم مي شود كه اين طلبه كه حجره اش در مدرسة نيم آورد بود مبلغ فرقة ضالة بابيت و بهائيت است. و او گرگي بوده است در لباس ميش و در اين مدت مرحوم آخوند با چشم برزخي خويش از نيات پليد او آگاه بود.

  مرحوم آيت الله شهيد دستغيب نقل مي كنند كه يك روز مرحوم آخوند كاشي وسط مدرسة صدر در كنار حوض مشغول وضو گرفتن بودند كه ناگهان مي بينند خرسي دارد به طرفشان مي آيد. ايشان دوان دوان خودشان را به حجره مي رسانند و در حجره را مي بندند و از حال مي روند. چند روز بعد يكي از حاجي هاي بازار مي رود نزد آخوند و از ايشان گله مي كند كه: حاج آقا حالا ما را كه مي بينيد فرار مي كنيد؟ مرحوم آخوند، آن وقت متوجه مي شوند كه آن خرسي كه آن روز ديده اند همين حاجي بازاري بوده است.

 

 نماز شب:

 حضرت حجت الاسلام و المسلمين آسيد محمد حسين مدرس در اصفهان فرمودند: يك روز طلبه ها به مناسبت عيدالزهراءطلبه ها جشني گرفته بودند و از آخوند كاشي هم دعوت مي كنند كه در آن جشن شركت كنند. ايشان هم تشريف مي آورند و تا ديروقت مشغول در مراسم تشريف داشتند آنگونه كه براي نماز شب آقا خوابشان مي برد، و براي صبح از خواب بيدار مي شوند. دوباره «هفده ربيع الاول»طلبه ها جشن مي گيرند و آخوند را دعوت مي كنند كه تشريف بياورند و اين بار هم ايشان خوابشان مي برد. شب در خواب حضرت رسول صلي الله عليه و آله را مي بينند و حضرت مي فرمايند: ما دفعه قبل كه نماز شبت ترك شد به خاطر شادي قلب دخترم«زهرا سلام الله عليها» تو را بخشيديم .ولي امشب چرا خوابت برده بلند شو نماز شبت را بخوان .

 

دعای ابوحمزه ثمالی:

دعاي ابوحمزه ثمالي روزي يكي از شاگردان آخوند كاشي ايشان را براي افطار دعوت مي كنند و با اصرار زياد از او خواهش مي كنند كه سحر هم تشريف داشته باشند. آخوند فرموده بودند : به شرطي مي مانم كه با من كاري نداشته باشيد و دنبال كار خود برويد. طلبه مي گويد: من دائم براي پذيرايي نزد آقا مي رفتم تا ببينم ايشان چه كار مي كنند. متوجه شدم كه ايشان از افطار تا سحر مشغول عبادت بودند و در قنوت نماز وترشان تمام دعاي ابوحمزه ثمالي را با صوت حزين و گريه مي خواندند.

 

ذکر درختان:

 مرحوم آخوند گزي اصفهاني از علماي برجسته اصفهان و معاصر با آخوند كاشي بودند نقل مي كنند كه: من يك شب در مدرسة صدر اصفهان ميهمان يكي از طلبه ها شدم. در آن شب احساس كردم در و ديوار و درخت ها مشغول ذكر گفتند. آمدم درب حجرة آخوندكاشي ديدم ايشان با يك حالت مخصوصي مشغول نماز خواندن هستند و من احساس كردم در و ديوار و درخت ها همراه آخوند ذكر مي گويند. همچنين آقا رحيم ارباب نقل مي كنند: يك شب من از اتاقم به قصد وضو به صحن مدرسه آمدم كه نماز شب را بخوانم وقتي از اتاق بيرون آمدم ديدم صداي همهمه اي مي آيد هر چه نگاه كردم ديدم همه جا خاموش است ولي از همه جا و درختان و در و ديوار نجوايي كه مانند ذكر بود به گوش مي رسيد. رفتم وضوخانه ديدم آن جا هم صدا مي آيد، تعجب كردم كه اين صداي ذكر از كجاست؟ آمدم در ايوان نماز بخوانم متوجه شدم كه مرحوم آخوند كاشي در قنوت و نماز وترشان ذكر مي گويند و گريه مي كنند. و در و ديوار هم اذكار را با او تكرار مي كنند. من همينطور ايستادم و به او نگاه كردم تا نماز صبح شد و ديدم كه سر و صدا تمام شد. فردا نزد ايشان رفتم و گفتم: آقا من يك حاجتي به شما دارم. فرمودن بگوييد. و من ماجراي ديشب را براي ايشان بازگو نمودم. آخوند فرمودند خودتان شنيديد؟ گفتم بله. فرمودند : خداوند به شما عنايتي كرده است كه شنيده ايد.

 

خبر از غیب:

  منقول از  برادر فاضل و بزگوارم آقای معز الدین مهدوی از قول استاد خویش عالم زاهد ورع تقی مرحوم آقا شیخ علی یزدی ( وی از اساتید سطوح وادبیات در اصفهان بود ومردی بسیار عابد وزاهد وقانع بود وهم در این شهر وفات یافت در یکی از اتاق های تکیه مرحوم میرزا ابوالحسن بروجردی معروف به درکوشکی مدفون شد ) که ایشان فرموده بودند سال های اولیه ازدواجم در اصفهان موقعی بود که بسیار تنگدست شدم واز هیچ راهی گشایشی نشد. صبح که از خانه بیرون آمدم خانواده که چند ماهی بود بچه دار شده بود اظهار کرد جهت ظهر چیزی در خانه نداریم، به امید خدا از منزل خارج شدم به مدرسه صدر جهت درس و بحث روانه شدم تا ظهر مشغول بودم ودر این بین به یکی دو نفر از طلاب که فی الجمله وضع مادّیشان بد نبود و گاهی هم از آنها قرض می کردم اظهار کردم وپولی خواستم گفتند فعلاً موجود نداریم. خلاصه آن روز وشب به همین نحو گذشت بدون آنکه چیزی داشته باشم به خانه رفتم مادر بچه ها بدون آنکه اظهار نماید چون وضع مرا دید کمی مرا تسلّی داد و اظهار بشاشت کرد و خوشحالی کرد. روز دوم از خانه بیرون شدم ودر این روز به چند نفر از کسبه جهت قرض کردن رجوع کردم. همه جواب یأس دادند وحتی خواستم از بقال وقصاب ونانوا چیزی قرض کنم، اظهار داشتند بدهی شما زیاد شده وتا حساب قبلی را تصفیه نکنید چیزی دیگر به شما نخواهیم داد. خلاصه این روز هم بدین ترتیب سپری شد وخانواده از این بابت اظهاری نکرد وحال آنکه من واو دو روز بود که چیزی نخورده بودیم واو باید بچه را هم شیر بدهد. درهر صورت صبح روز سوّم موقعی که وارد مدرسه صدر شدم خواستم بروم به سمت جایگاه همیشگی خود که در آن درس می گفتم وآن مسجد پشت بازار نجّارها بود، مرحوم آخوند کاشانی را دیدم که به سمت من می آید . مرحوم آقا شیخ علی یزدی فرموده بودند به واسطه اختلاف مشرب وسلیقه، من نه تنها ارادتی به آخوند کاشی نداشتم بلکه او را نیز بد می دانستم چون وی مردی عارف وحکیم بود . نخواستم که با او روبه رو شوم زیرا در این صورت جهت حفظ ظاهر مجبور بودم که به او احترام کنم واز روی عقیده قلبی او را بد و فاسق می دانستم، راه خود را برگرداندم او نیز راه خود را به سمت من برگرداند تا بلاخره روبه روی هم قرار گرفتیم. ناچار سلام کردم ؛ ایشان پس از جواب فرمودند : آقا شیخ علی بیا. بدون اختیار به دنبال ایشان روانه شدم ، وارد حجره شد من نیز وارد شدم ، در سر جای خود نشست من را نیز دستور داد بنشین. نشستم. مبلغ پنجاه ریال پول نقد از زیر تشکچه خود خارج کرده و مقابل من گذارد. فرمود بردار ومصرف کن. من از روی عقیده خود که او را خوب نمی دانستم، نمی توانستم ازاو چیزی به عنوان هدیه یاهر عنوان دیگر قبول کنم، اظهار داشتم احتباج ندارم. مجدّداً فرمود بردار وجهت خانواده خود مصرف کن . من نیز اظهار عدم احتیاج و بی نیازی نمودم . در این موقع آخوند متغیّر شده به شدتی که رنگ رویش سیاه شد و اظهار فرمود شیخ علی یزدی ودروغ! ( دو مرتبه ) . امروز سومین روزی است که شما وخانوادتان گرسنه هستید وباز می گویید احتیاج ندارم. بردارید مصرف کنید هر موقع دیگر هم که احتیاج پیدا کردید به من رجوع کنید . مرحوم آقا شیخ علی یزدی فرموده بود موضوع دو روز من وچیزی نخوردن مطلبی بود که فقط من و عیالم وخداوند که عالم السّر و الخفیّات است از آن اطلاع داشتیم و مرحمو آخوند کاشانی از روی صفای باطن وریاضت نفس بدین مقام رسیده بود که ازباطن من اطلاع به هم رسانیده بود.

آخوند علاوه بر فقه و اصول و حكمت، در ادبيات عربي و فارسي و رياضيات نيز تبحر داشت. اين فيلسوف و مدرس بزرگ فلسفه صدرالمتألّهين، سرانجام پس از عمري سرشار از تدريس و نشر فلسفه و عرفان در يازدهم تيرماه 1294ش برابر با بيستم شعبان 1333ق در هشتاد و يك سالگي در اصفهان وفات يافت و در قبرستان تخت فولاد اصفهان كه مدفن بزرگان بي‏شماري است، به خاك سپرده شد

آیت الله شهید حسن مدرس(ره)

زندگینامه آیت الله مدرس

تبار مدرس

شهید سید حسن مدرس در شرح حالی که به قلم خویش نگاشته و برای روزنامه اطلاعات (هجدهم آبان 1306 ش.) فرستاده و نیز ضمن مصاحبه ای که خبرنگا ر روزنامه «ایران» در 17 تیر ماه 1305 ش. با وی نموده، خود را از سادات طباطبای زواره معرفی کرده است.
اسناد تاریخی و نسب نامه ای که آیت الله العظمی مرعشی نجفی - ره تنظیم نموده اند، نسب این سید بزرگوار را پس از 31 پشت، به امام حسن مجتی علیه السلام می رساند.
در مکتب استاد

دوران کودکی سید حسن در زواره و سرابه سپری گشت و با مهاجرت به قمشه، پدرش وی را به سید عبدالباقی - جد سید حسن مدرس - سپرد تا در تعلیم و تربیت فرزند خویش همت بگمارد.
بر این اساس مدرس مقدمات علوم اسلامی را نزد جد خویش فرا گرفت.
پدر و جدش به تربیت صحیح این کودک و رشد جنبه های روحی وی اهمیت خاصی می دادند و همت آنان بر این بود که سید حسن به صورت انسانی صالح و رها از وابستگی های دنیوی تربیت شود.

شهید مدرس درباره پدرش می گفت:
«او از ما می خواست که اجداد پاکمان را سر مشق قرار دهیم، به ما می گفت صبر و بردباری را از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله، شجاعت و قناعت را از علی بن ابیطالب علیه السلام، و عدم تسلیم در برابر ستم را از سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام، بیاموزیم .
از همان دوران کودکی پدرم به ما یاد می داد که خود را به غذای کم و چشیدن طعم تلخ گرسنگی عادت دهیم؛ چرا که با خالی نگهداشتن اندرون بهتر می توان نور معرفت را دید.
لباس خود را تمیز نگه داریم و خودمان را برای تهیه لباس نو به زحمت نیندازیم. پدرم همیشه به ما می گفت که در خوردن و خوابیدن زیاده روی نکنیم، چون انسان قانع هیچ وقت تسلیم زور نشده و در برابر زر و زیور دنیا، وسوسه نمی شود.»

سید عبدالباقی که از زواره به قمشه مهاجرت کرده بود، بیشترین نقش را در تعلیم و تربیت نوه خود ایفا نمود و او را در مسیر علم و تقوا هدایت کرد.
وی علاوه بر آنکه در زمان حیات خویش تعلیم و پرورش سید حسن را متکفل شده بود، ضمن وصیتنامه ای، او را به ادامه تحصیل علوم دینی و باقی ماندن در لباس طلبگی تشویق و سفارش نمود.
سید حسن در خصوص زهد و وارستگی جد خویش می گوید:

«جد من میرعبدالباقی از مبلغین اسلام و وارستگان عصر خویش محسوب می گردید و از «زواره» به«قمشه» - واقع در جنوب اصفهان – مهاجرت کرد.
در حالی که شش ساله بودم ، در جهت تعلیم و تربیت من کوشید، چهارده ساله بودم که وی رخ در خاک تیره نهاد و طبق وصیت او پس از گذشت دو سال از فوت وی برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شدم .»

پدر وی نیز عالم و مبلغ متعهدی بود که حیات خویش را وقف خدمت به اسلام و بویژه شیعیان نمود ، به همین جهت بیشتر ایام سال را دور از دیار و خانواده ( برای نشر اسلام و ارشاد مردم ) به سر می برد.

او گرچه از لحاظ مالی در تنگنا بود؛ اما معنویتی خاص و روحانیتی ویژه داشت. سید حسن 19 بهار از عمر خود را پشت سر نهاده بود که پدرش را از دست داد.
عزیمت به اصفهان

سید حسن در سال 1298 هـ. ق. برای ادامه تحصیل علوم دینی رهسپار اصفهان گردید و زندگی ساده طلبگی را آغاز کرد.
حوزه علمیه اصفهان در آن عصر از جمله مراکز باشکوه علوم دینی در ایران و جهان تشیع به شمار می رفت.
جذبه های نیرومند این حوزه، سید حسن جوان را که از هوش بالایی برخوردار بود، به سوی خود کشید. او با دستی تهی، ولی قلبی سرشار از امید و ایمان، روانی آراسته به خلوص و تقوا و روحی شجاع، حجره ای برای اقامت و تحصیلات خود تدارک دید.

اساتید

سید حسن به مدت 13 سال تمام در حوزه علمیه اصفهان اقامت گزید و شب و روز به فرا گرفتن علوم اسلامی و معارف شیعی مشغول بود، چنانکه خود می گوید:

«در مدت 13 سال، حضور بیش از 30 استاد را در علوم گوناگون درک کردم.»

ابتدا به خواندن کتاب جامع المقدمات در علم صرف و نحو مشغول گشت، پنج سال تمام در نهایت پشتکار و جدیت صرف و نحو، منطق و بیان را نزد استادانی متعدد از جمله مرحوم میرزا عبدالعلی هرندی – که مرد فاضلی بود- به پایان رسانید.
مدرس در محضر آخوند ملا محمد کاشی کتاب شرح لمعه در فقه و پس از آن قوانین و فصول را در اصول تحصیل نمود و در ایام محرم، صفر و ماه مبارک رمضان – که درس استاد تعطیل می شد- به طور خصوصی نزد ایشان به خواندن کتابهای: شرح هدایه، شرح منظومه ، شوارق و شواهد ربوبیه می پرداخت. به طوری که این علوم را در خلال این مدت، به طور کامل فرا گرفت.

یکی از اساتید ی که مدرس، حکمت و عرفان و فلسفه را نزد وی آموخت، عارف و حکیم نامدار «میرزا جهانگیرخان قشقایی» است.
مدرس در طول این مدت در حضور آیات عظام: سید محمدباقر درچه ای و شیخ مرتضی ریزی و اساتید دیگر در فقه و اصول به درجه اجتهاد رسید و بویژه در اصول، آنچنان مهارتی یافت که توانست تقریرات مرحوم ریزی را که مشتمل بر 10 هزار سطر بود، بنویسد.
در جوار امیرالمومنین - علیه السلام

مدرس پس از اتمام تحصیلات خود و درک محضر پرفیض دانشوران نامی آن دیار، اصفهان را به قصد زیارت و بهره مند شدن از بارقه های معنوی نخستین امام شیعیان امیر مؤمنان علی علیه السلام و ادامه تحصیل، ترک و به نجف اشرف مهاجرت کرد و در شعبان 1311 هـ. ق. مصادف با فروردین ماه وارد نجف اشرف گردید.
او پس از زیارت بارگاه مقدس مولای متقیان و تشرف به حضور آیت الله میرزای شیرازی، در مدرسه منسوب به صدر سکونت اختیار کرد و با حاج شیخ حسنعلی اصفهانی هم حجره شد.

ایام تحصیلات مدرس در نجف با نهضت مشروطه و مبارزه مردم ایران با استبداد مصادف بود، او این حوادث را در نظر داشت و با دقت و نگرش عالمانه، وقایع این نهضت مردمی را مورد تحلیل و بررسی قرار داد.
مدرس به هنگام اقامت در نجف، روزهای پنجشنبه و جمعه هر هفته به کار می پرداخت و عواید آن را در پنج روز دیگر هفته صرف معاش خود می نمود و بدین گونه مدت هفت سال در نجف ماند؛ که پس از آن به درجه اجتهاد نایل آمد و از سوی علمای بزرگ آن عصر مرجعیت وی تأیید و پذیرش مرجعیت شیعیان هند به ایشان پیشنهاد گردید که بر خلاف این توصیه ها مدرس جوان از این کار سر باز زد وبا سری پر شود عازم وطن گردید.
برکرسی تدریس

مدرس چند سالی در منزلی استجاری در اصفهان سکونت داشت، تا آنکه شترداران مهیاری و شهرضایی نذرمی کنند اگر سفر خود را به سلامتی و بی خطر به پایان برسانند، از کرایه هر شتر یک ریال جمع آوری نموده و خانه ای برای ایشان خریداری کنند.
این پول پس از جمع آوری به 1700 ریال رسید و با آن خانه محقری در حوالی بازار اصفهان، نزدیک سرای معروف به ساروتقی، برای مدرس خریداری نمودند.
مدرس صبحها در مدرسه جده کوچک اصفهان درس فقه و اصول و عصرها در مدرسه «جده بزرگ» درس منطق و شرح منظومه می گفت.
تسلط او در مباحث به هنگام تدریس به اندازه ای بود که از آن زمان به « مدرس» مشهور شد؛ او همگام با تدریس، با حربه منطق و استدلال، مبارزه با عوامل ظلم و احجاف به مردم را آغاز کرد.
او با متنفذین و مالکین بزرگ اصفهان که همواره منافع خود را بر همه چیز ترجیح می دادند، ستیز آشتی ناپذیری را در پیش گرفت و با اعمال و رفتار آنان سخت به مبارزه برخاست و برای اینکه به سوی هدف خویش استوارتر پیش برود، ساده ترین زندگی را انتخاب نمود، تا ثروت و رفاه و مظاهر دنیوی سد راهش نباشد و بتواند از حق دفاع نموده و حقایق را بیان کند.
برفراز قله فقاهت

آیت الله حاج سیدمحمدرضا بهاءالدینی رحمه الله می گوید:
«مرحوم مدرس یک رجل علمی و دینی و سیاسی بود و این گونه فردی مهمتر از رجل علمی و دینی است؛ زیرا این مظهر ولایت است که اگر ولایت و سیاست مسلمین نباشد، دیگر فروع اسلامی تحقق کامل نمی یابد.»


آغاز مبارزه

حاج نورالله مسجد شاهی، مدرس و گروهی دیگر به طور مخفیانه انجمنی تحت عنوان «انجمن ولایتی» تشکیل داده بودند. در این انجمن، مدرس ضمن تدریس به « نایب رییسی» انتخاب شد.

بعد از غائله های سال 1326 ه.ق. در اصفهان ، به مدرس اطلاع داند که حاکم اصفهان افرادی را به جرم اخاذی شلاق زده است ، مدرس از این وضع بشدت ناراحت شده، گفت:
«حاکم چنین حقی ندارد، اگر شلاق بدن حد شرعی است، پس در صلاحیت مجتهد می باشد و اینها دیروز به نام استبداد و امروز به نام مشروطه مردم را کتک می زنند.»

و به نقل دیگر مدرس گفته است:
«این دزد در مسند مشروطه عمل به استبداد می کند.»

صمصام السطلنه با مشاهده این وضع کینه مدرس را به دل گرفته، تصمیم می گیرد سید را از سر راه خود بردارد .
به دنبال این فکر شوم دستور توقیف و تبعید مدرس مبارز را صادر میکند.
زمانی که مدرس از مجلس درس مدرسه جده کوچک به منزل باز می گشت ده نفر سوار بختیاری که از قبل درانتظار مدرس لحظه شماری میکردند، به وی اعلام می کنند که خود را برای خروج از اصفهان و اقامت در خارج از شهر آماده سازد!
مدرس بدون تأمل کفشهایش را از پیرون آورده، به زیر بغل می گذارد و با پای برهنه پیشاپیش سواران صمصام به راه می افتد و به آنها می گوید: «هر کجا می خواهید می روم.»!
در طول مسیر، مردم که چنین وضعی را آن هم نسبت به مدرس مشاهده می کنند، با حالتی پرخاش گونه و عصبانی بر گرد مدرس و سواران حلقه می زنند.
تعداد جمعیت هر لحظه افزایش می یابد، به طوری که سواران بختیاری آشفته می شوند، زیرا بیم آن می رفت که مردم به آنان یورش برده، تفنگداران را از پای در آورند.
مدرس که با تیزبینی و کنجکاوی خاصی نظاره گر این اوضاع بود و احساس می کرد ممکن است نزاع خونینی در گیرد، به انبوه جمعیت می گوید: «دوست ندارم بین شما و سواران حاکم اصفهان درگیری ایجاد شود » و از حاضران می خواهد که متفرق شده، به سر کارهای خود برگردند.

آنگاه با صدایی بلند به مردم اعلام میکند:
«من به تخت پولاد می روم تا تکلیف قطعی معلوم شود!»

مدرس با این جمله کوتاه، اهالی اصفهان را از دو موضوع مهم آگاه می سازد؛ یکی محل تبعید خود و دیگری اینکه اعلام می نماید تا روشن شدن تکلیف نهایی، مبارزه وی با صمصام السلطنه ادامه خواهد داشت.
ماجرای تبعید مدرس چون صدای توپ در اصفهان می پیچد، بازار و مراکز کسب و کار تعطیل می شود و مردم به دنبال مدرس حرکت می کنند، پس از عبور از پل خواجو، جمعیت به حدی می رسد که کارگزاران صمصام را به شدت نگران می کند.
خبر به حاکم اصفهان می رسد، او با حالتی متوحش و مضطرب به دوستان مدرس از جمله حاج نورالله اصفهانی متوسل می شود.

حاج نورالله در تخت فولاد به مدرس می رسد و به او می گوید:
«دیگر بس است. حاکم به اندازه کافی تنبیه شد»!
بدین گونه آن مجتهد مبارز در میان فریادهای پرخروش مردم که می گفتند: «زنده باد مدرس» به اصفهان بر میگردد.

از فعالیتهای دیگر مدرس در آن ایام، رسیدگی به وضع طلاب و مدارس علمیه اصفهان و موقوفات آنها بود. وی متولیان را تحت فشار قرار داد که باید درآمد موقوفات به مصرب طلاب برسد.
ترور مدرس در اصفهان
رفتار مدرس و تسلیم ناپذیری او در مقابل کارهای خلاف و امور غیر منطقی برای گروهی ناگوار بود، از اینرو تصمیم گرفتند به نحوی این روحانی مبارز را به قتل برسانند.
در یکی از روزها سیدابوالحسن سدهی – که از طلاب شیفته مدرس بود و در مدرسه جده بزرگ در می خواند – از مدرس دعوت کرد تا فردای آن روز ناهار را با دوستان دیگر در حجره او میل کنند.
این خبر به گوش مخالفان رسید و آنها که در پی فرصتی مناسب می گشتند، قرار گذاشتند تا هنگام ورود مدرس به مدرسه جده بزرگ، از دو سو به طرفش تیراندازی کنند.
یکی از آنان که هنوز در ته دل عقیده ای داشت و تبلیغات مسموم دیگران نتوانسته بود چراغ ایمانش را خاموش کند، چگونگی این نقشه خطرناک را به میزبان مدرس اطلاع داد.

سیدابوالحسن سدهی با شنیدن این خبر خوفناک سراسیمه خود را به مدرس رسانید و اظهار داشت: «آقا، اوضاع آشفته است و بیم کشته شدن شما می رود و خواهش میکنم امروز به حجره من تشریف نیاورید و دعوتم را پس می گیریم!»
ولی مدرس قبول نکرد و با شجاعت و آرامش خاصی گفت:
«خیر، من امروز حتما به مدرسه جده بزرگ می آیم!» و پس از اتمام درسش در مدرسه جده کوچک، بدون آنکه بیمی به دل راه دهد به سوی حجره میزبان در مدرسه جده بزرگ به راه افتاد.

مدرس وارد صحن مدرسه شد و به کنار جوی آبی که از میان مدرسه می گذشت، رسید.
شخصی به نام عبدالله از اهالی سمیرم با تفنگ ششلول سینه اش را هدف قرار داد.
مدرس با چابکی تمام زیر دستش زد، به طوری که تفنگ به جوی آب افتاد و آن شخص پا به فرار نهاد.

این گروه وقتی فهمیدند که نقشه اول ناکام ماند. فوری نقشه دوم را به اجرا گذاشتند و فردی که علی قزوینی نام داشت، از طبقه دوم مدرسه چند تیر پیاپی به مدرس شلیک کرد؛ ولی تمامی گلوله ها بجای فرو رفتن در سینه مدرس به دیوار مدرسه اصابت کرد.
جای گلوله های شلیک شده به
شهید مدرس بر روی دیوار مدرسه جده بزرگ
اهالی بازار با شنیدن صدای گلوله وحشت زده به داخل مدرسه ریختند و مجرمان را گرفته، به محضر آقا آوردند.
حجت الاسلام سید علی اکبرمدرس (برادر مدرس) نقل می کند:
من هر دو مجرم را - که مثل گنجشک می لرزیدند- در چنگ خود گرفتم ولی آقا فرمودند: «من از اینها شکایتی ندارم، آزادشان کنید بروند جایی مخفی شوند، مبادا مأموران حکومتی بیایند اینها را بگیرند!»
به مردم هم گفت: دنبال کار خود بروند.
سپس با متانت و کمال خونسردی به اتاق سید ابوالحسن آمد و سر سفره نشست.

میزبان سکنجبین را از سر سفره برداشت و به مدرس گفت: «آقا، ترشی برای شما خوب نیست. قدری نمک بخورید چون ترسیده اید.»
مدرس لبخندی زد و گفت: «در وجود من ترس راه ندارد، من باید حوادث بزرگتر از این را ببینم.» و ظرف سکنجبین را از سید ابوالحسن گرفت و بر سر سفره نهاد! خونسردی و آرامش وی شگفتی حاضران را برانگیخت.
ورود به تهران و تدریس و تدبیر

مدرس با ورود به تهران، در اولین فرصت، درس خود را در ایوان زیر ساعت مدرسه سپهسالار (شهید مطهری فعلی) آغاز نمود. او تأکید می کرد:
«کار اصلی من تدریس است و سیاست کار دوم من است.»

در تاریخ 27 تیر 1304 ش. که احمد شاه قاجار نیابت تولیت این مدرسه را به مدرس داد، او بلافاصله سرپرستی عموم کارهای این مدرسه را چه از لحاظ داخلی و چه بیرونی عهده دار شد.

برای اینکه طلاب علوم دینی اوقات خود را بیهوده نگذرانند و با جدید بیشتری به کار درس و مباحثه بپردازند، برای اولین بار طرح امتحان طلاب را به مرحله اجرا گذاشت.
سید اسماعیل مدرس می گوید که پدرش همیشه به طلاب چنین سفارش می کرد:

«ترقی و تعالی هر قوم به علم است، اسلام فرا گرفتن علم را فریضه دانسته، اما علم به تنهایی کافی نیست، مسلمان باید به دو بال علم و تقوا مجهز باشد. انگلیسیها علم دارند، اما تقوا ندارند، اگر مسلمین علم و تقوا داشته باشند، هیچ کس بر آنها مسلط نمی شود.»

حاج آقا عباس کرمانی – که خود از دانشمندان عالیقدر بوده و سالها در نجف اشرف تحصیل کرده است- پس از بازگشت به ایران چند روزی در درس مدرس حاضر می شود.
ایشان چنین اظهار نظر می کند:
«ای کاش می توانستم در تهران بمانم و به استماع تقریرات مدرس، موفق گردم. من تمام اساتید اصفهان و نجف را درک کرده ام، ولی چنان یافته ام که سخنان آنان نسبت به تحقیقات مدرس، مانند معلم مکتبی بوده و با آنچه مدرس تقریر می کند، فاصله زیادی دارد.»
مدرس نخستین مجتهدی بود که نهج البلاغه را در متن درسی حوزه های علمیه قرارداد.
آثار و تألیفات

آثار قلمی آن مرحوم به شرح زیر است:

الف : فقه و اصول
1. تعلیقه کتاب کفایه الاصول آخوند ملامحمد کاظم خراسانی (به زبان عربی)
2. رسائل الفقهیه؛ که به کوشش استاد ابوالفضل شکوری از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتشار یافته است.
3. رساله در ترتّب (در علم اصول فقه)
4. رساله در شرط متأخر (در اصول)
5. رساله در عقود و ایقاعات
6. رساله در لزوم و عدم لزوم قبض در موقوفه
7. کتاب حجیب الظّن (در اصول)
8. شرح رسائل (فرائد الاصول) شیخ مرتضی انصاری
9. حاشیه بر کتاب «النکاح» آیت الله شیخ محمدرضا نجفی مسجدشاهی
10. دوره تقریرات اصول میرزای شیرازی
11. رساله در شرط امام و مأموم
12. کتاب در بحث استصحاب (در علم اصول)

ب: عقاید و تفسیر
1. طرح تفسیر قرآن مجید که نسخه خطی آن موجود است و حاوی فهرست مفصلی می باشد.
2. کتابی تحت عنوان «احوال الظن فی اصول دین»
3. شرح روان بر نهج البلاغه
جهان اسلام از نگاه مدرس

از جمله گفتارهای مدرس است که :
«ترقی و تعالی هر قوم این خواهد شد که جامع میان خودشان را نگهداری کنند و به واسطه ترقی آن جامع، ترقی کنند.
غرض اصلی ما یک جامعه ای است که یک قسمت بزرگ دنیا در آن جامعه شرکت دارد و آن اسلام است. ما خیلی همبستگی اسلامی خود را از دست دادیم، بالاخره باید بیدار شده هوشیار شویم و جامعه خودمان را حفظ کنیم.»

در بیان علت عقب افتادگی ممالک اسلامی در نطق یکشنبه 21 صفر 1341 هـ. ق. که در دوره چهارم مجلس ایراد نموده، می گوید:
«فکر می کردم چرا ممالک اسلامی رو به ضعف رفته و ممالک غیر اسلامی رو به ترقی!
چندین روز فکر می کردم و بالاخره چنین فهمیدم که ممالک اسلامی سیاست و دیانت را از هم جدا کرده اند؛ ولی ممالک دیگر سیاستشان عین دیانتشان یا جزو آن است، ممکن هم هست اشتباه کرده باشند.
لهذا در ممالک اسلامی اشخاصی که متدین هستند، از اشخاصی که داخل در سیاست هستند دوری می کنند؛ آنها که دوری کردند، ناچار همه نوع اشخاص رشته امور سیاست را در دست گرفته، لهذا رو به عقب می رود.»


نمای عمومی قبرستان بقیع پیش از تخریب بدست دشمنان اهل بیت


محکومیت حمله وهابیون به مدینه و عتبات

تقریبا در اوایل شهریور 1304 ش. (اوایل صفر 1343 هـ. ق.) قوای سعودی به شهرهای حجاز تاخته، یکی پس از دیگری این نواحی را وحشیانه به تصرف خویش در می آوردند و چون مردم مدینه در برابر آنان مقاومت می کنند، ابتدا این شهر مقدس را بمباران کرده، سپس آن را اشغال می کنند و بارگاه چهار ستاره فروزان آسمان امامت و نیز آرامگاه سایر افراد این خاندان و اصحاب و بزرگان اسلام را تخریب نموده، قصد ویرانی حرم مطهر و ملکوتی رسول اکرم صل الله علیه و آله را میکنند که با اعتراض شدید افکار عمومی مسلمانان جهان مواجه شده، از این اقدام صرفه نظر می کنند.

آنگاه نیروهای خود را به سوی عراق حرکت می دهند تا شهرهای مقدس نجف، کربلا، سامرا و کاظمین را مورد یورش قرارداده و بارگاره مطهر ائمه و عتبات را با خاک یکسان کنند، که موفق نمی شوند.

شهید مدرس در مورخ 8 شهریور 1304 ش. (دهم صفر 1344 هـ. ق.) در مجلس شورای ملی، ضمن نطق پرشور حکومت وهابیان را تهدید نموده و شدیداً مورد انتقاد قرار می دهد و آمادگی خود و مردم ایران را برای عزیمت به عراق و جلوگیری از تخریب اماکن مقدسه اعلام می نماید.

وی در بخشی از سخنان خود می گوید:
«... این اتفاقی که امروز افتاده و استماع فرموده اید، ویرانی شهر مدینه و حرکت به سوی عراق برای ویرانی قبور ائمه اطهار علیهم السلام، ضایعه بزرگی است.
دولت مکلف است تحقیقات کامل نموده، نتیجه را به عرض مجلس برساند ... به عقیده من فعلاً باید تمام فکر را صرف این کار کرد.
باید قدمهای مؤثر و قاطع و فوری که مقتضای دیانت و حفظ قومیت اسلام است، برداشت و هیچ چیز را مقدم بر این کار قرار نداد و نگذاشت که این مسئله، زیادتر از این؛ اسباب خرابی جامعه اسلامی شود.

مبادا یک ضرر عظیمتری بر ما مترتّب گردد. ما این تجاوزات را نمی توانیم ببینیم، نخواهیم گذاشت ادامه یابد و اماکن متبرکه و مراکز دینی و اسلامی، دستخوش {تجاوز} متجاوزین شود. با قدرت و قاطعیت آنها را حفظ می کنیم و متجاوزین را سرکوب می نماییم.»
شرافت علم
آن شهید دور اندیش عقیده داشت که باید در مدارس ، هم علوم دینی ترقی داده شود و هم علومی که مورد احتیاج روز است و با نخواندن علوم جدید در مدارس دینی سخت مخالف بود. ایشان خود در این باره می گوید:
«... باید معارف را به قسمی توسعه داد که تمام افراد ممالک استفاده نمایند، نه اینکه معارف را مجزا کنند که مثلاً پسر من که عمامه دارد، حساب نخواند، فقه بخواند.
خیر تمام علوم را باید همه بخوانند.»
اگر کتب علمی به زبانهای خارجی باشد افراد کمی از آنها استفاده می کنند و برای حل این مشکل باید کتابهایی که مورد احتیاج است جمع آوری شده به زبان اهل مملکت ترجمه شود. او در این باره به وزارت معارف پیشنهاد تأسیس دارالترجمه را داد.
مدرس و قیام تنباکو

مدرس در این باره می گوید:
«واقعه دخانیه توپی بود که سحرگاه، مردم تیزهوش خفته را بیدار کرد و به طور طبیعی از زلزله شدیدی که متعاقب آن بایستی به وقع بپیوندد، با خبرشان نمود.
عامه مردم که به علت بی خبری درکی از آن واقعه نداشتند، خطر را احساس نمودند و چون به علمای مذهبشان اعتقاد داشتند، همراه آنان به حرکت در آمدند ...»
در سخنی دیگر چه نیکو و عالمانه به تحلیل این واقعه می پردازد:
«... همه ملت جامعیت و همدلی خود را حفظ و از بزرگان خود اطاعت کرد و همه امضاهای زیر قرارداد را با آب کر شست ... من، بعد از واقعه دخانیه که به نجف رفتم ملت ایران را در کار «کأن لم یکن» {بی اثر} نمودن این قرارداد فهمیدم و همه جا معروف بود که هیچ کس از دورن و برون به قصر شاه توتون و تنباکو نمی رساند.
در اصفهان، هم بهترین جواب را به ظل السلطان دادند و در پاسخ او که باید همه محصول را به کمپانی انگلیس تحویل دهند، همه را در بیابان آتش زدند و برای اولین بار آسمان اصفهان قلیان پردود سیری کشید و به جان شاهزاده دعا کرد و از همین جا مأموران آشکار و مخفی امپراتوری چند برابر شدند تا قدرتی که قرارداد را بر هم زده، بشناسند.»
در سخنی دیگر ملاقات خود با میرزا و اشاره به نهضت وی را تشریح کرده است و می گوید:
«وقتی به نجف رفتم و در سر من رأی (سامرا) خدمت میرزا – که عظمتی فوق تصور داشت- رسیدم، داستان پیروزی واقعه دخانیه را برایش تعریف نمودم.
آن مرد بزرگ تفکر و نگرانی در چهره اش پیدا شد و دیده اش پر از اشک گردید.
علت را پرسیدم، چه، انتظار داشتم مسرور و خوشحال شود.
فرمود: حالا حکومتهای قاهره {قدرتهای سلطه گر} فهمیدند قدرت اصلی یک ملت و نقطه تحرک شیعیان کجاست. حالا تصمیم می گیرند این نقطه و این مرکز را نابود کنند، نگران من از آینده جامعه اسلامی است.»
قناعت و کرامت

«در نجف روزهای جمعه کار می کردم و در آمد آن روز را نان می خریدم و تکه های نان خشک را روی صفحه کتابم می گذاشتم و ضمن مطالعه می خوردم. تهیه غذا آسان بود و گستردن و جمع کردن سفره و مخلفات آن را نداشت. خود را از همه بستگیها آزاد کردم ...»
روزی یکی از طلاب که به نفع مدرس و رفقای او در انتخابات تهران کوشش فراوان کرده و به همین جهت از درس و امتحان، یک هفته باز مانده بود، اصرار داشت حقوق همان هفته را بگیرد.
مدرس با تذکر اینکه حاضر است سه برابر شهریه مدرسه از محل دیگری به وی پرداخت کند، از دادن جیره به آن طلبه خودداری نمود.
حتی در پاسخ یکی از حاضران که می خواست بدون این تذکر مدرس، وجه را در اختیار آن طلبه قرار دهد گفت:
«خیر! این نوعی تزویر است، او باید بداند که مزد کار دیگر را از محل خودش می گیرد، اما پرداخت جیره مدرسه، به درس خواندن منوط است و بس.»

مرحوم شیخ حسنعلی اصفهانی – عارف مشهور- در ضمن بیان خاطراتی که برای عبدالعلی باقی، مؤلف کتاب «مدرس، مجاهدی شکست ناپذیر» بیان کرده، می گوید:
«روزی در نجف طلبه ای به اتاق ما آمد، من وم درس هم حجره بودیم، آن طلبه دچار سر درد شدیدی شده بود و مدت یک هفته تبش قطع نشده بود. مدرس دست به پیشانی او گذاشت و آیه نور را قرائت کرد.
با تمام شدن آن آیه سر درد و تب او قطع شد. تمام ایامی که من با او بودم، نماز شبش ترک نشد. او اهل نماز ودعا و مطالعه بود. من شنیدم که یکی از اهالی خواف در زندان دچار تب شدیدی شده و به خدمت آقا می رود، مدرس هم پیراهن خود را به تن او می پوشاند و او شفا می یابد.»

فاطمه بیگم مدرس - دختر آن فقیه شهید - می گوید:
«بسیار اتفاق می افتاد پدرم بدون قبا یا پیراهن در حالی که عباش را به خود پیچیده بود به خانه می آمد. می دانستیم که او برهنه ای را در راه دیده و لباس خویش را بدو بخشیده است.
روزی به او اظهار نمودیم: اجازه بدهید ده بیست ذرع کرباس در خانه داشته باشیم که بتوانیم در چنین مواقعی فوری برایتان لباس تهیه کنیم.
ایشان پاسخ داد: ممکن است دیگری به کرباسی که ما ذخیره می کنیم نیاز پیدا کند، به همین مقدار که برای پیراهن یا قبا یا شلوار لازم است، تهیه کنید.»

در سال 1328 هـ. ق. که مدرس به عنوان یکی از پنج نفر طراز اول برای دوره دوم مجلس شورای ملی انتخاب شد، هنوز مدتی از مجلس او باقی مانده بود.
وی این فرصت را مغتنم شمرد و به روستای اسفه رفت و خانه مورثی خویش را در این روستا به دو باب حمام تبدیل و آسیاب روستا را تغمیر و دایر کرد.
پلی نیز به روی نهر آبی موسوم به «مهیار» که محل عبور کاروانیان بود، بنا کرد.
اغلب دیده می شد که خود همراه با کارگران به کار می پرداخت و گاری تک اسبه ای نیز برای حمل آجر و سایر مصالح ساختمانی خریداری نموده بود.
پس از اتمام کار با همان گاری به اصفهان آمد و از آنجا عازم تهران شد.
مهتاب در مجلس
مجلس دوم در حقیقت گشایش میدان مبارزه پارلمانی و سیاسی مدرس بود.
این مجتهد عالیقدر وقتی قدم به مجلس گذاشت، اغلب گمان می کردند شاید وی یک روحانی معمولی است و با آنکه آوازه مبارزاتش را در اصفهان با ستمپیشگان کم و بیش شنیده بودند، نمی توانستند باور کنند که این سید لاغر اندام، با عصای چوبی و لباس کرباس، بزودی تمام عوامل را به دست گرفته و در بحث و استدلال کسی حریفش نیست.
در بارگاه عثمانی
با شروع جنگ جهانی اول آشفتگی های آن دوران وتشکیل حکومت سیار ، شهید مدرس به همراه عده ای دیگر از رجال نامی، عازم قلمرو عثمانی گردید.
پس از ورود به استانبول بدون اینکه خود را به کسی معرفی کند، در نهایت ساده زیستی در مدرسه ایرانیان این شهر به تدریس علوم دینی و معارف اسلامی پرداخت و با حقوق بسیار اندکی که از مدرسه دریافت می کرد، امرار معاش می نمود.
این در حالی بود که نظام السطنه و همراهان در هتلی اقامت کرده بودند؛ اما مدرس کسی نبود که ناشناس و گمنام بماند.
پس از مدتی در استانبول شهره خاص و عام گردید.
سلطان محمد پنجم – پادشاه عثمانی- از مدرس دعوت کرد که برای ملاقات و مذاکره در قصر سلطنتی دلمه باغچه سرای، حضور یابد.
مدرس ساعت مقرر به قصر خلیفه رفته و با وی ملاقات کرد. پس از انجام تشریفات معمولی، مدرس ناگهان شروع به سخن کرد و گفت:
«اصولاً ما روحانیون در زمان حکومت استبداد ایران آزاد بودیم و هیچ قیودی {حصری} برای ما در کار نبود و من نیز پس از استبداد در حکومت مشروطه هم به علت آنکه نماینده مجلس شورای ایران بودم، در تمام مراحل، آزاد صحبت می کردم. از این رو در اینجا هم بیانات خود را آزادانه اظهار می کنم.
مقصود از مهاجرت ما ایرانیان به این کشور این است که: اولاً دولت عثمانی صحبت الحاق قسمتی از خاک آذربایجان را به خاک عثمانی موقوف نماید. ثانیاً در موضوع صمیمیت بین برادران مسلمان ایرانی و ترک مذاکراتی به عمل آوریم.»
مدرس در ملاقات رسمی که با پرنس سعید حلیم پاشا، صدر اعظم وقت و طلعت پاشا وزیر کشور وقت عثمانی و دیگر وزرا داشت، در هیأت وزرا (باب عالی) وارد شد و با آنکه جایگاه مبلمان بود، مدرس روی زمین نشست که تمام وزرا به احترام وی صندلی ها را ترک گفته، روی زمین نشستند.
بعد از انجام تعارفات معمولی، صدر اعظم (نخست وزیر) دستور داد برای مدرس «چای عجمی» بیاورند. مدرس به مترجم خود گفت:
«بگویید به جای کلمه عجم لفظ ایرانی استعمال نمایند، زیرا ماده لغوی کلمه عجم از عجمه می باشد و اشتقاق آن بکلمات مختلفه حاکی از تحقیر نژاد غیر عرب، یعنی حتی ملت ترک و ایرانی است و ما ایرانیان که دارای نوابغ و مشاهیری بودیم که به زبان و تمدن عرب و اسلام خدمات شایانی کرده اند، سزاوار نیست که محقر شویم، لذا خواهشمندیم لفظ عجم را از قاموس زبان خودتان خارج کنید و به جای آن کلمه ایرانی را انتخاب فرمایید.»
پس از ترجمه این کلمات، صدر اعظم اظهار کرد: خوب است لباس سربازان ایرانی و ترک یکسان شود!
مدس لبخندی زد و در پاسخ وی گفت:
«خیلی چیزهاست که باید بشود، ولی متأسفانه نمی شود و من هم خیلی چیزها دلم میخواهد ولی ممکن نیست. از طرفی در وسط دانه گندم هم خطی است. ما همین لباسی را که داریم خوب است و شما هم همان لباسی را که دارید خوبست، ولی چقدر خوب بود صدراعظم می فرمودند: به جای آنکه لباس سربازان ایرانی و ترک یکسان و یک شکل شود، برادارن ایرانی و ترک یکدل شوند، زیرا ممکن است از حیث لباس همرنگ شویم ولی یکدل نباشیم.»
نفی قرارداد استعماری
روزی پس از تنظیم قرارداد1919 ، وثوق الدوله به دیدن مدرس در منزلش آمد و در حالی که عده ای حضور داشتند به او گفت: «شنیده ام شما با قرارداد تنظیمی بین ما و دولت انگلیس مخالفت کرده اید!» آقا فرمود: «بلی!»
وثوق الدوله گفت: «آیا قرارداد را خوانده اید؟» فرمود: «نه!»
وثوق الدوله گفت: «پس به چه دلیل مخالفید؟» ،
آقا فرمود: «قسمتی از قرارداد را برای من خوانده اند، جمله اولش که نوشته بودید دولت انگلیس استقلال ما را به رسمیت شناخته است، آقا! انگلیس کیست که استقلال ما را به رسمیت بشناسد؟ آقای وثوق! چرا شما این قدر ضعیف هستید!»
وثوق الدوله گفت: «آقا به ما پول داده اند!»
شهید مدرس فرمود: «آقای وثوق الدوله، شما اشتباه کرده اید، ایران را ارزان فروختید!»
بلوای جمهوری و جسارت به شهید مدرس
هنگام آغاز وقایعی که کم کم منجر به عرض اندام رضاخان در عرصه قدرت شد ، مدرس زودتر از همه خطر این آشوب را حس کرد و در صدد چاره برآمد.
در مجلس، مدرس و رفقایش سعی کردند از تصویب اعتبارنامه های عده ای نماینده که به دستور سردار سپه انتخاب شده یا با او تبانی داشته اند، ممانعت به عمل آورند تا شاید بتوانند عناصر ناپاک را از مجلس خارج کنند.

در این میان دکتر حسین بهرامی معروف به احیاء السلطنه دم را غنیمت شمرد و پس از یک مشاجره لفظی به تحریک تدیّن، سیلی محکمی به صورت سید حسن مدرس نواخت، طوری که عمامه آن بزرگوار از سرش بر زمین افتاد.
متقابلاً سیلی محکمتری از جانب سید محی الدین مزارعی (وکیل شیراز) به ضارب زده شد. ولی صدای سیلی اول – که با گونه مجتهدی آگاه و فقیهی مبارز و متعهد آشنا شده بود – نه تنها همچون رعد در تهران و اطراف آن منعکس و پراکنده شد، بلکه مانند کبریتی که به انبار باروت برسد، در افکار و احساسات مردم آین شهر انفجاری عظیم به وجود آورد. این سیلی، تعداد زیادی از مردم مسلمان تهران را در خیابانها به راه انداخت.
مخالفت مدرس با اقدامات رضاخان
مدرس که میدانست اقدامات سردار سپه و طرفدارانش شدت و سرعت افرونتری گرفته و ممکن است آنها طرح تغییر نظام به «جمهوری» را به مجلس آورد، بر آن شد تا مجلس را از اکثریت بیندازد تا در صورت طرح این مواد، مجلس حدنصاب لازم را برای تصویب قانون دارا نباشد.
همچنین مدرس از فرصت تعطیلی ایام نوروز هم استفاده کرد و ضمن بسیج مردم تهران عده ای از نمایندگان را به قم فرستاد تا حوادث را با مراجع روحانی در میان بگذارند.
رضا خان که خود را درمانده می دید، در روز 18 فروردین 1302 ش. به حالت قهر به آبادی «بومهن» - واقع در 40 کیلومتری تهران – رفت.
بعد از رفتن وی افراد نظامی و اجیرشده به مجلس فشار آوردند که باید سردار سپه را برگردانند و مجلس استعفای او را قبول نکند و شایعه کردند که اگر بر نگردد کودتا میکند.
ولی شهید مدرس به نمایندگان واقعی مردم دلداری داداه، گفت: «نترسید، او نمی تواند کودتا کند، و اگر هم کودتا کند {فقط} من را که با او مخالف هستم می کشد. بنابراین بگذارید بیاید و مرا بکشد و این اوضاع تمام شود.»
ولی اکثر نمایندگان سخنان او را قبول نکردند و عده ای را برگزیدند تا بروند و سردار سپه را برگردانند. طرفداران رضا خان هم طبق نقشه قبلی ترتیبی دادند تا در جلسه ای که بناست به رضاخان رای دهند مرحوم مدرس حضور نداشته باشد .
اختناق و فشار بر مرحوم مدرس
طولی نکشید که طرفداران رضاخان ، محیطی از اختناق و وحشت به وجود آوردند که کسی نمی توانست به نفع مدرس فعالیت کند. اما مردم تهران بیکار ننشستند و در هر فرصتی نفرت خود را از ستم و حمایت خویش را از اسلام و قرآن اعلام می کردند.
استیضاح دولت
فشارهای زیادی به یاران مدرس وارد می آمد و از هر طرف عرصه بر آن بزرگوار و حامیانش تنگ تر می شد، تا جایی که در مجلس هم نمی گذاشتند آزادانه حقایق را بگویند و از زورگویی و ستمگری قوای حاکم پرده بردارند.
بدین سبب تنها راه چاره مدرس مطرح کردن مسئله استیضاح بود. به همین دلیل در روز 7 مرداد 1303 (برابر بیست و ششم ذیحجه 1342) به محض آنکه مجلس به ریاست پیرنیا تشکیل شد و تشریفات اولیه به عمل آمد . مدرس پشت تریبون قرار گرفت و نفس همه حبس گردید.
پس از آنکه نام خداوند را بر زبان آورد، به آشفتگیهای چند روزه اشاره کرد و به مخالفت با مسئله حکومت نظامی پرداخت و در بخشی از نطق خود گفت:
«... من ملتفت نشدم کدام یک از آقایان بودند که فرمودند چرا استیضاح نمی کنید و ما را دعوت به استیضاح فرمودند!»
و با مقدمه ای ماهرانه، بدون خشونت و جدل تمام وکلای حادثه جوی اکثریت را تشویق و تکلیف به سکوت و آرامش نمود و در ضمن به افشاگری جنایاتی که عمال رضا شاه مرتکب شده بودند پرداخت و به گونه ای سخن گفت که هیچ کس نتوانست کوچکترین بهانه و مجالی برای اعتراض نسبت به گفتار او بیابد.
گرچه روز 17 مرداد برای استیضاح مشخص شد، ولی رضاخان درصدد آن بود که به طریقی جلسه استیضاح را بر هم زند.
در حوالی ساعت 10 صبح، مدرس عصا زنان به مجلس آمد. افراد مشخصی طبق دستور شهربانی بنای جنجال و اهانت گذاشتند.
نزدیک ساختمان، عده ای به مدرس یورش بردند، ولی به وی آسیبی نرسید. مدرس در آن جنجال خطرناک هیچ گونه هراسی به دل راه نداد و آن حوادث را کاملاً عادی و با نظر حقارت می نگریست و چون عده ای شعار «مرده باد مدرس» سر می دادند، به طرف آنان برگشت و گفت: «آخر اگر مدرس بمیرد، دیگر کی به شما پول خواهد داد»! و پس از آن فریاد کشید: «زنده باد خودم، زنده باد مدرس»!
وقتی آن مجتهد دلیر وارد ساختمان مجلس گردید، گرفتار نمایندگان طرفدار رضاخان شد که با دوات و بادبزن و غیره به سویش حمله کردند!
سردار سپه نیز پس از قدری تهدید با مشت گره کرده به سوی مدرس حمله ور شد و با دست راست خود گلوی مدرس را گرفته، به سوی دیوار فشار داد و گفت: «آخر سید تو از من چه میخواهی!»
مرحوم مدرس با رشادتی خاص و لهجه ای اصفهانی گفت: «می خوام که تو نباشی»!
ملک الشعرای بهار که اوضاع مجلس را آشفته و نابسمان دید در بخشی از نطق خود گفت: «تا حیثیت وکلای اقلیت (مدرس و حامیان او) اعاده نشود، از استیضاح خودداری خواهد شد، زیرا امنیت و مصونیت وجود ندارد، اما در عین حال استیضاح مسترد نمی شود.»
دفع افسد با فاسد
مدرس که درگیر مبارزه با رضاخان بود، برای آنکه شاید بتواند مملکت را از شر او و اربابانش نجات دهد و به قول خود دفع افسد به فاسد کند، تصمیم گرفت سید علی اصغر رحیم زاده صفوی، مدیر روزنامه آسیای وسطی را برای بازگردانیدن احمد شاه، به فرانسه بفرستد، هر چند خود هیچ خاطره خوشی از این سلسله نداشت و طرفدارشان نبود.
با وجود گفتگوهای زیاد بین احمدشاه و رحیم زاده، فرستاده مدرس موفقیتی به دست نیاورد. شاه نیز نمیخواست و بلکه نمی توانست از زندگی مرفهی که در آنجا فراهم کرده بود، دل برکند و صراحتاً به رحیم زاده گفته بود: «می بینی اینها دنیا را چگونه می گذرانند! حالا تو می گویی من این منظره را رها کنم و پیش بیفتم و خونریزی در ایران راه بیندازم.»
جالب آنکه پس از سفر مهاجرت - به عثمانی - احمد شاه قاجار از مدرس گله می کند که : «آقا (مدرس) با برنامه و منویات ما همراه نیست.» این شکوه شاهانه وقتی به گوش مدرس می رسد، در نامه ای که از اوراق تاریخی مهمی است و تنها دستخط مدرس خطاب به شاه است، بدون هیچ گونه القاب و تعارفاتی که معمول آن زمان بوده چنین می نویسد:
«شهریارا، خداوند دو چیز به من نداده است، یکی ترس و دیگری طمع، هر کس با مصالح ملی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراه و الا فلا»
تشکیل حکومت غیرقانونی
بالاخره در روز نهم آبان 1304 ه. ش. نمایندگان فرمایشی مجلس، ماده واحده ای را به تصویب رسانیدند که بر اساس آن احمد شاه از سلطنت خلع و حکومت تا تشکیل مجلس مؤسسان به عهده رضاخان گذاشته شد.
شهید مدرس در مخالفت با این حرکت، فریاد زد:« اخطار قانونی دارم»! تدین گفت: «ماده اش را بفرمایید»، مدرس با خشم فریاد کشید: «ماده اش این است که خلاف قانون اساسی است و اینجا نمیشود طرح کرد، صد هزار رأی هم بدهید خلاف قانون اساسی است.» و با همین کلمات محکم و منطقی، غیر قانونی بودن پادشاهی وی را اعلام نمود.
ترور کور
در روز 17 آبان 1305 سید حسن مدرس نماز صبح را به جای آورد و هنوز هوا روشن نشده بود که برای تدریس عازم مدرسه سپهسالار شد.
مدرس با ذکاوت و فراستی که داشت متوجه شد دو نفر آهسته پشت سر وی حرکت می کنند، در حالی که اسلحه خود را مخفی کرده اند.
آقا با گوشه چشم حرکات آن افراد را تحت نظر داشت؛ تا اینکه به اونزدیک شدند.
به جای التماس و تضرع – که در هنگام خطر به طور طبیعی از غالب اشخاص سر می زند – بدون آنکه دست و پای خویش را گم کند به محض آنکه آن دو، دست به اسلحه بردند به سوی آنها بازگشت و با صدای بلند گفت: «اگر مردی بزن! » آن دو وحشت زده پا به فرار گذشتند.
یک بار دیگر که به مدرسه می رفت، در کوچه معروف به سرداری (واقع در پشت مدرسه) ناگهان آن فقیه فرزانه مورد هجوم چند تروریست قرار گرفت.
مدرس که دید سر و سینه اش هدف تیر است، رو به جانب دیوار نمود و بر زانو نشست، عمامه خویش را با عصا بالا برد و دستها را زیر عبا به صورت سینه قرار داد، بطوری که بدن نحیفش در پایین عبا قرار گرفت و آنجایی را که قاتلین از پشت عبا، محل قلب و سینه او تصور می کردند جز دو بازوی او چیز دیگری نبود، در نتیجه تیرها به عبا و عمامه و فضای خالی بین بازوان اصابت نمود و چند تیر یکی به کتف، یکی به ساعد و دیگری به بازوی او فرو رفت.
در حالی که خون از بدنش فوران می زد، خود را نباخت و قسمتی از عمامه را پاره کرد و به وسیله آن جلوی خونریزی بازویش را گرفت. خود در این باره گفته بود:
«انگلیسیها می خواستند با قتل من به مقصود شوم خود برسند، ولی خدا نخواست.»
شهید مدرس پس از ترور در بیمارستان
حق در محاق
با پایان یافتن انتخابات دوره ششم در 22 مرداد 1307 و فرا رسیدن دوره هفتم، رضاخان تصمیم گرفت به هر طریق ممکن از راه یافتن مدرس و یاران و همفکرانش به مجلس جلوگیری کند.
انتخابات این دوره کاملاً فرمایشی بود و همزمان با برگزاری آن تقریباً تمامی یاران و طرفداران مدرس در زندانها و تبعیدگاههای رضاخان به سر می بردند.
هنگام رأی دادن، مأموران، مردم را تحت فشار قرار می دادند تا از رأی دادن به مدرس خودداری کنند و اگر فرد از جان گذشته ای، نام ایشان را در برگه رأی می نوشت، به مجازاتهای سخت دچار میشد.
با وجود اختناق شدید، مردم تهران فعالیت زیادی نمودند، ولی عوامل رضاخان صندوقها و رأی ها را عوض کردن و گستاخی را به حدی رسانیدند که حتی یک رأی به نام مدرس از صندوقها بیرون نیامد. یک روز مدرس در جلسه ای گفته بود:
«اگر بیست هزار نفر از مردم که در دوره گذشته به من رأی دادند همگی مرده باشند یا رأی نداده باشند، پس آن یک رأی که خودم به خودم دادم، چه شده است؟!»
تبعید و پیراهن خونین
با بالاگرفتن ظلم و فشارها بر آن فقیه مجاهد ، دستور تبعید ایشان توسط رضاخان صادر می گردد .رییس شهربانی تهران که کینه بخصوصی با مدرس داشت و در پی فرصتی می گشت شب دوشنبه 16 مهرماه 1307 ش. به اتفاق چند پاسبان مسلح از تاریکی شب استفاده کرده، کوچه میرزا محمود (محل سکونت مدرس) را زیر نظر گرفت، ماشینی را سر کوچه آماده کرد و سراسر محل را مأمور گذاشت.
عده ای پاسبان به سوی خانه رفته، در زدند. خدمتکار مدرس در را باز کرد. به محض باز شدن در، مأموران مسلح به درون خانه ریختند و لحظاتی بعد صحن خانه پر از مأمور شد.
مدرس که از این اوضاع به شدت خشمگین شده بود، فریاد زد: «به کدام اجازه وارد خانه من می شوید! مملکت اینقدر بی صاحب شده است!»
درگاهی - رییس شهربانی - با چکمه لگدی به سینه استخوانی مدرس زد و خود را روی پیرمرد انداخته و سید بزرگوار را کتک زد، سپس حکم تبعید را به مدرس داد و به مأموران اشاره کرد که سید را سر برهنه و بدون عبا دستگیر کنند! آنها حتی نگذاشتند مدرس کفش به پا کند و همان شب بدون اینکه مردم متوجه شوند مرحوم مدرس به خواف تبعید گردید .
پس از این درگیری، خانه مدرس را مورد بررس قرار دادند، هنگام تفتیش، بقچه ای را یافتند که بسته ای در آن بود.
مأموری که آن را یافته بود با هیجانی خاص به خیال آنکه اسناد و مدارک مهمی به دست آورده آن بسته را گشود. اما پیراهن خون آلودی را در آن مشاهده کرد. این پیراهن مربوط به زمانی بود که آن مجتهد آگاه را هدف گلوله قرار داده بودند و آن را برای قرار دادن در کفن نگه داشته بود.
کتابها، یادداشتها و آثار مخطوط ارزشمندی را که آن شب از منزل مدرس جمع آوری کردند، به شهربانی بردند و مشخص نشد که بر سر این گنجینه های نفیس چه آمد.
تبعید در خواف
شهید مدرس از سال 1307 تا 1316 ه.ش به مدت 9 سال در قلعه ای در شهر خواف در نزدیکی مرز ایران و افغانستان در تبعید بسر می برد .
مردم آن شهر غالبا حنفی مذهب بودند و به همین دلیل نسبت به حبس یک مجتهد شیعه حساسیت چندانی نداشتند .
دوران تبعید در این مدت از جمله لحظاتی است که از آن اطلاع زیادی به دست نیامده است .
همینقدر که در این مدت فقط فرزند ایشان یک بار موفق می شود مرحوم مدرس را ملاقات نماید .
در بسیاری از اوقات شرایط زندگی در این مدت از هر نظر بر موحوم مدرس سخت می گذشته است .
روزی ورقه کوچکی از مرحوم مدرس به دست شیخ احمد بهار - مدیر روزنامه بهار - می رسد که در آن نوشته بود « زندگی من از هر جهت دشوار است ، حتی نان و لحاف ندارم . »
همچنین آنطور که از نوشته های سید شهید بر می آید تا مدتها از حمام و حتی لباس تمیز محروم بوده و از هر جهت که می شده بر او سخت می گرفتند .
فتح باب اصلی در این مورد پیدا شدن قسمتی از دست نوشته های شهید مدرس در خواف بوده که توسط خود ایشان « گنجینه خواف » نامیده شده است .
پیدا شدن این یادداشت ها بعد از چند دهه روزنه مهمی به قسمتی از زندگی این شهید مظلوم می گشاید که قسمت کوچکی از آن به صورت مستقل در بخش گنجینه خواف خواهد آمد .
نمایی از بازداشتگاه شهید مدرس در خواف
شهادت در غربت
سیدحسن مدرس پس از 9 سال اسارت در خواف به دنبال اجرای نقشه پلید رضاشاه، روانه کاشمر شد.
حوالی غروب بیست و هفتم رمضان 1356 هـ. ق. مطابق با 10 آذر 1316 سه نفر از شهربانی به نامهای: جهانسوزی، خلج و مستوفیان به عنوان دیدن، به نزد مدرس می روند.
او در این هنگام روزه بود و با دیدن آنان به خیال آنکه مهمان برایش رسیده، مشغول پذیرایی می شود.
سید مظلوم که با زبان روزه مشغول راز و نیاز با معبود خویش بود، بناگاه متوجه منظور شوم آنان می شود؛ اما بدون آنکه هراسی به دل راه دهد با کمال آرامش بر سر سجاده اش می نشیند تا صدای دلنواز مؤذن به گوشش می رسد!
آری دیگر وقت افطار است و سید می خواهد با مختصر قوتی که دارد افطار کند.
جهانسوزی به سرعت قوری را که بر روی سماور بود بر می دارد و استکانی چای می ریزد و آن را به خلج می دهد، خلج سم مهلکی را در آن خالی میکند و استکان چای زهرآگین را در مقابل سید می گذارد و می گوید: «بخور!»
مدرس استکان را بر می دارد و محتوای مسموم آن را با خونسردی در چند جرعه می نوشد و به نماز می ایستد، در برابر خداوند به رکوع می رود و سر به سجده می گذارد. نماز مغرب را به پایان می رساند ولی از اثرات سم خبری نیست.
اتاقی که مدرس در آن به شهادت رسید
در این هنگام این افراد از خدا بی خبر یکی از بزرگترین اعمال رذیلانه تاریخ را مرتکب می شوند، عمامه سید را که در حین نماز از سرش برداشته، به گردنش انداخته و آنگاه از دو سوی، آن را چنان کشیدند تا راه نفس بسته شد و بدین ترتیب سیدی بزرگوار را که یادگار اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بود، همچون جدش امام موسی کاظم علیه السلام غریبانه در سن 69 سالگی به شهادت رساندند.
پس از آن جیبهای سید را وارسی کردند و تنها دارایی او را که 36 ریال بود، بیرون آوردند که 12 ریال آن صرف مخارج کفن و دفن او شد.
آنگاه به تهران چنین مخابره کردند: «مدرس به علت بیماری فوت نموده است.»
با وجود اختناق شدید، مردم و علمای شهر کاشمر از این فاجعه دردناک باخبر شدند. روز بعد، آن ولایت سراسر غرق در اندوه و ماتم گردید، علما به مسجد آمدند و پس از انجام نماز جماعت، مجلس ختمی بر پا کردند، مردم قرآن می خواندند و اشک می ریختند.
یکی از روحانیون بر فراز منبر رفت و روضه موسی بن جعفر علیه السلام خواندو ضمن شرح مصایب آن امام همام گفت: «سیدی غریب را که فرزند پیامبر بود در زندان مسموم و شهید کردند.» مردم با شنیدن این مطلب بر سر و سینه زدندو بر قاتلان و عاملان این حادثه لعن و نفرین فرستادند.
از آن روز، مردم به زیارت قبر شهید مدرس می رفتند و در تاریکی شب آجر و گچ می بردند و ظاهر قبر را می ساختند، ولی روزها مأموران شهربانی آن را خراب می کردند.
تا آنکه با پیش آمدن وقایع شهریور 1320 مردم تواستند چند صباحی نفس راحتی کشیده، صورت مزار آن سید غریب و شهید را علنی کنند.
اولین کسی که از ماجرای شهادت مدرس پرده برداشت، شیخ الاسلام ملایری، نماینده مردم ملایر بود که در روز شنبه 26 مهر 1320 طی نطقی در مجلس ضمن توصیف کمالات مدرس به این ماجرای غمناک اشاره کرد .
نخستین جلسه محاکمه قاتلان آن شهید از صبح روز شنبه 3 مهرداد 1321 در تالار دیوان کیفر تشکیل و آغاز به کار نمود.
در این محاکمه – که جنبه تشریفاتی و ساختگی داشت – عاملان فاجعه هر یک به 15 سال زندان محکوم شدند که بعدا مورد عفو ملوکانه قرار گرفتند!
مزار مدرس چندین بار مرمت و بازسازی گردید.
تا آنکه امام خمینی - ره - در ضمن حکمی تاریخی، تولیت آستان قدس رضوی را ملزم ساختند تا بر مقبره آن شهید، بارگاهی شکوهمند و در خور شأن آن اسوه ستیز با ستم، ساخته شود؛ که فرمان حضرت امام تحقق یافت و اکنون ما شاهد گنبد و بارگاه با جلال و عظمت بر مدفن آن مدرس دیانت و سیاست هستیم که زیارتگاه امت مسلمان می باشد.

آیت الله سید محمود شاهرودی

آیت الله سید محمود شاهرودی

مرحوم آیت الله حاج سید محمود شاهرودی

مرجع بزرگ شیعیان حضرت آیت الله العظمی شاهرودی در سال 1293 ه.ق. در روستای قلعه آقا عبد الله، از توابع شهر بسطام در خانواده ای اصیل و مذهبی، قدم به عرصه گیتی نهاد.

وی خواندن و نوشتن را در زادگاهش آموخت و به خاطر علاقه وافر به کسب علوم و معارف اسلامی، وارد حوزه علمیه بسطام گردید. علوم مقدماتی را نزد عالم فرزانه فاضل بسطامی فرا گرفت.

سپس به حوزه علمیه بید آباد شاهرود رفته، و از محضر مرحوم مدرس و اساتید دیگری استفاده کرد.

او پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در حوزه علمیه بسطام و شاهرود به مشهد مقدس عزیمت کرد وی با تلاش فراوان در 35 سالگی به مدارج عالی علمی دست یافت و  با اخذ درجه اجتهاد به توصیه آیت الله ملا محمد کاظم خراسانی راهی نجف اشرف گردید.

آیت الله العظمی شاهرودی به زودی در زمره علمای بزرگ نجف قرار گرفت و به شیخ العلماء و سید الفقها معروف شده عالمان بزرگی چون، آخوند خراسانی، میرزای نائینی و... به او لقب «ذو شهادتین» دادند و اجازات اجتهاد افراد را به ایشان محول کردند.

در محضر درس مرحوم آقاى آخوند خراسانى صاحب كفایه به مدت یكسال و نیم استفاده نمودند. پس از فوت استادشان به مجلس درس مرحوم میرزای نائینى و آقا ضیاء عراقى حاضر شدند و از آن دو بهره وافى بردند و همزمان به تدریس و تربیت طلاب مشغول شدند.

پس از فوت استادشان مرحوم آقاى نائینى، تدریس خارج ایشان شروع گشت و مورد توجه فضلا و طلاب قرار گرفت.

پس از فوت مرحوم آقاسید ابوالحسن اصفهانى رساله عملیه ایشان در دسترس مقلدین در كشورهاى عراق و ایران و خلیج و لبنان و هند و پاكستان قرارگرفت.

و با درگذشت مرحوم آیت الله بروجردى مرجعیت ایشان در اماكن یادشده به خصوص ایران و عراق و خلیج، شهرت و توسعه بیشترى حاصل نمود و حوزه بحث فقه و اصول ایشان در نجف فضلا وعلماء بیشمارى را در بر داشت و نماز جماعت مسجد هندى بیشترین نمازگزار را داشت.

تأمین هزینه هاى در مانى طلاب در نجف و همچنین شهریه و تأمین نان طلاب حوزه هاى علمیه نجف و كربلا و سامرا و مشهد مقدس به عهده معظم له قرار داشت.

اولین بار در تاریخ مرجعیت و حوزه، از طرف ایشان گروهى به عنوان «بعثه دینیه حج» در سال 1387هجرى قمرى (1346 شمسى) به امر معظم له و به سرپرستى آقازاده بزرگ ایشان اعزام شدند كه بسیار مورد استقبال حجاج قرار گرفت. همچنین معظم له نخستین شهرك مسكونى طلاب به نام «حى الامام الشاهرودى» را در نجف اشرف تأسیس نمودند.

عمر پر بركت مرجعیت ایشان همواره در تربیت فضلا و علما و رسیدگى به امور حوزه و تدریس و تألیف بود و آثار فراوانى مانند «كتاب الحج» و «كتاب الاجاره» و «یك دوره اصول» از ایشان به جا مانده است.

او در طول عمر با برکت خویش، ضمن تلاش در راه گسترش احکام اسلامی و حراست از مرزهای اعتقادی مسلمانان، شاگردان بسیار تربیت کرد، شاگردانی که برخی از آنها اینک در شمار مراجع جای دارند. او حتی بعد از مقام منیع مرجعیت نیز مدتی در خانه استیجاری زندگی می کرد.

وی به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علاقه فراوان داشت. این چنین بود که حدود 260 بار، برای زیارت ابا عبد الله الحسین علیه السلام پیاده از نجف به کربلا سفر کرد و حتی در 90 سالگی نیز اینگونه زیارت را ترک نکرد.

آیت الله سید محمود شاهردوی سرانجام پس از قریب یك قرن عمر سراسر تقوى و فضیلت و تلاش علمى و سرپرستى حوزات علمیه، در 17 شعبان 1394 هجری قمری دار فانى را وداع نموده و در صحن مطهر امیر مؤمنان على (علیه السلام) در سمت بالاى سر مدفون گردیدند.

ز ایشان سه پسر و چهار دختر باقی مانده است، فرزند بزرگش آیت الله سید محمد حسینی شاهرودی هم اکنون از مراجع و مدرسان درس خارج حوزه علمیه قم است.


آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی


تولد

آیت الله شیخ محمدتقی اصفهانی مشهور به آقانجفی در شب هفدهم ربیع الثانی سنه 1262 هـ.ق. پا به عرصه گیتی نهاد.
 پدرش مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدباقر نجفی، فرزند مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدتقی صاحب کتاب هدایت المسترشدین و داماد مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء است.
مادر آقانجفی، زمزم بیگم، دختر دوم مرحوم آیت الله سید صدرالدین صدر از علما و مراجع بزرگ بوده است.

تحصیلات

آقا نجفی، سالهای نخستین زندگی را در خاندانی مشهور به علم، تقوا و مجاهدت، سپری کرد و پس از طی مراحل اولیه تحصیل، رهسپار عتبات عالیات شد.
او در این سفر همراه و همسفر مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی صاحب عروة الوثقی بود که با هزینه و یاری پدر آقانجفی برای ادامه تحصیل، راهی نجف اشرف شده بود.
 


نقش توسل در زندگی آقانجفی

به جرئت می توان ادعا کرد که اگر واژه توسل را از زندگی ایشان حذف کنیم، چیز قابل توجهی در آن نخواهد ماند؛ چرا که تمام پیشرفت علمی و معنوی ایشان و آشنایی و ارتباطشان با بزرگان اهل معنا و اولیای الهی در سایه توسل و التجا به درگاه الهی به دست آمده است. برای اثبات این مدعا، نیازی به اقامه دلیل و برهان نیست؛ چرا که در جای جای نوشته ها و خاطرات به جای مانده از ایشان، این امر آشکار است و سراسر زندگی او را پوشانده است؛ به گونه ای که نقش محوری توسل را حتی در امور مادی و هنگام وقوع بلایا و غمها و مواجهه با شداید و ناملایمات، آشکارا می توان لمس نمود.
 


عنایت حسینی و پله های ترقی

آقا نجفی در ابتدای تحصیل، آن چنان که خود در خاتمه کتاب مفتاح السعاده نقل میکند، ترقی چندانی در درس و بحث نداشته و به رغم کوشش در این زمینه، به نتیجه مطلوبی نمی رسد و پس از ناامیدی ، برای حل این مشکل بزرگ، دست به دامان اهل بیت علیهم السلام میشود و با توسل به محضر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به سرعت پله های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد.
ایشان می فرمودند :
در اوقات تحصیلی، مدت مدیدی مشغول تحصیل و مباحثه دروس بودم و به هیچ وجه ترقی حاصل نمیشد و بسیار بطییءالذهن و قلیل (الفهم) بودم.
در شب عرفه در رواق مطهر حضرت سیدالشهداء - روحی لتربته الفداء- تا وقت سحر استغاثه نمودم و حضرت حبیب بن مظاهر رحمة الله را به درگاه آن جناب شفیع گردانیدم.
چون وقت سحر شد، بعد از تهجد گریه بسیار کردم. در همان جا به خواب رفتم. در عالم خواب دیدم حبیب از ضریح بیرون آمد و بعضی از مصایب امام حسین علیه السلام را ذکر نموده و گریه میکرد و وارد حرم شد.
دیدم در ضریح گشوده شد و حضرت امام حسین علیه السلام ظاهر شدند.
پس حبیب زیارت وارث را خواند و من نیز همان زیارت را میخواندم.
حضرت امام حسین علیه السلام جواب سلام حبیب را فرمودند.
چون لمحه ای گذشت، نظر شریف به جانب من فرمودند و سپس نظر به جانب آسمان فرمودند و دعایی خواندند .
چون از خواب بیدار شدم، مکرر آن دعا را با کمال تضرع و زاری و خضوع و خشوع میخواندم  تا آنکه صبح شد.
روز عید بعد از فراغ از زیارت روانه نجف اشرف شدم و مشغول تحصیل فقه شدم و به مطلوب فایز شدم و بسیار تفکر و تدبر در معانی قرآن و اخبار مینمودم و آن چه تدبر و تفکر من زیاد میشد بر علوم مطلع میشدم و مشغول استنباط احکام و نوشتن فقه شدم.


قدرت علمی

علامه محمدباقر الفت - ره - که خود از خواص، نزدیکان و شاگردان آقانجفی بوده اند، در زمینه قدرت علمی ایشان مینویسد:
تدریس و تعلیم او هیچ سابقه مطالعه و مراجعه به کتب سابقین را نداشت؛ چون که در خانه او تقریباً هیچ یک از آن کتابها نبود و به علاوه، هر شب از مراجعه به محفوظات خود مقداری جزوه مینوشت...
این مرد علاوه بر علم فقه، علم تفسیر قرآن مفصل و مشروحی نیز داشت و میآموخت و یک علم کلام و بحث در اصول دین هم گاهی بر آن میافزود و علاوه بر اینها یک داستان نهایت ناپذیری به نام اثبات امامت در علم فضائل ائمه و اهل بیت علیهم السلام که در سینه خود محفوظ میداشت که این علم علاوه بر آن چه سابقین گفته و نوشته اند اختراع خودش بود و هرگز به پایان نمیرسید.

در هوش ذاتی و در وسعت فکر روشنی آن و مخصوصاً در قوه حافظه بی نظیرش تردیدی نیست... هر چه را یک بار شنیده و هر کتابی را یک بار خوانده یا مطالعه کرده هرگز فراموش ننموده است.
 


استادان

آقانجفی در طول مدت تحصیل خود، افزون بر پدر بزرگوارش، از محضر استادان بزرگی بهره برد که در شکل گیری و تکوین شخصیت علمی و معنوی وی نقش مؤثری داشته اند.
1. میرزا محمدحسن حسینی شیرازی
2. شیخ مهدی آل کاشف الغطا
3. شیخ راضی نجفی
4. آقا سیدعلی شوشتری
 


شاگردان

در حوزه درس مرحوم آقانجفی در طول مدت سی سال، از هنگام وفات پدر (1301 هجری) که ایشان به طور مستقل امامت و تدریس در فقه و اصول را در مسجد شاه آغاز نمود تا وقت رحلت (1332 هجری) عده زیادی از فضلا و مجتهدان شرکت نموده اند.
برخی از آنان عبارت اند از:
- آقا سید زین العابدین طباطبایی ابرقویی - ره (1372 ق.)
- آقا سید زین العابدین موسوی مطهری واعظ - ره (1360 ق.)
- آقا سید محمدحسین رجایی موسوی - ره - معروف به بلند (1348 ق.)
- آقا شیخ محمدرضا مهدوی قمشه ای - ره (1388 ق.)
- آقا میرسید حسن روضاتی - ره (1294-1377 ق.)
- آیت الله العظمی حسین بروجردی - ره (1292-1380 ق.)
- حاج سید صدرالدین باطلی کوپایی - ره (1301-1372 ق.)
- حاج سید محمدباقر ابطحی حسینی سدهی - ره  (1390-1367 ق.)
- حاج شیخ اسدالله فاضل بیدآبادی - ره (1360 ق.)
- حاج شیخ محمد ابراهیم کلباسی - ره  (1302-1362 ق.)
- حاج شیخ محمدتقی کرمانی - ره (1290-1340 ق.)
- حاج شیخ محمدحسین خوانساری کتابفروش - ره (1366 ق.)
- حاج شیخ محمدحسین رشتی قوچانی - ره  (1375 ق.)
- حاج میرزا حسن خان جابری انصاری - ره (1287-1376 ق.)
- حاج میرزا حسن قدسی - ره (1367 ق.)
- حاج میرزا حسن نحوی موسوی - ره (1287-1361 ق.)
- حاج میرزا محمدرضا سلماسی - ره (1295-1383 ق.)
- سید احمد حسینی خوانساری - ره (1319-1359 ق.)
- سیدحسن حسینی قوچانی معروف به آقانجفی - ره (1294-1362 ق.)
- سیدحسن واعظ فانی یزدی اصفهانی - ره (1271-1338ق.)
- سید حسن خوانساری - ره
- سید محمدحسین حسینی شوندی همدانی - ره
- شیخ اسدالله گلپایگانی - ره (1366 ق.)
- شیخ حسین دشتکی اصفهانی - ره  (1344 ق.)
- شیخ حسین رشتی رئیس الطلاب - ره
- شیخ عباس خوانساری - ره
- شیخ محدرضا حسام الواعظین - ره  (1301-1381 ق.)
- سید محمدباقر موسوی مغوی - ره  (1304-1350 ق.)
- ملا محمدجواد صافی گلپایگانی - ره  (1288-1367 ق.)
- میرزا محمدرضا الهی شهرکی - ره  (1361 ق.)

تألیفات

اسامی برخی از کتابها و جزوات ایشان بدین شرح است:
فقه الامامیه (12 مجلد)
دلایل الاحکم ، حقایق الاسرار، اسرار الزیاره، عنایات الرضویه، جامع الاسرار، اشاره ایمانیه، دلایل الاصول، کتاب المتاجر، کاشف الاسرار، اسرار الشریعه، فضایل الائمه، مفتاح السعاده، جامع السعاده، حسام الشیعه، اخلاق المؤمنین، ردیه آقانجفی بر یهود، رساله توضیح المسائل فارسی، رساله در جبر و تفویض، رساله در دیات و قصاص و ... . 


شهود ملکوتی و بازگشت به وطن

در ایامی که آقانجفی، همراه برادر بزرگوارش، مرحوم آیت الله العظمی شیخ محمدحسین نجفی مشغول سیر و سلوک و انجام بعضی ریاضتهای شرعی بود، برای زیارت عسکریین علیها السلام همراه عده ای از علمای اهل معنا به سامرا مشرف می شوند.
 در همان ایامی که در سامرا به سر می بردند، در یک شب جمعه برای تضرع و توسل به محضر حضرت ولی عصر علیه السلام و بهره گیری از معنویت سرداب مقدس به آن جا مشرف می شوند.
هنگامی که مشغول دعا و تضرع و استغاثه به محضر مقدس صاحب الزمان بوده اند، ناگهان پرده های عالم مادی به کنار می رود و می بینند که تمام جمادات مشغول ذکر و تسبیح و تقدیس الهی اند.

آقانجفی می نویسد:
حتی چراغ در سرداب هم به ذکر «لا اله الا الله» مشغول بود. در این هنگام صدایی از عالم غیب به گوششان می رسد که می گوید: خداوند تبارک و تعالی روزی شما را عرفان و معرفت قرار داده است. پس خبر داده می شوند به بعضی از امور غیبی و پاره ای از علوم منایا و بلایا و این که آقانجفی از ناحیه الهی مأمور است تا برای انجام برخی از خدمات شرعی و بیان احکام نبوی به ایران باز گردد و برادرشان شیخ محمدحسین نجفی برای کامل کردن مقامات معنوی مأمور به ماندن هستند.
این گونه بوده است که این بزرگوار پس از سالها تزکیه و تهذیب و کسب کمالات ظاهری و باطنی، با کوله باری از علم و معرفت برای ادای تکلیف و انجام وظیفه، روی به وطن نهاده و به ایران باز می گردد و زندگی ای پر از حوادث و فراز و نشیب و مبارزه را آغاز می کند که تا واپسین روزهای زندگی ایشان ادامه داشته است.
 


فعالیتهای فرهنگی – سیاسی

شیخ محمدتقی، پس از آنکه در حد توان، از خرمن علم و معرفت این بزرگان توشعه اندوخت، در پی یک حادثه معنوی – که به تفضیل ذکر خواهد شد – دریافت که از ناحیه الهی مأمور است تا برای انجام بعضی امور شرعی و تبلیغ احکام الهی به ایران باز گردد و این گونه بود که او برای انجام تکلیف و وظیفه شرعی، روی به اصفهان نهاد و تا پایان عمر در مقاطع مختلف و شرایط گوناگون در انجام وظیفه و تکلیف خود لحظه ای کوتاهی نورزید.
 


جنبش تاریخی تحریم تنباکو

بی شک و طبق گزارش های تاریخی، آقانجفی در رأس جنبش تنباکوی اصفهان بوده است، که این خود دلیلی است بر موقعیت ممتاز و درخشان اشان در بین علما؛ چرا که در آن وضعیت فقط 46 سال از عمر وی سپری شده بود و در حوزه معتبر، سنتی و درجه اولی مانند اصفهان، مجتهدان و فقهای بنام و حتی شیوخ طراز اول علمی و فلسفی حضور داشتند و این نشان از نفوذ و مقام آقانجفی دارد که تمام آن معمرین و عامه مردم، پیرو و گوش به فرمان او بودند.
 


مبارزه علیه استبداد وستم

اگر کسی کارنامه سی ساله مبارزات آقانجفی را بررسی و کاوش کند  می یابد که او در برخورد با حوادث و اشخاص مختلف، از شیوه و روش مشخصی پیروی می کرده است.
برای او فرق نمی کرد که طرف او، وابسته به کجا و به چه جریان است؛ گاهی با حاکم مستبدی چون ظل السلطان، که حتی ناصرالدین شاه نیز از قدرت روز افزون او بیمناک بود، در می افتد و گاه در زمان قدرت مشروطه، با حاکم بختیاری مشروطه خواه.
هدف او، فقط ادای تکلیف و مبارزه با جور و ستم بود.
مبارزه با اقبال الدوله کاشی حاکم محمدعلی شاه که منجر به جنگ مسلحانه شهری و شکست حاکم شد؛ مبارزه با برخی حکام مستبد پس از مشروطه دوم ( 1327 تا 1332قمری) که عمدتا از سران بختیاری بودند، از دیگر مبارزات وی با مظاهر فساد و ستم است.
 


مبارزه با بدعتها

وی همانند پدر ، به شدت با بدعت و انحرافات سیاسی فرهنگی بابیت و بهائیت برخورد میکرد و در همین دوران بهائیت به شدت سرکوب شد.
البته ناگفته نماند که این سرکوب عواقب سختی را برای آقانجفی دربرداشت؛ زیرا افزون بر حمله به شخصیت و افکار ایشان در قالب کتاب و نوشته، دیپلمات های انگلیس و روس نیز به نوبت در سالهای 1307 و 1320 به وقایع بابی کشی اصفهان و اطراف، اعتراض نمودند و سرانجام دو سلطان قاجار – ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه – او را محکوم به تبعید از اصفهان نمودند.
 


بصيرت و تدبِير در امور سياسی

استقلال کشور و ممانعت از نفوذ بیگانه، از جمله مواردی است که آقا نجفی حساسیت ویژهای به آن داشت و در هر گونه شرایط و وضعیتی که احساس میکرد استقلال کشور در معرض خطر قرار گرفته، به هر وسیله ممکن با آن مقابله میکرد.
به استناد مدارک موجود، حتی در روزهای پایان حیات خود، با آن که در بستر بیماری افتاده بود، دست از تلاش و مبارزه بر نداشت.
مستر گراهام، کنسول انگلیس در اصفهان درباره آقانجفی میگوید:
همانا اگر این مرد در انگلیس بود ما او را وزیر خارجه می ساختیم.

میرزا حسن خان انصاری در جلد سوم تاریخ اصفهان و ری می نویسید:
یاد دارم یکی از سیاسیون درجه اول اروپا به اصفهان آمده بود خدمت آقانجفی میگفت: این آقا که خود را به  صداقت مینمایاند، اگر اول نمره سیاسی لندن و پاریس بیاید، آقا او را مانند دستمال پیچیده و در جیب خود میگذارد.

سید جمال الدین اسد آبادی پس از ملاقاتی که با آقانجفی داشته است می گوید:
حرارتی به کله اش دیدم که در بیسمارک نبود و راستی اگر وزارت اعظم ایران را داشت، مانند امیرکبیر حفظ حدود مملکت را مینمود که بیگانه از آن یک وجب نبرد.

 

 


سیری در حالات استاد العرفا سید علی آقا شوشتری - ره

عوامل گوناگونی در ترقی عرفانی آقانجفی دخیل بوده است؛ مانند تولد و پرورش ایشان در خانواده و محیطی بسیار مساعد و معنوی ، داشتن عزم و همتی بلند و پشتکار زیاد، درک محضر استادان بزرگی که هر یک در علم و عمل اسوه زمان خود بودند.
اما به نظر می رسد در کنار همه اینها، برخورد آقانجفی به شخصیتی عرفانی چون آقا سید علی شوشتری رحمة الله و استفاده از محضر او، نقش بیشتری در این تحول معنوی و ترقی ایشان داشته است.

مؤلف لؤلؤ الصدف گوید:
... سید جلیل القدر، صاحب کرامات متواتره، حاج سید علی شوشتری رحمه الله ، ایشان از زهاد علما محسوب میشدند.
شیخ انصاری مرحوم، با آن نهایت زهد و ورع و کرامات، مع ذالک نهایت ارادت را نسبت به این سید جلیل داشته است و نهایت احترام از ایشان می نمود، ... و چنین می دانسته اند که آن جناب خدمت امام زمان علیه السلام میرسیده اند.

مرحوم شوشتری پس از تحصیل مراتب علم و تکمیل اجتهاد، از علمای نجف اشرف اجازه ای گرفته، به وطن باز می گردد و مشغول به تدریس و امر قضا میشود تا آن که در پی واقعه ای معنوی با یکی از اولیای الهی آشنا می شود و مسیر زندگی ایشان به طور کلی تغییر میکند.

علامه طباطبائی ماجرا را چنین شرح داده است:

در حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر، عالمی جلیل القدر مصدر قضا و مراجعات عامه بوده است به نام آقا سید علی شوشتری رحمه الله.
ایشان مانند سایر علمای اعلام به تصدی امور عامه از تدریس و قضا و مرجعیت اشتغال داشته اند. یک روز ناگهان کسی در منزل را میزند.
وقتی که از او سؤال می شود میگوید: در را باز کن، کسی با شما کار دارد.
مرحوم آقا سید علی وقتی در را باز میکند می بیند شخص جولایی (بافنده) است.
می گوید چه کار دارید؟
مرد جولا در پاسخ می گوید: فلان حکمی را که نموده اید طبق دعوی شهود به ملکیت فلان ملک برای فلان کس صحیح نیست؛ آن ملک متعلق به طفل صغیر یتیمی است و قباله آن در فلان محل دفن است. ا
ین راهی را که شما در پیش گرفته اید ناصحیح است و راه شما نیست.

آیت الله شوشتری می گوید:
مگر من خطا رفته ام ؟
جولا می گوید: سخن همان است که گفتیم. این را می گوید و می رود.
آیت الله در فکر فرو می رود که این مرد که بود؟ و چه سخنی گفت؟ و در صدد تحقیق بر میآید، معلوم می شود که در همان محل، قباله ملک یتیم مدفون است و شهود بر ملکیت فلان ، شاهد زور بوده اند.
بسیار بر خود می ترسد و با خود می گوید: مبادا بسیاری از حکم هایی که داده ایم، از این قبیل باشد و وحشت و هراس او را می گیرد.
در شب بعد همان موقع جولا در می زند و می گوید: آقا سید علی شوشتری راه این نیست که شما می روید و در شب سوم نیز عین واقعه به همین کیفیت تکرار می شود و جولا می گوید: معطل نشوید فوراً تمام اثاث البیت را جمع کرده، خانه را بفروشید و به نجف اشرف مشرف شوید و وظایفی را که به شما گفته ام انجام دهید و پس از شش ماه در وادی السلام نجف به انتظار من باشید.

مرحوم شوشتری بی درنگ مشغول انجام دستورات می شود. خانه را می فروشد و اثاث را جمع آوری کرده و آماده حرکت به سوی نجف اشرف می شود در اولین وهله ای که وارد نجف می شود، در وادی السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را می بیند که گویی از زمین جوشیده و در برابرش حاضر گردید، در آن هنگام دستوراتی می دهد و پنهان می شود.
مرحوم شوشتری وارد نجف اشرف می شوند و طبق دستورات جولا عمل می کنند تا می رسند به درجه و مقامی که قابل ذکر نیست.
مرحوم شیخ انصاری در هفته یک بار به درس اخلاق مرحوم آقا سید علی حاضر می شدند. این بزرگوار در سال 1238 هجری دار فانی را وداع نمودند.

آقانجفی اصفهانی درباره فوت مرحوم شوشتری می نویسد: من و برادرم، شیخ محمدحسین  در مسجد سهله، مستغیث به مولای، صاحب الزمان – روحی له الفداء- بودیم.
من در زاویه و ایشان در وسط مسجد.
ناگهان مرا با عجله صدا کرد. وقتی به نزدیک او رسیدم
گفت: این مرد را ندیدی؟ گفتم: نه به خدا. گفت: (این مرد که از نظر پنهان شد) مرا خبر داد که آقای جلیل القدر و دانشمندم حاج سیدعلی شوشتری ، همین الآن در نجف رحلت نمود.
آقانجفی در ادامه می نویسد: وقتی فردای آن شب به نجف بازگشتم، دیدم آنچه آن مرد الهی فرموده بود واقعیت دارد.
 


راهیابی به محضر سید شوشتری

از نکته های درخور توجه و دقت در زندگی آقانجفی، این است که آشنایی ایشان با مرحوم شوشتری به شکل معارف و متداول نبود است؛ چنان که آشنایی شاگردان با استادان به طور معمول و متداول این گونه است که شاگرد یا از طریق شرکت در درس استاد، پی به تبحر او در زمینه مورد نظر می برد و یا به توصیه دیگران با استاد آشنا شده و ارتباط برقرار می کند.
 ولی این امر درباره آقانجفی به گونه دیگری اتفاق افتاده که حاکی از آن است که ایشان از همان ابتدا مورد عنایت ویژه الهی بوده اند.
این واقعه در زمانی اتفاق می افتد که آقانجفی بدون داشتن استادی در زمینه اخلاق، خود مشغول به تزکیه و تهذیب و تحصیل اخلاق بوده اند، در عالم رؤیا او ار به محضر آقای شوشتری راهنمایی می کنند.
شگفت تر آنکه وقتی آقانجفی در مسجد کوفه به خدمت سید شرفیاب می شود، مرحوم شوشتری به او می فرمایند: از عالم معنا به من نیز برای دستگیری و کمک به شما اشاره ای نموده اند.
 



تشرف به خدمت یکی از اولیای الهی

مرحوم آقا نجفی در ایامی که مشغول تحصیل بوده اند، احساس می کنند که بسیاری از مسائل و مطالب عرفانی و فلسفی و کلامی برای او به هیچ وجه قابل حل نیست و به صورت یک معضل غیر قابل درمان درآمده و برای رهایی از این ورطه، راهی به نظر نمی رسد.
تا آن که به اشاره مرحوم سید علی آقا شوشتری مأمور به انجام اعمال و اذکاری می شوند و پس از گذشت یک اربعین به خدمت یکی از اولیای الهی رسیده، پاسخ پرسش خود را دریافت می کنند. البته بعید نیست که مرحوم شوشتری چون عالم بر امور خفیه بوده اند و می دانستند که سالهای زیادی در قید حیات نخواهند بود، چنین کرده اند، تا آقانجفی پس از رحلت ایشان در اموری این گونه سرگردان نماند؛ چرا که تشرف آقانجفی به نجف اشرف تقریباً هم زمان بوده با رحلت شیخ انصاری.

این واقعه را آقانجفی این گونه شرح می دهد:
... هنگامی که در ارض اقدس، نجف اشرف مشغول تحصیل علوم بودم، مسائل و مطالب بسیاری بر حقیر مشکل شده بود که راهی برای حل آنها پیدا نمیشد تا آن که به اشاره مرحوم سید علی شوشتری – اعلی الله مقامه – مشغول تزکیه اخلاق شدم و در هر شب بعد از فراغ از نماز شب مشغول تضرع و زاری و استغفار می شدم و از جمله ادعیه صحیفه و ختوم مأثوره را مواظبت می کردم تا این که شب چهلم را در مسجد سهله احیا داشتم؛ چون صبح شد به کنار شط فرات رفتم.

شخصی را دیدم بر روی آب راه می رود و به جانب من می آید، چون کنار خشکی رسید، از آب خارج شد و مرا امر به جلوس فرمود و فرمود: سؤال کن از آن چه می خواهی. حقیر سؤال کردم و جواب هر یک را شنیدم. پس خواستم آن شخص را بشناسم، از نظر من غائب شد.
 


بسم الله الرحمن الرحیم به خط مرحوم آقا نجفی

 


عنایت ربانی

پس از آن واقعه و ناپدید شدن آن مرد الهی، آقانجفی بسیار اندوهگین و متأثر میشوند و برای جامه عمل پوشاندن به رهنمودهای او به مدت یک سال تمام مشغول به مجاهدت و تحصیل اخلاق می شوند در پایان همان سال به قصد زیارت عسکریین علیهما السلام به سامرا مشرف شده و به مدت چهار روز تمام در آنجا مشغول اعمال مذکوره می شوند.
روز چهارم زیارت به حرم مشرف شده و هنگامی که وارد حرم مطهر می شوند دفعتاً چشمشان می افتد به همان مرد الهی که یک سال قبل از او دستگیری کرده بود.

آن مرد الهی پس از فراغت از نماز به سمت مقامی که سرداب مطهر در آن جا است رهسپار می شوند.
آقانجفی هم بدنبال ایشان راه می افتد. با آنکه آن شخص با کمال وقار و طمأنینه و آرامش راه می رفت ولی آقانجفی هر چه بر سرعت خود می افزود به آن مرد نمی رسید، تا آنکه وارد سرداب مطهر شده و ساعتی در آنجا مشغول زیارت و تضرع و زاری به درگاه الهی می گردد.

آقانجفی در حالی که نظاره گر احوالات او بود به ناگاه متوجه می شوند که هر آنچه در سرداب است مشغول تسبیح الهی می باشد در این هنگام آن مرد الهی روی به آقانجفی نموده و می گوید:
این است تسبیح ممکنات که از حقیقت آن سؤال نمودی «هداک و ثبتک فی الصراط المستقیم» و احدی تسبیح آن ها را نمی شنود؛ مگر کسی که تصفیه قلب و تزکیه نفس نموده باشد و قلب از غواشی ظلمانیه پاک شده باشد.

در این هنگام آقانجفی به سجده می افتد و شکر و حمد الهی را به جای می آورد. زمانی که سر از سجد بر می دارد می بیند که آن مرد الهی از نظر پنهان شده است.
 


قطره ای از آب حیات

مرحوم آقای نجفی می نويسد :
شبی با کمال پریشانی احوال،ما بین مسجد سهله و کوفه مشغول توجه و تضرع بودم و پریشان احوال، متذکر آیات عذاب بودم.
از آن سمت راه را گم کردم و در زمین پس و بلندی می افتادم. ناگاه باران شدیدی گرفت که مشرف به هلاکت شدم و از حیات خود مأیوس شدم. باد شدیدی هم می آمد که گاهی می افتادم. شخصی از بزرگان دین را دیدم.
دست مرا گرفت و به نزدیک مسجد صعصعه رسانید و در آن جا به قدر یک ساعت نصایح بالغه فرمود... مجلملاً چون خواست غایب شود، ظرفی به من داد که در آن شربتی مثل پالوده بود.
چون آشامیدم، دانستم آن چه را که دانستم. دیگر آن شخص را ندیدم تا در سفر مشهد مقدس در شب اربعین در توضیف خانه او را دیدم و آنچه باید بفرماید شنیدم و به درگاه الهی شاکر شدم.
 


توسل به حضرت مهدی علیه السلام و رفع عذاب قبر

در شب نیمه شعبان در بیابان تخت فولاد اصفهان، کنار بعضی از قبور در سجده مشغول ذکر یونسیه بودم. یک نفر عشار در روز قبل مدفون نموده بودند.
رایحه کریه استشمام نمودم و آتشی که مایل به سیاهی بود، سه مرتبه از آن قبر ظاهر شد. فقیر از شدت وحشت مدهوش افتادم، تقریبا تا یک ساعت متلفت نبودم.
بعد از آن مشغول به نافله شب شدم و بعد از نافله در سجده در محل دیگر مشغول ادعیه مأثوره بود. در سمت دیگر از دو قبر چنان آتشی ظاهر شد و ... استغاثه از قبر شنیدم که متوسل به حضرت صاحب الزمان صلوات الله علیه شدم. سپس دیدم نوری ظاهر شد هنگامی که از سمت آن دو قبر عبور نمودم، دیگر اثری از آن عذاب نیافتم.
 


برکات مرقد امام حسین علیه السلام

مرحوم آقانجفی اصفهانی از مرقد مطهر ابی عبدالله علیه السلام فایده های بسیاری برده و از فیوضات پر شماری بهره مند شده است.
از جمله آنها انکه شبی از شبهای جمعه، به حرم مشرف شده و تا سحر مشغول استغاثه به درگاه حضرت امام حسین علیه السلام و امام عصر علیه السلام می شود.
هنگام سحر پس از آنکه نماز شب را به جای می آورد، مدت زمان زیادی به سجده می رود تا اینکه صدایی می شوند که می گوید: ای بنده خدا بلند شو حاجتت بر آورده شد.
هنگامی که سر بر می دارد، مردی را می بیند که به او مقداری تربیت شریف و دانه ای سیب مرحمت می کند.
آقانجفی هنگامی بازگشت از مشاهد مشرفه، در یکی از منازل بین راه مبتلا به وبای شدیدی می شود، به گونه ای که به حالت احتضار می افتد و در حالتی قرار می گیرد که عالم برزخ و حالات آن را می بیند و یقین به مرگ می کند.
در این هنگام دوست او مقداری از آن تربت به خورد ایشان می دهد که بلافاصله زنده می شود، آن سیب به گونه ای بوده دائماً بوی مشک می داده و آقانجفی از حقیقت آن کسی را آگاه نمی کرد تا آنکه روزی یکی از نزدیکان، از حقیقت سیب سئوال می پرسد و ایشان نیز به ناچار حقیقت امر را برای او بازگو می کند و پس از این واقعه آن سیب ناپدید می شود.
خود ایشان احتمال می دهد که ناپدید شدن آن، به علت آشکار کردن سر آن نزد دیگران بوده است.
 


نمونه دستخط و مهر مرحوم آقا نجفی

کتمان سّر

مرحوم آقانجفی غالباً در نجف اشرف به نماز جماعت مرحوم حاج ملا علی بن میرزا خلیل تهرانی شرکت می کرد.
ایشان  علت ارادت خود را این گونه بیان میکنند:
زمانی مرحوم حاج ملا علی، دعایی سودمند برای شفای زخمها و ناراحتیهای پوستی به ایشان می دهند و آقانجفی بارها آن را تجربه می کنند، و با تعجب می بینند که بلافاصله اثر کرده و زخم خوب می شود. تا آن که بعضی از رفقای خود را از این امر آگاه می کند.
 پس از افشای این مطلب احساس می کند که تمام آن دعا از ذهنش پاک شده و آن را کاملاً فراموش کرده است. ناچار دوباره به خدمت ملاعلی رسیده و از او درخواست تعلیم دوباره دعا را میکند؛ اما برخلاف انتظار، مرحوم ملاعلی منکر همه چیز شده و می گوید من چیزی نمی دانم و اصلاً چنین چیزی به تو یاد نداده ام! و احتمالاً این برخورد مرحوم ملاعلی به سبب تنبیه بوده که چرا دست به افشای سرزده است.
 

 


در محضر عصمت کبرای حق علیها السلام

مرحوم شیخ محمد تقی اصفهانی این واقعه را این گونه شرح می دهد:
در شب نهم محرم الحرام سنه 1282 در کربلای معلی مشرف بودم. نصف شب بعد از تهجد، چند دقیقه به خواب رفته، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را در خواب دیدم که آن حضرت و جمع کثیری از شیعیان ایستاده بودند و آن مظلومه، مصایبی را که بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از سقیفه وارد شده بود بیان می فرمود و مردم گریه میکردند. چون ذکر مصیبت تمام شد، مردم متفرق شدند.
پس نظر به اینکه من به واسطه نسبت و سبب محرمیت داشتم، نقاب از روی خود برداشته و فرمودند: این اول مصیبتی است که بر ما اهل بیت علیم السلام وارد شده است، شاد مباد چشمی که این مصیبت را بشنود و قلب او محزون و چشم او گریان نشود و آنچه ظلم بر اهل بیت وارد شد، نتیجه ظلمی بود که به واسطه سقیفه وارد شد و بعد فرمودند: در شادی ما و در حزن ما اندوهناک باشید.
عرض کردم: چه ثواب است برای کسی که در مصیبت شما گریه کند؟
فرمودند: گناهان او آمرزیده می شود و من در روز قیامت او را شفاعت خواهم نمود. به درستی که هرگاه اهل مشرق و مغرب عالم بر محبت اهل بیت علیهم السلام اتفاق می کردند و در مصیبت ایشان محزون بودند، هر آینه خداوند جهنم را خلق نمی فرمود. به درستی که آتش جهنم بر دوستان اهل بیت علیهم السلام حرام است.
 


مرحوم آقا نجفی

سلوک صراط شریعت

آنچه که مسلم و محرز است، شیوه ایشان و استادانشان با راه و روش بسیاری از نحله ها و دسته هایی که ادعای عرفان دارند تفاوت بسیار دارد.
روش ایشان کاملاً در چارچوب شریعت و مطابق با آن و تمام اعمال و رفتار و ریاضت هایشان ریشه در شریعت دارد و در همه احوال در تلاش بودند تا کوچکترین تخطی از شریعت و موازین آن نداشته باشند.
مقام ایشان، نتیجه عمل به شرع و التزام به دستورات شرعی بوده است و نقطه افتراق سیر و سلوک عرفانی ایشان با دیگر مدعیان عرفان، در همین تعبد به شرع و تسلیم در مقابل دستورات آن است.

از دیدگاه عرفانی و سیر و سلوک ربانی مرحوم محمدتقی اصفهانی و استادانشان، «طریقت» عین «شریعت» و «شریعت» عین «طریقت» است و بدون التزام به « ظاهر شریعت» نمی توان به «باطن شریعت»دست یافت.
 


خضوع و خشوع حیوانات به درگاه حضرت امیر علیه السلام

در حالات آن مرحوم بسیار دیده می شد که وی برای انجام اعمال عبادی به مکانهای دور از شهر و آبادی می رفت و یا برای رفتن به برخی اماکن متبرکه مانند مسجد سهله و غیره با پای پیاده مسافتهای زیادی را در بیابانها به تنهایی می پیموده است.
در یکی از شبها در مکان دور از آبادی در دل شب، تک و تنها با یک شیر درنده مواجه می شود، در حالی که توانایی بر فرار هم نداشته است.
در این هنگام به سجده می افتد و متوسل به اهل بیت علیهم السلام می شود. ناگهان صدای مردی به گوشش می رسد که در حال صحبت با شیر درنده است. تا آقانجفی سر خود را بلند می کند آن شخص ناپدید می شود و می بیند که آن شیر در حالی که صورت به زمین نهاده و با خضوع و خشوع به سمت نجف ایستاده، به زبان خود به درگاه امیر مؤمنان علیه السلام انابه و استغاثه می کند.

 



غروب غم انگیز

مرحوم نجفی در اواخر سال 1330 هـ.ق. به بیماری استسقاء مبتلا می شود و دو سال به بستر ناتوانی می افتد ولی در همه این مدت هیچ گونه ناله و شکایتی نمی کند و در عین حال، با ستمگران نیز در مجادله بود.
چند ساعت پیش از وفاتش به تنظیم وصیتنامه و وقفنامه و انفاق به فقرا و شفاعت نزد حاکم بختیار اشتغال داشت. در واپسین لحظات عمر، مکتوب نهایی شفاعت را برای رفع ظلم و اصلاح کار یک شخص بیچاره به حکمران وقت، صمصام السلطنه بختیاری نوشته بود.
آن مکتوب وقتی به دست حاکم رسید که صدای شیون از خانه و محله آقانجفی بلند بود. حکمران با تحیر گفت: اگر اوست که مرده، پس کیست که این کاغذ را می نویسد؟!
در سوگش مردم ولایت اصفهان تا چهل روز بسیار سوگواری کردند و از مذاهب گوناگون در سوگ وی شرکت جستند.

در یکی از روزنامه های آن زمان آمده است :
از روز وفات تا کنون که هفتمین روز رحلت مرحوم آیت الله بود، همه روزه از صبح تا شام هنگامه غریبی بر پا بود.
می توان به طور اطمینان مدعی شد که از صدر اسلام تا کنون برای هیچ رییس مذهبی مثل این چند روز عزاداری نشده. می توان گفت که در تمام سیصد هزار جمعیت اصفهان و توابع در این چند روز یک حالت جنونی مشاهده می شود.
 


علامه ملااحمد نراقی

 

علامه ملااحمد نراقی

فقیه، حکیم و استاد اخلاق علامه ملا احمد نراقی مشهور به  فاضل نراقی، در چهاردهم جمادی‏الثانی سال 1185 هجری قمری در نراق از توابع شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش مرحوم علامه ملامهدی نراقی از بزرگان و عالمان مشهور می‏باشد
تحصیل و مرجعیت

مرحوم ملااحمد، مقدمات و بیشتر دروس متوسط و عالی را در محضر پدر تحصیل نمود. و زمانی که بیست سال داشت همراه پدرش به نجف اشرف هجرت کرد و در آن جا مدتی از محضر عالم بزرگوار وحید بهبهانی بهره برد. ولی بعد از مدت کمی و فوت مرحوم بهبهانی همراه پدر خود به زادگاهش نراق بازگشت.
ملا احمد بعد از رحلت پدر گرامیش در سال 1212 قمری به قصد زیارت عتبات عالیات بار دیگر عزم سفر نمود و این بار به تنهایی به نجف اشرف هجرت کرد. در این شهر علم و حکمت، از حوزه درسی فقیهان بزرگی مانند: سید مهدی بحرالعلوم و شیخ جعفر کاشف الغطا استفاده‏ها برد. این فقیه حکیم مدتی هم در کربلا ساکن شد و از محضر میرزا مهدی شهرستانی و آقا سید علی کربلایی بهره برد.
مرحوم نراقى برخلاف دیگر معاصران خود کمتر در حوزه درس اساتید و علماى مشهور شرکت داشته و به قولی بیشتر آموخته‏هایش از متون بوده است و نه افواه.
ملا احمد نراقی پس از تکمیل تحصیل به زادگاه خود بازگشت و در شهر کاشان ساکن شد. و از آنجایی که از جایگاه علمی و موقعیت مردمی برخوردار بود، به مقام مرجعیت دینی رسید و همانند پدرش زعامت مذهبی و سیاسی مردم آن دیار را به عهده گرفت. همچنین فاضل نراقی مدیریت اداره حوزه علمیه کاشان را نیز برعهده داشت.
شاگردان
با گسترش حوزه درس مرحوم ملااحمد نراقی، شاگردان بسیاری از محضر این عالم بزرگ استفاده بردند. که از آن جمله:
شیخ مرتضی انصاری، ملا مهدی نراقی، فرزند ملااحمد، مشهور به "آقا کوچک"، میرزا ابوالقاسم نراقی برادر مرحوم فاضل نراقی، ملا محمد جواد نراقی، فرزند کوچک فاضل نراقی، میرزا محمد نصیر نراقی، ملا محمد نراقی، سید محمد تقی کاشانی، ملا علی مدد ساوجی کاشانی، میرزا ابوتراب نطنزی کاشانی، ملا احمد نطنزی کاشانی، ملا محمد حسن جاسبی قمی، میرزا حبیب الله کاشانی، سید شفیع جاپلقی بروجردی، ملا محمد کزازی قمی، شیخ محمد جزفادقانی، ملا محمد علی آرانی کاشانی، علامه شیخ محمد میثمی، حاج ملا علی خلیلی، شیخ محمد علی هزار جریبی مازندرانی  و بسیاری از علمای دیگر.

آثار و تالیفات
مرحوم علامه ملااحمد نراقی، در علوم متعدد دارای تالیفات بسیار است که برخی از آن آثار گرانبهای این استاد بزرگ را در اینجا یادآور می‏شویم:
در فقه : مستند الشیعه فی احکام الشریعه، هدایه الشیعه الی احکام الشریعه: فتاوای ملا احمد نراقی پیرامون مسائل فقهی، وسیله النجاه، تذکره الاحباب، خلاصه المسائل، مناسک حج و رساله در عصیر عنبی.
در اصول فقه : مناهج الاحکام فی الاصول، اساس الاحکام، مفتاح الاحکام، عین الاصول، حجیه المظنه و عوائد الایام : مجموعه‏ای از مسائل و قواعد فقه و اصول. 
 در کلام : سیف الامه و برهان المله.
در اخلاق : معراج السعاده: از زمان نگارش آن تا به امروز یکی از بهترین کتابهای فارسی در اخلاق به شمار می آید. معراج السعاده در ادامه و تکمیل راه پدر و کتاب "جامع السعادات" او نگاشته شده است.
در دیگر علوم : حاشیه اکرثاوذوسیوس (ریاضی)، شرح محصل الهیئه (هیئت)، جامع المواعظ، رسائل و مسائل فی حل غوامض المسائل، الخزائن، دیوان طاقدیس و تالیفات دیگر.

فعالیتهای اجتماعی و سیاسی
ملا احمد نراقى مانند همه عالمان عامل بود که علاوه بر تدریس معارف دینى و علوم حوزوى مى‏کوشید تا بر مسائل سیاسى، اجتماعى و امور حکومت نظارت مستقیم داشته باشد. وى از توجه ظاهرى فتحعلى شاه به نظریات و آراى راه گشا و کارآمد وى استفاده مى‏کرد و از این طریق مى‏کوشید مشکلات معیشتى مردم را حل و فصل کند.
همچنین مرحوم فاضل نراقی هنگام تجاوز روس‏ها و تصرف بخشى از اراضى ایران و ظلم و ستم بر مردم مسلمان با پوشیدن کفن به میدان نبرد رفت و فتواى ضرورت شرکت مردم در جهاد علیه روس تزار را صادر کرد و از همین رو بود که  فتحعلى شاه با جلب نظر مردم و حمایت علما و گرفتن فتاواى جهاد، جنگ دوم ایران و روس را با فرماندهى عباس میرزا آغاز کرد.
حکایت درویش و فاضل

حکایتی از مرحوم فاضل نراقی در کتب تاریخی آمده است که: درویشی، نام ملا احمد نراقی و تعریف کتاب معراج السعاده او را شنیده و به شدت مرید و شیفته وی شده بود. به همین سبب روزی درویش به قصد زیارت ملا احمد نراقی وارد شهر کاشان می‏شود و چون دستگاه ریاست، رفت و آمد و مراجعه مردم را به وی می‏بیند، اندکی از ارادتش نسبت به او کاسته می‏شود. از سوی دیگر ملا احمد نراقی هم در دیدارهایی که با درویش انجام می دهد متوجه این موضوع می گردد.
بعد از چند روزی درویش می‏گوید که تصمیم دارد به کربلا برود. ملا احمد در جواب می‏گوید: چه بهتر که من هم چنین قصدی داشتم. پس صبر کن تا با هم حرکت کنیم. در این جا درویش می‏پرسد، چند روز باید صبر کنم تا شما آماده شوید؟ جواب می‏شنود: همین الان مهیا هستم. سپس با هم این سفر را آغاز می کنند.
وقتی به چند فرسخی قم می رسند به خاطر رفع خستگی در کنار چشمه‏ای اتراق می کنند در اینجا درویش می‏گوید: کشکول خود را در خانه شما جا گذاشته‏ام. نراقی می‏فرماید: این که چیزی نیست وقتی از سفر بازگشتیم، آن را تحویل می‏گیری. او قبول نمی‏کند و می‏گوید: من به این کشکول خیلی علاقه‏مندم. ملا احمد سوال می‏کنم: آیا نمی توانی مدتی بدون کشکول باشی؟ او جواب می دهد: من تبرزین خودم را می خواهم و آماده بازگشت به کاشان می‏شود.
در این هنگام آن فقیه زاهد و پارسا می فرماید: "ای درویش! من به آن ریاست و مقام و منزلتی که در کاشان دارم، اینقدر وابسته نیستم که تو به این کشکول خود وابسته‏ای؟!"
رحلت
سرانجام ملااحمد نراقی، این عالم عارف و مرجع بزرگوار، در بیست و سوم ربیع‏الثانی سال 1245 هجری قمری، بر اثر بیماری وبا در کاشان از دنیا رفت و پیکر مطهرش به نجف اشرف انتقال یافته و در کنار بدن پاک پدر والامقامش، در حرم حضرت امیرالمومنین علی(ع) به خاک سپرده شد.

علامه محمدتقی مجلسی

علامه محمدتقی مجلسی

تقوا، توصیه خدای بلندمرتبه به همه بندگانش، از آغاز تا پایان آفرینش است. تلاش در مراقبت و واداشتن نفس را به تقوای پروردگار، سرلوحه کار خود کن. در علم و عمل، رفتار و کسب دانش، اخلاص بورز.

فقیه و محدث برجسته علامه ملا محمدتقی مجلسی در سال 1003 هجری قمری در اصفهان به دنیا آمد. پدرش ملا علی مجلسی فاضلی دانش دوست بود و خود از راویان احادیث اهل بیت علیهم‌السلام به شمار می‌آمد.

مقام علمی

محمدتقی از همان کودکی نزد پدر اعتقادات و مبانی دینی را آموخت. به راهنمایی پدرش به درس علامه مولا عبدالله شوشتری راه یافت. علامه سالها همراه این استاد بود و فقه، حدیث، اصول فقه، کلام و تفسیر را نزد وی آموخت. پس از وفات استاد نزد فرزند او مولا حسنعلی شوشتری، به تحصیل پرداخت.

یکی از دیگر اساتید علامه مجلسی بهاء الدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهایی بود که در آن زمان از اساتید شاخص و برجسته حوزه اصفهان به شمار می‌رفت. جامعیت او در علوم مختلف شگفت‌آور بود، به طوری که بر بیشتر علوم متداول تسلط داشت و در آنها تألیفاتی داشت.

مرحوم مجلسی اول از اساتید بزرگ دیگری نیز بهره برده است از جمله: میرفندرسکی، قاضی ابوالسرور، امیراسحاق استرآبادی، شیخ عبدالله بن جابر عاملی و ملا محمد قاسم عاملی.

تدریس و شاگردان

علامه مجلسی بعد از هجرتی به نجف و بازگشت از آن شهر مقدس به اصفهان، مرحوم مجلسی از سال 1040 به بعد از مدرسان ممتاز حدیث و فقه در حوزه معتبر اصفهان به شمار می‌رفت و به تدریس اصول، فقه، تفسیر، کلام و رجال اشتغال داشت. برخی از شاگردان آن علامه بزرگ عبارتند از: علاّمه محمد باقر مجلسی، سید عبدالحسین خاتون آبادی، محقق خوانساری، سید نعمت الله جزایری، ملا میرزای شیروانی، ملا محمد صالح مازندرانی، ملا محمد صادق کرباسی، سید شرف الدین علی گلستانه، ملا عزیز الله و ملا عبدالله مجلسی، میرزا ابراهیم اردکانی یزدی، مولا ابوالقاسم بن محمد گلپایگانی، بدرالدین بن احمد عاملی و میرزا تاج الدین گلستانه.

تألیفات

احادیث و گفتار معصومین برای محمد تقی مجلسی ارزشی والا داشت، لذا بیشتر تألیفات این مرد بزرگ درباره روایات ائمه علیهم‌السلام است که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد:

اربعین: چهل حدیث از معصومین علیهم‌السلام ، شرح زیارت جامعه، شرح حدیث همّام به زبان فارسی، الاحیاء الاحادیث: که شرحی است بر کتاب تهذیب الاحکام شیخ طوسی، لوامع الصاحب‌قرانی: شرحی فارسی بر من‏لایحضره‏الفقیه شیخ صدوق و روضة المتقین: شرحی است دیگر بر کتاب من‏لایحضره‏الفقیه که این کتاب یکی از بهترین شرحهای نوشته شده بر این کتاب بوده و بارها به چاپ رسیده است.

توصیه‏ای به فرزند

تقوا، توصیه خدای بلندمرتبه به همه بندگانش، از آغاز تا پایان آفرینش است. تلاش در مراقبت و واداشتن نفس را به تقوای پروردگار، سرلوحه کار خود کن. در علم و عمل، رفتار و کسب دانش، اخلاص بورز. همه کارها خالص و به تمامی برای او باشد، چه همه مردم در تیررس آفات هستند. هر روزی جزئی از قرآن عظیم را از روی تدبّر بخوان و در آن تفکر و اندیشه کن.

وصیّت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علی علیه‌السلام به فرزندش امام حسن علیه‌السلام سرور همه جوانان اهل بهشت را بنگر و آموزه‌های آن را چراغ زندگی خویش کن. این وصیت نامه در نهج البلاغه، آمده است. نیز وصیّت‌های دیگر مولا و سفارشهای امامان معصوم(ع) دیگر را پیش دید خویش بنه.

ریاضات شرعی و جهاد با نفس را ترک نکن. چه خدای تعالی شأنه، فرمود: والذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا وإنّ اللّه لَمع المحسنین.

بر توست تدبّر در جوامع روایی، بویژه در آگاهی از اخلاقهای پسندیده و حالات و خصلتهای ناروای آمده در روایات و دامن گرفتن از بدیها و نارواییها.

بر توست دائم نیایش کردن و به پیشگاه او نیاز بردن.

ازخدا بخواه تو را از اولیای خود قرار دهد، همانان که در وصف آنان فرمود: الذین لاخوف علیهم ولاهم یحزنون.

وفات

فقیه و محدث علامه ملامحمدتقی مجلسی در یازدهم شعبان سال 1070 هجری قمری در اصفهان از دنیا رفت و بدن مطهرش در همین شهر و در مسجد جامع به خاک سپرده شد.


مرحوم فیض کاشانی

ملامحسن فیض کاشانی

فقیه، متکلم، محدث، مفسر، فیلسوف و استاد اخلاق محمد فیض کاشانی، مشهور به ملامحسن فیض کاشانی، فرزند رضی الدین شاه مرتضی، در چهاردهم صفر سال 1007 هجری قمری در کاشان به دنیا آمد.

تحصیلات

ملا محسن در دو سالگی پدر خود را از دست داد و دایی و عمویش تربیت او را به عهده گرفتند. ایشان مقدمات علوم را تا سن بلوغ در کاشان و در نزد عمو و دایی اش فراگرفت.
بیست ساله بود که برای ادامه تحصیل به اصفهان مهاجرت کرد و از اساتید برجسته آن دیار کسب فیض نمود. از جمله اساتید این عالم بزرگ عبارتند از: ملا محمد تقی مجلسی، شیخ بهایی، میرداماد، میرفندرسکی و ملاصدرا.
سپس ملا محسن برای کسب علم از سید ماجد بحرانی  به شیراز کوچ کرد و مدت دو سال به تکمیل علم حدیث و روایت پرداخت و بار دیگر به اصفهان بازگشت.
بعد از آن برای انجام فریضه حج به مکه مشرف شده و در آنجا به ملاقات شیخ محمد زین‏الدین عاملی رفته و از آن بزرگوار نیز کسب فیض نمود.
پس از مراجعت از مکه، وقتی ملاصدرا از شیراز به شهر مقدس قم مهاجرت کرد و در روستای کهک اقامت گزید، ملامحسن و ملا عبدالرزاق لاهیجی نیز به آنجا رفته و مدت هشت سال مونس تنهایی او بودند. و در همین دوران بود که  ملاصدرا دو دختر فاضل و عالم خود را به دو شاگردش ملامحسن و ملا عبدالرزاق تزویج کرد.
سپس ملامحسن فیض کاشانی همراه ملاصدرا به شیراز رفته و بعد از دو سال به کاشان بازگشت و به امر تدریس، تعلیم، تبلیغ و ترویج و تألیف و تصنیف مشغول گردید.

تألیفات :

بنابر آنچه نقل شده مرحوم فیض کاشانی نزدیک به دویست جلد کتاب ارزشمند در علوم و فنون مختلف تألیف کرده است. برخی از تالیفات این مرد بزرگ عبارتند از:
تفسیر صافی، تفسیر اصفی، تفسیر مصفی، الوافی، الشافی، النوادر، المحجه البیضاء، مفاتیح الشرایع، اصول المعارف، اصول العقائد، علم الیقین، الحق الیقین، عین الیقین، الحق المبین، الجبر و الاختیار، ضیاء القلب، الفت نامه، زاد السالک، شرح الصدر، گلزار قدس، آب زلال، دهر آشوب، شوق المهدی، شوق العشق،دیوان قصائد و بسیاری کتب دیگر.

شاگردان :
ملا محسن کاشانی در دوران زندگی پربار خود شاگردان فراوانی را تقدیم جهان تشیع کرد. از جمله آن بزرگواران عبارتند از: علَم الهدی  فرزند خود فیض کاشانی، معین الدین فرزند دیگر فیض، عبدالغفوربرادر فیض کاشانی، شاه مرتضی دوم پسر برادر فیض کاشانی، ضیاء الدین محمد، ملا شاه فضل الله، ملا محمد باقر مجلسی، سید نعمت الله جزایری، قاضی سعید قمی، ملا محمد صادق خضری، شمس الدین محمد قمی، شیخ محمد محسن عرفان شیرازی و بسیاری از علمای دیگر.

اخلاق فیض
ملا محسن همواره دارای منشی بلند بود و از عناوین و القاب گریزان، از به دست آوردن شهرت و قدرت با وجود امکانات خودداری می‌کرد. جناب استاد انسانی گوشه‌گیر بود تا  بیشتر به علوم باطنی و دانش و تفکر برسد.
ایشان از رفتن به مهمانی و مجالست با اصحاب و انصار حکومت فاصله می‌گرفت و در جستجوی اهل کمال و کاوشهای علمی مسافرتهای زیاد می‏کرد.
ملامحسن فیض کاشانی، در بیان آراء و نظریات خود صریح بوده و از ریاء و تظاهر و تملق پرهیز می‌کرد و نارضایتی خود را از هرگونه بی‌بندباری، تظاهرات صوفیانه، تقدس خشک، ابراز می‌نمود.
در راه اعتلای کلمه حق و عقاید راستین شیعه هیچ ترسی و هراسی به خود راه نداده و آرزوی او این بوده است که مسلمانان همه سرزمینها بدور از تفرقه و پراکندگی همزیستی داشته باشند.

کلام فیض در سلوک
محافظت بر نمازهای یومیه: گزاردن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب؛ پس اگر بی‏علتی و عذری از اول وقت تأخیر کند، یا به جماعت حاضر نشود، یا سنتی از سُنن، یا ادبی از آداب آن را فرو گذارد از سلوک راه بیرون رفته و با سایر عوام که در بیابان جهالت و ضلالت سرگردان می‏چرند و از راه و مقصد بی‏خبرند و ایشان را هرگز ترّقی نیست، مساوی است.
محافظت بر نماز جمعه، عید فطر، عید قربان و آیات: با اجتماع شرایط و اگر سه جمعه متوالی ترک نماز کند بی‏علّتی، دل او زنگ گیرد به حیثیتی که قابل اصلاح نباشد.
محافظت بر نمازهای مستحبی: که 34 رکعت است که ترک آن را معصیت شمرده‏اند الا چهار رکعت از نافله‏ عصر و دو رکعت از نافله مغرب و نافله عشا که ترک آن بی‏عذری نیز جایز است.
محافظت بر روزه ماه رمضان: چنانچه زبان را از لغو و غیبت و دروغ و دشنام و نحو آن و سایر اعضا را از ظلم و خیانت و چیزهایی که روزه را باطل می‏کند و از حرام و شبهه بیشتر حفظ و نگهداری کند که در سایر ایام می‏کرد.

وفات
سرانجام ملا محسن فیض کاشانی در سن 84 سالگی، در بیست و دوم ربیع‏الثانی سال 1091 هجری قمری در شهر کاشان از دنیا رفت و در قبرستانی که در زمان حیاتش زمین آن را خریداری و وقف نموده بود، به خاک سپرده شد.

فخر المحققین

فخر المحققین

شهر «حلّه» يكي از شهرهاي معروف كشور عراق است كه علماء ‌و فقهاء ‌بزرگي را به جهان اسلام عرضه كرده است. از بين آنها مي‌توان به «ابن ادريس حلي» صاحب كتاب «السرائر»، «محقق حلّي» صاحب كتاب نفيس «شرايع الاسلام»، «علامه حلي» و «ابن فهد حلي» صاحب كتاب «التنقيح الرافع» اشاره نمود.

  اينان بزرگاني از جهان اسلام هستند كه منشأ پيشرفت علوم نقلي و عقلي و علم فقه و اصول بوده‌اند. در اين مقاله قصد داريم به زندگي يكي از علماء‌ و فقهاء، بزرگ جهان تشيع كه برخاسته از همين خاندان و همين  ديار است. نگاهي كوتاه داشته باشيم و او را بيشتر بشناسيم.
  نامش «محمد» است، فرزند يكي از بزرگترين علماء و فقهاء جهان تشيع و برجسته‌ترين نويسنده كتابهاي فقهي يعني «علامه حلي» است. كنيه‌اش ابوطالب و مشهور به «فخرالمحققين» مي‌باشد و گاهي او را به «فخرالدين» و «فخرالاسلام» نيز مي‌شناسند.
  او در شب دوشنبه، 20 جمادي الاولي سال 682 هـق به دنيا آمد. از همان ابتداي كودكي آثار هوش سرشار و زكاوت بسيار در او هويدا بود.
او در نزد پدر بزرگوار خود علامه دهر، فريد عصر، عالم جليل القدر و عظيم المنزلة و المجد، جامع علوم حيطه عقل و نقل «علامه حلي» (ره) تربيت يافت و علوم مختلف را از وي آموخت.
  "علامه حلي" كه هوش فوق العاده و استعداد كم نظير و نبوغ و زكاوت عجيب فرزند خويش را دريافته بود: او را بسيار دوست مي‌داشت و در تربيت و تعليم او بسيار كوشا بود.
  در عظمت و جلالت «فخر المحققين» همين بس كه پدرش «علامه حلي» در برخي از تأليفات و تصنيفات گرانبهاي خود او را مي‌ستايد و او را بسيار احترام مي‌كند و در حقش دعا نموده و از او مي‌خواهد كه اگر مرگ او فرا رسيد و تأليف او ناقص ماند، فرزندش آنها را به اتمام برساند و يا اگر خللي در آنها مي‌يابد، آنها را اصلاح نمايد.
  ايشان در ابتداي كتاب «قواعد الاحكام» اين چنين مي‌نويسد:
« اين كتاب را در پاسخ به درخواست محبوب‌ترين مردم در نزد خودم و عزيزترين آنها بر خودم نوشته‌ام و او فرزند عزيزم «محمد» است؛ كسي كه اميدوارم خداوند بعد از من عمرش را طولاني گرداند و خود او صورت مرا بر روي خاك قبر قرار دهد و بعد از مرگم بر من ترحم كند همان طور كه من در خلوتهايم براي او خالصانه دعا مي‌كردم. خداوند سعادت دو دنيا و تكميل رياست آنها را روزي او گرداند زيرا او در همه احوال با من مهربان بود و در اقوال و افعالش مطيع من بود...»
و در كتاب «ارشاد الاذهان» علامه حلي (ره) بعد از دعاي بسيار در حق فرزندش مي‌نويسد: «از او مي‌خواهم كه جزاء و پاداش مرا از نوشتن اين كتاب اين گونه ادا كند كه: بعد از هر نماز براي من طلب رحمت كند و در خلوتهاي خويش، برايم طلب استغفار نمايد و اگر خللي و نقصاني در كتاب يافت آن را اصلاح نمايد.»
  از اين قبيل تعابير كه در كتابهاي ديگر علامه حلي (ره) نيز ذكر شده، نهايت ارادت و توجه وي و اعتمادش نسبت به فرزندش فخرالمحققين به خوبي هويدا مي‌گردد.
و بزرگان ديگر نيز در مدح و ثناي او قلم بدست گرفته‌اند و او را با تعابيري بليغ ستوده‌اند و آن چنان كه در «روضات الجنات» آمده شهيد اول، شاگرد او، اگر چه عادت به مبالغه در مدح و ثناي كسي ندارد؛ اما در اجازه‌اي كه براي يكي از شاگردانش مي‌نويسد، در مورد فخرالمحققين اين چنين سخن مي‌گويد: «و منهم الشيخ الامام، سلطان العلماء و منتهي الفضلاء والنبلاء‌، خاتمة المجتهدين، فخر الملة والدين ابوطالب محمد بن الشيخ الامام السعيد جمال الدين بن مطهر [علامه حلي] مد الله في عمره مدّاٌ و جعل بينه و بين الحادثات سدّاٌ..»
  نكته‌اي كه راجع به اين فقيه و عالم برجسته بيان شده و مورد اختلاف بين اعلام قرار گرفته اين است كه برخي نوشته‌اند، او قبل از سن ده سالگي به اجتهاد رسيده است.
  در اين زمينه قاضي "نورالله شوشتري" در كتاب «مجالس المومنين» مي‌نويسد: «حافظ ابرو شافعي» در مدح او گفته كه با پدر خود به خدمت خدا بنده ‍‍]سلطان خدابنده پادشاه ايران] آمد جواني دانشمند، بزرگ، مستعد، نيكو اخلاق، پسنديده خصال بود. از خدمت والد بزرگوار خود تربيت يافته و در سن ده سالگي نور اجتهاد بر ناحيه حال او تافته. چنانكه خود نيز در شرع خطبه كتاب « قواعد» به آن اشاره نموده و فرموده: كه چون مشغول شدم به خدمت پدر خود در معقول و منقول و خواندم بر او بسياري ار كتب اصحاب را. التماس نمودم از او تصنيف كتاب «قواعد» را؛ چه بعد از تحقيق تاريخ مولد او، تاريخ تصنيف كتاب ظاهر مي‌شود؛ كه عمر او در آن وقت كمتر از ده سال بود.»
  سپس نقل مي‌كند كه "شهيد ثاني" (ره) در حاشيه قواعد از اين امر تعجب كرده است؛ در حالي كه تعجب او وجهي ندارد و بلكه تعجب او عجيب است؛ زيرا كه خود در شرح "درايه اصول حديث" حال جمعي كثير كه خداي متعال در كمتر از آن عمر [يعني عمر فخرالمحققين] توفيق كمال داد، ذكر نموده است.»
 
  به هر حال چه او در اين سن و يا كمي بيشتر از آن به درجه اجتهاد رسيده باشد نشان دهنده بزرگي و نبوغ سرشار اوست.
  نكته ديگري كه بايد در مورد زندگي او بيان كرد، وجود مشكلات و دشمني‌ها و تهمتهايي است كه در مورد اين فقيه بزرگ وجود داشته است. خود او در تعليقه‌اش بر كتاب «الالفين» پدر بزرگوارش چنين مي‌نويسد: « يك شب در خواب پدرم ‍]علامه حلي] (ره) را ديدم. بسيار شديد گريه كردم و از كمي دوستان و زيادي دشمنان و كينه‌توزان به او شكايت كردم عواملي كه باعث شد من ترك وطن كنم و به اراضي آذربايجان فرار كنم...»
  اين كلمات نشان مي‌دهد كه او با مشكلاتي مواجه بوده است و شايد در اثر همين عوامل است كه قبر اين عالم بزرگ و فقيه كم نظير، هم اكنون معلوم و مشخص نيست.
  اين عالم فاضل و محقق جليل پس از عمري تلاش و تربيت شاگرداني بزرگ مثل شهيد اول در 25 جمادي الثاني سال 771هـ در سن 89 سالگي دار فاني را وداع گفت و به جوار حق شتافت؛ اما قبر او مخفي ماند.
  در مقدمه كتاب «ايضاح الفوائد» آمده است كه: "آقا موسي زنجاني" از پشت جلد يك نسخه خطي قواعد، به خط "جعفر بن محمد العراقي" نقل مي‌كند كه:
«زار الشهيد قبر فخرالدين رحمهما الله و قال: نقل عن صاحب هذا القبر بنقل عن والده..» و "فخرالدين" وقتي به صورت مطلق ذكر شود، خصوصاٌ بعد از رواية "شهيد اول" از او و پدرش، مراد "فخرالمحققين" است. پس قبر او در آن زمان معين بوده اگر چه الآن براي ما مخفي است.»
  دانشمند بزرگ "شيخ عبدالله مامقاني" در "تنقيح المقال" مي‌نويسد:   اطلاع نيافتم  كه تا كنون كسي از دانشمندان، مدفن او را معين كرده باشد، ولي منقول بر لسان بزرگان است كه درندگان او را خورده‌اند و قضيه‌اي دارد كه من از نقل آن به خاطر توهين به معاصرينش، خودداري مي‌كنم. لذا جسدي نداشته تا دفن شود.»
  ولي در كتاب «ريحانة الادب»، تأليفات او اين گونه ذكر شده است:
 1- «ايضاح الفوائد في شرح مشكلات القواعد»؛ كه به امر والد معظمش "علامه" تصنيف و به فرموده "شيخ بهايي" نظير آن در كتب فقهيه استدلاليه، تأليف نشده و چنانچه از كلمات خود آن كتاب برمي‌آيد؛ تا باب نكاح در حيات خود "علامه" و بقيه هم تا آخر كتاب بعد از وفات او تأليف يافته است.
2- «تحصيل النجاة»؛
3- «ثبات الفوائد في شرح اشكالات القواعد»؛ كه ظاهراٌ همان كتاب «ايضاح الفوائد» است.
4- «جامع الفوائد في شرح خطبة القواعد»؛
5- «حاشيه ارشاد الاذهان علامه»؛
6- «حاشيه قواعد علامه»؛
7- «شرح مبادي الاصول علامه»؛
8- «شرح نهج المسترشدين علامه»؛
9- «غاية الشمول في شرح تهذيب الاصول علامه»؛
10- «الكافية الوافية»؛
11- «منبع الاسرار».

آیت الله ابوالفصل زاهدی قمی

 

ولادت

چرخ زمان همچنان در گردش بود، تا این که روز نیمه شعبان سال 1309ه. ق سالروز ولادت حضرت قائم آل محمد فرا رسید. در آن روز مبارک و پرنشاط، پسری در سرزمین مقدس قم از خاندان علم و فقاهت چشم به جهان گشود، که او را ابوالفضل، همنام علمدار کربلا حضرت عباس(ع) نامیدند و بعدها پس از پیمودن مدارج علمی و عملی به «آیت الله آقای حاج میراز ابوالفضل زاهدی(ره) »، معروف شد. او به راستی پدر ارزش‏ها و زاهد دوران بود، رفتار و گفتار و چهره‏اش نشان از زهد و پارسایی داشت که توانست در مرتبه‏ای ممتاز از علم و عمل قرار بگیرد. او از خاندان فقه، ارشاد و سیادت بود، چرا که پدرش مرحوم آیت الله حاج ملا محمود، از علما و وعّاظ والامقام قم و مادرش از سادات رضوی، نوه مرحوم سید عبدالباقی رضوی از خادمان حرم کریمه اهل بیت(ع) بود و در عصر خود احترام و موقعیّت خاصی در میان مردم داشت.

نشو و نمای پربرکت و استادان او

آیت الله العظمی حاج میرزا ابوالفضل زاهدی از دامن مادری علویّه، از سلاله سادات رضوی، در کنار پدری فرزانه، از واعظان و عالمان برجسته قم رشد کرد و برگ شد. او برای تحصیل علم، نخست طبق معمول آن زمان، به مکتب خانه رفت؛ سپس آماده شد تا به تحصیل دروس حوزوی بپردازد. مقدّمات و سطوح را در محضر درس مرحوم علامه میرزا سید محمد برقعی فرا گرفت.

دو نفر دیگر از اساتید درس سطح و خارج او عبارتند از: مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد ارباب (متوفی 1341ه.ق، پدر حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا محمد تقی اشراقی، واعظ معروف) و مرحوم آیت الله حاج سید صادق قمی (وفات یافته سال 1338ه.ق).

آیت الله زاهدی درس فلسفه و حکمت (منظومه سبزواری و...) را در محضر حکیم و استاد گرانمایه، آیت الله میرزا علی اکبر مدرّس یزدی خواند. پس از پیمودن سطوح عالیه، حدود ده سال در درس خارج عالم فرزانه، مرجع بزرگ حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ ابوالقاسم کبیر قمی شرکت کرد و استفاده کافی برد.

آیت الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی(ره) در سال 1336و 1339ه.ق، دو بار به اراک مسافرت کرد. در حوزه علمیّه اراک که تحت نظر آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری (وفات یافته سال 1335ه. ق) اداره می‏شد، دو سال به تدریس و ادامه تحصیل پرداخت. وی در این حوزه، از اصحاب آیت الله حائری به شمار می‏آمد و زمانی که حاج شیخ عبدالکریم(ره) (در سال 1340ه.ق) به قم هجرت و حوزه علمیه را تأسیس کرد، حضرت آیت الله زاهدی در کنار آیات عظام: گلپایگانی، مرعشی نجفی، سید احمد خوانساری، امام خمینی، حسن فریدو...(قدّس الله اسرارهم) در محضر درس ایشان شرکت کرد و از شاگردان برجسته ایشان شد و بی گمان آیت الله حائری با بودن چنین افراد برجسته‏ای در قم، علاقمند شد که جلسه درس خود را به قم انتقال دهد. در حقیقت این علما باعث شدند آیت الله حائری به قم بیاید و با همّت عالی و همکاری یاران باصفایش، حوزه علمیه قم را نوسازی و تأسیس کند و سنگ زیرین بنای یک دانشگاه عظیم جعفری را در قم بنیان گذارد.

حضرت آیت الله زاهدی به قدری مورد وثوق حضرت آیت الله العظمی حائری(ره) بود که هر گاه ایشان برای نماز جماعت در صحن عتیق مرقد مطهّر حضرت معصومه(س) حاضر نمی‏شد، آیت الله زاهدی را به جای خود تعیین می‏کرد.

همچنین در برخی از دشواری‏های سیاسی و اجتماعی که در عصر مرجعیت آیت الله العظمی حائری(ره) رخ می‏داد، آقای زاهدی به عنوان نماینده و سخنگوی آیت الله حائری، نقش به سزایی در آرام کردن اوضاع و امور و رسیدگی به مشکلات مردم داشت.

موقعیّت آیت الله زاهدی در محضر آیت الله العظمی بروجردی

حوزه علمیّه قم با زعامت آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری(ره) و با حمایت یارانی مجتهد و راستین، به همین ترتیب با رونق بیش از پیش به جلو می‏رفت، تا آن هنگام که مرجع کل، آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی(ره) در 14محرم سال 1364مطابق با 9دی ماه 1323ش وارد قم شد. آیت الله زاهدی در این هنگام، از اصحاب آقای بروجردی(ره) بود و در درس ایشان شرکت می‏کرد. آقای بروجردی(ره) و آقای زاهدی به هم علاقه فراوانی داشتند، آقای بروجردی ایشان را برای انجام کارهای مهم از جمله تبلیغ و بحث‏های علمی با صاحبان ادیان، مأمور می‏کرد. کوتاه سخن آن که: آقای زاهدی در محضر آیت الله العظمی بروجردی(ره) از موقعیت ممتازی برخوردار بود.

آیت الله زاهدی(ره) در بسیاری از حوادث تلخ و شیرین اجتماعی و سیاسی علاوه بر این که مشاور نزدیک آیت الله العظمی بروجردی(ره) بود، به عنوان سخنگوی آقای بروجردی، در آرام کردن تنش‏ها نقش مؤثری داشت؛ از جمله در ماجرای توده‏ای‏های قم به رهبری سید علی اکبر برقعی، - که موجب درگیری هایی در قم و کشتار و مجروح شدن عده‏ای شد. آیت الله زاهدی از طرف آیت الله العظمی بروجردی(ره) برای خاموش ساختن فتنه تلاش فراوان کرد.

از فعالیت های آیت الله زاهدی در این عصر، تلاش وی در مسأله ملی کردن نفت و قطع دست غارتگران بین المللی است. او در کنار مرحوم آیت الله العظمی سید محمد تقی خوانساری(ره) (وفات یافته سال 1371ه.ق) ضمن سعی فراوان، بیانات آقای خوانساری را به مردم ابلاغ می‏کرد.

از حوادث تلخی که در عصر مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی(ره) رخ داد، جنب و جوش فرقه ضالّه بهائیت بود که آقای بروجردی برای مبارزه علیه آنها، با تمام امکانات به میدان آمد و آیت الله زاهدی به نمایندگی از طرف ایشان به استان فارس سفر کرد و در خنثی سازی تبلیغات مسموم بهائیان و تحریم مصرف پپسی کولا - که منبع درآمدی برای محفل بهائیان بود. - نقش به سزایی برعهده گرفت و در این راستا، گام‏های راسخی برداشت، که خود داستان مفصّلی دارد.

از آثار این رادمرد علم و عمل، پرورش شاگردان بسیاری از قشر حوزه، بازار و سایر مردم بود، که در جای خود نقش به سزایی در پیشرفت اسلام و حفظ جامعه از گناه و انحراف داشت و بسیاری از طلاب را با شیوه منبر و سخنرانی آشنا کرد.

ایشان در مدت زمانی که نماز جماعت را در مسجد امام قم اقامه می‏کرد، به نوسازی و تعمیرات اساسی مسجد، به ویژه در قسمت غربی مسجد پرداخت. سرداب و طبقه بالای آن را با اسلوب بسیار زیبا و با کاشی کاری‏های جالب، بازسازی کرد و بر توسعه آن افزود.

گر چه بعضی از بهانه جویان و حسودان، باعث مزاحمت‏ها شده و موجب وقفه در کار توسعه و بازسازی می‏شدند؛ ولی ایشان با توکّل به خدا، به راه خود ادامه داد و به کارشکنی آنان اعتنا نکرد و او این کار ارزنده را در طول چند سال، تکمیل کرد و به پایان رساند و این نیز درس بزرگی از مردان الهی است که در راه پیشرفت اسلام، از ملامت نهراسند و به احیای اسلام و اماکن اسلامی ادامه دهند.

هم اکنون از این اماکن به عنوان محل نماز و وعظ و ارشاد و تدریس دروس حوزه علمیّه کمال استفاده می‏شود؛ مردم نیز به روح بلند آقای زاهدی درود می‏فرستند و از او به نیکی یاد می‏کنند. مردی که با همّت پرصلابت خود، چنین ساختمان‏های وسیع و زیبایی را به یادگار نهاد، تا آیندگان در مضیقه نباشند و از آنها استفاده کنند.

ایشان علاوه بر نوسازی مسجد امام حسن عسکری(ره) ، با همّت و نفوذ خود در میان مردم، موفّق شد مسجد چهارمردان، در خیابان چهارمردان و مسجد ملّا جعفر، در بازار را توسعه دهد. وی در تهران، مساجد گوناگونی ساخت. گرمخانه مسجد جامع تهران و مسجد راهجرد واقع در جاده قم و اراک را نیز نوسازی و فعّال کرد. به علاوه در کمک رسانی به مستضعفان و حل مشکلات مردم، خدمات شایانی انجام داد. در کنار خدمات علمی و فرهنگی، به خدمات اجتماعی نیز اشتغال و تلاش فراوان داشت.

احاطه بر علوم مختلف

مرحوم آیت الله زاهدی در همه فنون و علوم اسلامی، استاد بود. از اساتید مختلف که استوانه‏های عظیم علم، در عصر خود بودند، بهره قابل توجّهی برد. او علاوه بر فقه و اصول، بر زبان انگلیسی تسلّط داشت و زبان عبری را نیز از یک نفر یهودی که به وسیله ایشان مسلمان شده بود، آموخت. وی گذشته از بحث و ردّ و ایراد استدلالی در ادیان، به تاریخ و جغرافیای ادیان گوناگون آشنا بود. از این رو بعضی از بزرگان، حتی بعضی از مراجع در این زمینه از ایشان استفاده می‏کردند. به همین دلیل از افراد نادری بود که در حوزه علمیّه قم برای بحث علمی با صاحبان ادیان انتخاب می‏شد؛ زیرا به خوبی می‏توانست به پرسشهای آنها پاسخ دهد.

علمای بزرگ و مراجع تقلید برای نظریات ایشان از جمله نظریات فقهی اش احترام خاصی قایل بودند. حضرت امام خمینی(ره) ایشان را «شیخ الطایفه» می‏خواند و در بعضی از مباحث نظر ایشان را محترم می‏شمرد. (البته این مسئله بحث مفصلی دارد و اینجا جای بحث آن نیست.)

از ویژگی‏های آیت الله زاهدی به گفته خودشان، این بود که همه کتاب‏هایی را که در خانه داشت، به طور کامل مطالعه و نکات جالب را فیش برداری می‏کرد. او واقعاً اهل تحقیق و مطالعه بود، مثلاً کتاب چند جلدی «اُسدالغابه» و «تاریخ خطیب بغدادی» (مؤلف هر دو از علمای معروف اهل تسنن هستند.) و «بحارالانوار» را از اول تا آخر مطالعه و نکات آن‏ها را در یادداشت‏های خود ثبت کرد؛ تا آنجا که می‏فرمود: «کتاب چند جلدی تاریخ بغداد را چهار بار مطالعه کردم و از آن یادداشت برداشتم.»

از این رو بر علوم مختلف احاطه داشت و بر مطالب مختلف اسلامی و تاریخی مسلّط بود. آیت الله زاهدی به قدری به تعلیم و تعلّم اهمیّت می‏داد، که همواره می‏کوشید مطالب معنوی و علمی را به دیگران بیاموزد؛ به طوری که این مطلب بین مردم مشهور شد که: «هر کس از کنار ایشان عبور کند، چیزی یاد می‏گیرد.»

درخشندگی در محراب و منبر

آیت الله میرزا ابوالفضل زاهدی(ره) پس از اتمام دروس حوزوی، به تدریس در حوزه علمیّه قم، ارشاد مردم و تفسیر قرآن برای حوزویان و عموم مردم پرداخت. او همانند پدر ارجمندش می‏خواست آنچه را که آموخته بود، بر اساس سخن پیامبر(ص) : زَکاةُ الْعِلْمِ اَنْ یُعَلِّمَهُ اَهْلَهُ؛ زکات علم، آموختن آن به اهلش است.» به دیگران تعلیم دهد، از این رو به نشر علوم اسلامی (فقه، اصول، تفسیر، حدیث، وعظ و ارشاد) بر اساس قرآن، نهج البلاغه و احادیث خاندان رسالت(ع) پرداخت.

وی پس از رحلت آیت الله شیخ عبدالکریم حائری(ره) ( 1335ه. ق) به تهران هجرت کرد و بیش از ده سال در مسجد جامع، واقع در بازار تهران، به اقامه جماعت، تدریس و تفسیر قرآن و موعظه و ارشاد مردم پرداخت، تا این که در سال 1368ه. ق به قم بازگشت و به تدریس فقه و اصول و تفسیر برای حوزویان مشغول شد.

در سرداب مسجد امام قم - که در قسمت غربی مسجد قرار دارد. - شب‏ها پس از اقامه جماعت، منبر می‏رفت و برای عمودم مردم، با بیانی شیوا و روان، تفسیر قرآن می‏گفت. آری خدمات علمی و فرهنگی شایان و مستمری به مردم ارائه کرد و نگارنده خود بارها در مجلس تفسیر او شرکت کردم و استفاده بردم. بزرگان حوزه نیز مستفیض می‏شدند.

آیت الله زاهدی(ره) علاوه بر این جلسات، گاه در مجالس مهم از جمله مجلسی که آیت الله العظمی بروجردی(ره) در منزل خود تشکیل می‏داد، منبر می‏رفت. علمای بزرگ و شخص آقای بروجردی(ره) در آن مجلس شرکت می‏کردند و توجّه آیت الله بروجردی بر این که حتماً پای صحبت آیت الله زاهدی(ره) بنشینند. دلیل آن است که آقای بروجردی عنایت خاصی به او داشتند و او را در بیان مطالب و تحقیقات علمی دارای اعتبار و شأن و مکانت ممتازی می‏دانست،

لذا در آن مجلس حضور می‏یافته و در حقیقت منبر او همانند تدریس برای عموم و طلاب و اهل علم بود.

این ویژگی‏ها نیز حکایت از آن داشت که تبحّر ویژه‏ای در بیان مطالب و استفاده از واژه‏های ادبی و فصاحت و بلاغت دارد. وی مطالب را از عمق جان بیان می‏کرد، از این رو تأثیر نفس مخصوصی داشت، چرا که اگر سخن از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.

خوش گفتاری، لطیفه گویی و برخورد مهرانگیز او در منبر و جلسات دیگر باعث شده بود که بسیاری از راننده‏ها و میدانی‏ها به پای منبرش کشیده شوند و بسیاری از آنها از خلاف‏های خود توبه کنند و در پرتو نصایح او، هدایت شوند. این امور حاکی است که وعّاظ باید شیوه‏های نفوذ در دیگران و جلب افراد را بدانند و با به کار بردن آنها به توفیقات سرشاری در راستای تبلیغات نایل آیند.

ساده زیستی، تواضع و صلابت اسلامی

مرحوم آیت الله زاهدی(ره) بسیار خوش برخورد و خندان بود و با همه قشرها، برخورد صمیمی داشت؛ چرا که خصلت تواضع در او به صورت کامل وجود داشت. گاهی او را در مسجد امام می‏دیدم که کنار دیوار و روس سکوی مسجد نشسته و با تواضع خاصی مشغول ذکر خدا و در انتظار نماز جماعت است و هر از چندی مردم به خدمتش می‏رسیدند و با کمال سادگی، مسئله خود را از او می‏پرسیدند و پاسخ دریافت می‏کردند.

در خانه نیز هنگام اعیاد و جشن‏ها از مردم استقبال می‏کرد و صمیمانه به پذیرایی می‏پرداخت. با مردم احوال پرسی می‏کرد و به صورتی دوستانه و صمیمی به آن‏ها تبریک می‏گفت.

او هیچ چیزی را وجه المصالحه اسلام قرار نمی‏داد و تمام همّ و غمَش تبلیغ اسلام بود. همانند چشمه‏ای جوشان همواره تشنگان حقیقت را با احکام اسلام و تفسیر قرآن سیراب می‏کرد و ساده زیستی را پلی برای ارتباط با مردم قرار داده بود تا آن‏ها بدون مانع از این چشمه جوشان فضایل بهره‏مند شوند.

حضرت امام خمینی(ره) احترام خاصی به ایشان می‏نمود و او را به «شیخ الفقهاء» می‏خواند (زیرا از نظر سن، حدود یازده سال از امام بزرگ‏تر بود.) به یاد دارم در یکی از شب‏های جشن، در سال‏های 41و 42حضرت امام خمینی قبل از تبعید و زندان، به سرداب مسجد امام وارد شد و نزد آیت الله زاهدی نشست. ملاقات آنها در آن شب بسیار با ملاطفت و مهر و محبت بود، گویی دو یار صمیمی مدت‏ها یکدیگر را ندیده‏اند!

در فضایی بسیار باصفا احوال همدیگر را پرسیدند. آیت الله زاهدی نیز هنگام استقبال و بدرقه، احترام فوق العاده‏ای به امام ابراز کرد.

مبارزه با رژیم و نهی از منکر

آیت الله زاهدی(ره) با تفسر قرآن و بهره‏گیری از نهج البلاغه و احادیث پیامبر(ص) و امامان(ع) در راستای انقلاب فرهنگی، تلاش پی گیر و دائمی داشت. همواره امر به معروف و نهی از منکر می‏کرد. با بیان واقعیّات اسلام، مبارزه با طاغوتیان را ئأیید می‏کرد؛ امر به معروف و نهی از منکر او حتی در کوچه و بازار و... دیده می‏شد. در برابر گناه، عکس العمل نشان می‏داد و اگر به کسی ظلم می‏شد، ظالم را نصیحت و از ظلم جلوگیری می‏کرد و در عصر درگیری‏های رضاخان نیز همراه مراجع بود و فعالیت چشمگیری داشت. هنگامی که رژیم ستم شاهی در سال 1342ه. ش، حضرت امام خمینی(ره) را دستگیر و زندانی کرد، آیت الله زاهدی(ره) تصمیم گرفت با وساطت بعضی از دوستانش با امام در زندان ملاقات کند. وقتی که بیت معظّم رهبر عالیقدر انقلاب از ملاقات ایشان با امام، آگاه می‏شوند، تصمیم می‏گیرند مقداری لباس و تعدادی کتاب برای امام بفرستند، ایشان قبول می‏کند؛ اما دستگاه انتظامی و اطلاعاتی از ترس اطلاع امام از خارج زندان و پیامدهای آن، از بردن لباس و کتاب به وسیله ایشان جلوگیری می‏کند. آنها لباس و کتابها را از ایشان می‏گیرند، با این قول که؛ خودمان به خدمت آقای خمینی می‏رسانیم.

ملاقات آیت الله زاهدی با امام آن طور که ایشان می‏فرمود از نظر ابراز عواطف و احساسات طرفین، دیدنی بود. البته متانت و صلابت امام، مانند خار از زندان کاملاً عادی بود. او در این ملاقات از نزدیک احوال امام را جویا شد و برای سلامتی و آزادی امام دعا کرد، ولی کتابها و لباس را به قم باز گرداند و از این عمل زشت دستگاه اطلاعات بسیار ناراحت شد و در طرد قانون ننگین کاپیتولاسیون (که امام به خاطر مبارزه با آن زندانی و تبعید شد.) سخنرانی کرد؛ در این سخنرانی فرمود:

"بر اساس قانون کاپیتولاسیون، حکومت شاه پذیرفت که آمریکاییان خود مجرمانشان را محاکمه کنند ومَحاکم ایران حق محاکمه آنها را نداشته باشد و این قانون به منزله ننگین‏ترین سلطه آمریکا بر ایران بود".

حضرت آیت الله زاهدی پس از سخنرانی بسیار باصلابت و محکم امام در مسجد امام(ع) در مجلس باشکوهی، موضوع کاپیتولاسیون را عنوان کرد و به تشریح و بیان زشتی کاپیتولاسیون و پیامدهای شوم آن پرداخت، آنگاه فرمود:

«اگر آیت الله خمینی فرمود: سزاوار است به جای جشن، پرچم سیاه برافرازید، من می‏گویم سزاوار است که لباس سیاه و عزا بپوشید و به این ترتیب تأثّر و اندوه خود را نسبت به این پدیده استعماری، اعلام کنید.» سپس از مفاد این آیه شریفه استفاده کرد:

(انّ الْمُلُوکَ اِذا دَخَلُوا قَرْیَةً اَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا اَعِزَّةَ اَهْلِها اَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَعْعَلُونَ.) «پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی می‏شوند، آن را به فساد و تبهی می‏کشند و عزیزان آنجا را ذلیل می‏کنند، آری کار آنان همین گونه است.»(نمل، آیه.34)

و به این ترتیب عدم لیاقت و شایستگی شاه و دولت وقت را در مورد تصویب چنین قانون ننگینی در مجلس فرمایشی، گوشزد کرد و به مردم، برای جلوگیری از تصویب چنین قانونی، هشدار داد. او هدف شاهان را افساد و ذلیل کردن و تحقیر مسلمانان دانست و از این موضوع که چرا زمامدار کشور باید به ملّتش چنین رفتار نابخردانه کند، به شدت انتقاد کرد.

روشن است که چنین سخنرانی، آن هم در مسجد امام حسن عسکری قم در میان انبوه جمعیت، تأیید آشکار مبارزات امام خمینی(ره) و دعوت علنی مردم به مبارزه و نهی از منکر بود.

فضائل معنوی و اخلاقی

مرحوم آیت الله زاهدی(ره) مردی خود ساخته و مسلّط بر هوای نفس بود. با این که شایستگی مقام مرجعیت را داشت، اما علمای دیگر را بر خود ترجیح داد. و به همان شیوه همیشگی، یعنی به تدریس، تفسیر، وعظ و ارشاد ادامه داد. او متصلب در دین و ذوب شده در آن بود؛ در حفظ احکام حتی انجام مستحبات و ترک مکروهات، جدیت و اصرار داشت، به عنوان مثال هرگز با سر برهنه به توالت نمی‏رفت، چرا که این کار مکروه است.

تهجّد و راز و نیاز آیت الله زاهدی در دل شب و نماز شب او در حدی بود که همیشه دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار می‏شد و صدای گریه‏اش در نماز شب شنیده می‏شد. برای ادای نماز صبح، به مسجد سلماسی که در همسایگی خانه‏اش قرار داشت، می‏رفت و گاهی که مؤذّن نمی‏آمد، خود به بالای بام می‏رفت و اذان می‏گفت و آوای ملکوتی اذانش، فضای اطراف مسجد را معطّر می‏کرد. همواره یک ربع یا نیم ساعت قبل از نماز جماعت، کنار سجّاده‏اش می‏نشست و منتظر فرا رسیدن وقت نماز می‏شد.همه کارهایش از روی نظم و برنامه بود، به طوری که اوقات خود را برنامه ریزی کرده بود تا هیچ فرصتی را بیهوده از دست ندهد.

با قرآن انس داشت و تلاوت و تدبّر در آیات الهی، از برنامه‏های همیشگی او بود. در معاشرت با مردم و بستگان، بسیار خوش رو و خوش اخلاق بود، ولی در برابر موارد خلاف، غیرت دینی مخصوصی داشت. در انجام دستورهای فردی و اجتماعی دین، مقاومت و جدیّت خلل ناپذیری داشت. و در موارد لازم، از خود نهایت تواضع را نشان می‏داد و در موارد نابجا، به خاطر انجام فرمان خدا، خشونت نموده و پافشاری می‏کرد.شیفته و شیدای ولایت بود. از اوصاف و فضایل خاندان رسالت، به خصوص امیر مؤمنان علی(ع) در منبر، درس و همه جا سخن می‏گفت.

وفات

سرانجام راد مرد بزرگ ایت الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی در بامداد 12 فروردین 1357 ش وفات یافت و به دیدار معبودش شتافت.

آيت الله ميرزا علي اكبر مرندي

ولادت

آيت الله ميرزا علي اكبر مرندي در سال 1314 هـ . ق. در خانواده‌اي بسيار متدين و متقي، در شهرستان مرند چشم به جهان گشود.
پدرش، ملاعلي مقدس از علماي وارسته و برجستة آذربايجان بود و به صدق و صفا وعلم و تقوا، معروف بود و به خاطر تقدّس زيادي كه در رعايت امور شرعي و حقوق مردم، حتي در مسائل بسيار جزئي داشت، به «مقدس» شهرت يافته بود. مردم با احترام و تجليل به اين بزرگوار مي‌نگريستند و براي رفع مشكلات مادي و معنوي خود، به ايشان مراجعه مي‌كردند و از او رهنمود مي‌طلبيدند. وي حدود سال 1320 هـ . ق. رحلت كرد؛ ولي از خود يادگاري بس ارزنده به جا گذاشت كه مورد نظر پروردگار قرار گرفت. اين يادگار كسي جز حضرت آيت الله آقا ميرزا علي اكبر مرندي نبود.

تحصيلات

آقا ميرزا علي اكبر مرندي آموزش‌هاي اوليه را در محضر پدرش سپري كرد، امّا ديري نپاييد كه از نعمت وجود ايشان محروم شد. او 6 ساله بود كه خبر غرق شدن پدرش در خزينة حمام، قلبش را جريحه‌دار ساخت.
او پس از رحلت پدر، دروس مرسوم آن عصر را نزد آقا شيخ محمد حسين رفيعيان و حاج شيخ باقر مجتهدي مرندي، به بهترين وجه آموخت و براي ادامة تحصيلات و طي مراحل عالي حوزوي، به حوزة علمية تبريز عزيمت كرد و با جدّيت و پشتكار تمام و علاقة وصف ناپذير، به كسب علم پرداخت و محضر علماي نامي آن عصر را درك كرد؛ از جمله آيت الله العظمي حاج ميرزا ابوالحسن انگجي (متوفا: 1317 هـ . ق) كه آيت الله مرندي عمدة تحصيلاتشان در تبريز محضر ايشان بود.

تشرف به عتبات عاليات -

آيت الله مرندي با سختي و مشكلات فراوان در تبريز به تحصيل ادامه مي‌داد. وي مورد توجه خاصّ استادان آن جا قرار گرفته بود. با اين كه حوزة‌ علمية تبريز در سطح بالاي علمي و معنوي قرار داشته، ولي با اين همه آوازة حوزة علمية نجف هر طلبة مشتاق را به خود فرا مي‌خواند و اين آرزو با امكانات آن روز مشكل مي‌نمود، به خصوص وضع مالي و معيشتي آيت الله مرندي اين آرزو را امكان ناپذير ساخته بود؛ امّا از آن جا كه همة توفيقات از خداست، اين توفيق بزرگ نصيب اين بزرگوار شد وايشان به نجف اشرف مشرّف شد. وي در اين زمينه مي‌فرمايد:
«من براي چند روز استراحت از تبريز به مرند آمده بودم، مسئول پست شهرمان كه مرد متديني بود به ديدنم آمد و صد قران به من داد و گفت: برو به كربلا براي من نايب الزياره باش. خدمت استادم، آيت الله انگجي رسيدم و اين مسأله را با ايشان در ميان گذاشتم و ايشان نيز صلاح ديدند اين پيشنهاد را بپذيرم. لذا آمادة اين سفر معنوي شدم.با دو مسافر ديگر درشكه‌اي كرايه كرديم و رهسپار كربلا شديم. بعد از زيارت مرقد مطهر اباعبدالله به نجف اشرف مشرف شدم و بعد از اتمام زيارت، خداوند متعال به دلم انداخت كه همان جا بمانم و من حدود شانزده سال آن جا اقامت گزيدم، يعني از سال 1344 هـ . ق.

 (1304 شمسي) تا سال 1360 هـ . ق. (1319 شمسي) كه در اولين روز ورودم با علامه طباطبايي و الهي طباطبائي آشنا شدم و با آنها هم حجره گشتم.»

اساتيد -

آيت الله مرندي در استفاده از درس‌هاي رسمي حوزه نيز جدّيت و پشتكار وصف ناپذيري داشت. استادان خارج فقه و اصول او در حوزه‌ علميّة نجف عبارتند از:

1. آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني
2. آيت الله محمد حسيني نائيني
3. آيت الله شيخ علي ايرواني.
4. آيت الله آقا ضياء الدين عراقي.
5. علامه محمد حسين كمپاني.
6. علامه بادكوبه‌اي.

وي در درس اخلاق آيت الله ميرزا ابوالفضل زاهدي قمي نيز شركت مي‌كرد.

در كنار آيت الله خويي (ره)

آيت الله مرندي با آيت الله خويي هم دوره بود. الفت و ارادت خاص بين آن دو زبانزد خاص وعام بود. مشهور است كه آيت الله مرندي سبب آشنايي و ارتباط آيت الله خويي با آيت الله آقا ميرزا علي قاضي بوده است. امام جمعة محترم شهرستان مراغه مي‌گويد: من در اين مورد، از خود آيت الله مرندي سؤال كردم. ايشان فرمود: من اين ارتباط را بين آن دو بزرگوار برقرار ساختم.

مراجعت به وطن

آيت الله مرندي در سطح بسيار عالي به مراتب علمي و عرفاني دست يافته بود. او علاقة وافري به نجف داشت. خودش در اين باره مي‌گويد:
«بعضي شبها در عالم رؤيا مي‌ديدم كه از نجف اشرف به زادگاه خود برگشته‌ام، ناگاه سراسيمه از خواب مي‌پريدم و وقتي متوجه مي‌شدم كه اين بيش از يك خواب و رؤيا نبوده است و من هم چنان در نجف هستم، سر به سجدة شكر مي‌گذاردم.»
پس از مدتي، اين خواب‌ها تعبير شد و پزشكان تأكيد كردند به خاطر كسالتي كه ايشان داشت، بايد از نجف اشرف بيرون برود. توصية دوستان و استادان هم كه نگران وضعيت جسماني ايشان بودند، او را مصمم ساخت كه به وطن بازگردد.
بالاخره او علي رغم ميل شديد به حضور در نجف، مجبور شد سال 1320 به آذربايجان برگردد. وي مدتي در حوزه علمية تبريز به تدريس پرداخت، ولي وقتي ديد شهرت و آوازه پيدا كرده است، آن جا را ترك كرد و در شهرستان مرند اقامت گزيد.

توطئه توده‌اي‌ها -

در دوراني كه آذربايجان به دست ارتش سرخ شوروي اشغال شده بود، و حزب توده و حزب دمكرات با تبليغات گسترده به تخريب و تضعيف اعتقادات ديني مردم پرداخته بودند، آيت الله ميرزا علي اكبر مرندي در مقابل آنها قد علم كرد و به افشاگري پرداخت. آنان وي را تحت تعقيب قرار دادند و در صدد كشتن او برآمدند، امّا خوشبختانه آيت الله مرندي توسط يكي از ارادتمندان خود، از موضوع مطلع شد و با اصرار آنها به تهران رفت و سرانجام بعد از شكست توده‌اي‌ها، به مرند بازگشت.

ياور نهضت امام خميني -

آيت الله مرندي از سال 1342 همراه و همگام با نهضت امام خميني ـ قدس سره ـ بود. او هنگام تبعيد امام به تركيه، طي اعلاميه‌اي از ايشان دفاع كرد. افرادي كه در اين راستا تلاش مي‌كردند، هميشه مورد حمايت ايشان قرار مي‌گرفتند. حجت الاسلام رحمتي مي‌گويد:
«... يكي از دوستان ما مرحوم حاج اسرافيل رزّاقي بود كه آيت الله مرندي به شوخي به ايشان امّ الاخبار مي‌گفتند وايشان اطلاعات گسترده‌اي از اوضاع و احوال تحولات سياسي داشت و به طور مرتب اخبار مهم سياسي و اعلاميه‌هاي علما به خصوص حضرت امام راحل را خدمت آقا مي‌رساند و ايشان نيز مورد علاقه و حمايت آقا بود.»
با اوج گيري انقلاب اسلامي در سال 1356 و پيروزي آن در 22 بهمن ماه 1357 آيت الله مرندي نقش اساسي در به صحنه كشاندن مردم و حمايت از تشكيل و تثبيت حكومت اسلامي داشت. پسر بزرگ ايشان مي‌گويد:
«در حركت‌هايي كه در شهر انجام مي‌گرفت، مردم همين كه مي‌فهميدند آقا اطلاعيه داده‌اند، جمعيت به طور گسترده از اطراف به مرند سرازير مي‌شدند و در تظاهرات شركت مي‌كردند.»
آيت الله مرندي همواره از انقلاب اسلامي حمايت مي‌كرد. متأسّفانه‌ اعلاميه‌هاي ايشان در حمايت از انقلاب اسلامي در دست نيست، تنها در دو اعلاميه، كه در تاريخ 2/7/1342 صادر شده است و علماي بزرگي چون آيت الله حسن الحسيني انگجي، سيد محمد بادكوبه‌اي و... آن را امضا كرده‌اند و يكي هم دربارة مجلس شوراي ملي و مجلس سنا است، كه هر دو اعلاميه موجود است، امضاي آيت الله مرندي نيز در اعلاميه‌ها وجود دارد.
در اعلاميه اخير طي تلگرافي به محضر مراجع تقليد آن روز (آيت الله ميلاني، امام خميني و آيت الله مرعشي نجفي) مراتب تنفر و انزجارخود را از اظهار و عدم صلاحيت مجلس شوراي ملي و مجلس سنا و اشخاصي كه به نام نمايندگي بر مردم تحميل شده‌اند، را اكيداً اعلام داشته‌اند.

وفات -
«چند روز بعد از عيد نوروز بود، در كنار آقا نشسته بودم، هيچ حال نداشتند. به من فرمود: جواد! من سه چهار روز ميهمان شما هستم!» آقا ترسشان خيلي زياد بود. ترس از خدا، هميشه در تفكر بودند؛ دائماً در حال ذكر بودند. اواخر عمرشان اين دعا و ذكر جلوة بيشتري پيدا كرده بود. اكثراً ذكرشان كلمة طيبة «لا اله الا الله» بود. امّا اين اواخر متوجه شدم كه آهسته ذكرهايي مي‌گويند. من شبانه روز در محضرشان بودم. ديدم آقا استغفار مي‌كنند. يك روز ديدم آرام زمزمه مي‌كند: «ظلمت نفسي فاغفرلي!» اين حالات ادامه داشت تا اين كه در ساعت 3 بامداد روز سه شنبه نهم فروردين ماه 1373 (كه هميشه در آن موقع براي نماز شب بر مي‌خاست) روح بلندش از عالم ناسوت به عالم ملكوت برخاست و براي هميشه اين عالم خاكي را ترك گفت و به لقاء الله رسيد.

آیت الله سید جمال الدین اسد آبادی

سید جمال‌الدّین اسدآبادی (۱۲۱۷خورشیدی‌اسدآباد-۱۲۷۵خورشیدی‌استامبول) که از او با نام‌های جمال‌الدین الافغانی و سید محمد بن صفدر الحسین نیز نام برده می‌شود. اندیشمند سیاسی و مبلغ اندیشه اتحاد اسلام بود. وی همچنین از اولین نظریه پردازان بنیادگرایی اسلامی محسوب می‌شود از او با عنوان آغازگر نهضت بیداری اسلامی در سده‌های اخیر نام می برند.

اطلاعات اندکی درباره محل تولد و خانواده وی در دست است و محل تولد او همیشه محل اختلاف بوده‌است. با وجود لقب «افغانی» که او خود را با آن معرفی می‌نمود و با آن شناخته شده بود، وی ایرانی و شیعه و از مردم اسدآباد همدان بود هرچند گروهی معتقدند که وی حنفی مذهب و از مردم اسعدآباد مرکز ولایت کنر افغانستان است. گمان می‌رود که سیدجمال‌الدین صلاح نمی‌دانسته کسی به هویت وی پی ببرد به طوری که گاهی به جای اسدآبادی، اسعدآبادی امضا می‌نمود.محمد عبده شاگرد سید جمال الدین و مترجم کتاب نیچریه وی به زبان عربی، در مقدمه ترجمه کتاب می‌نویسد، سید جمال الدین ایرانی بود ولی به دو علت خود را افغانی معرفی می‌نمود: اول اینکه بتواند در کشورهای عربی خود را سنی معرفی کند و به هدف‌هایش برسد. دوم اینکه خود را از دست مقررات سختی که دولت ایران برای اتباعش در خارج قرار داده بود برهاند.

کودکی و نوجوانی

او از پنج سالگی به فراگیری دانش نزد پدر خود پرداخت. او برای ادامهٔ تحصیل به قزوین و سپس تهران مهاجرت کرد. وی در همین زمان و در حالی که بیش از شانزده سال نداشت، پس از چند دیدار با آیت‌الله طباطبائی مرجع بزرگ وقت درجه اجتهاد را دریافت کرد. مدت زمانی بعد عازم نجف شد تا از درس کسانی چون شیخ مرتضی انصاری بهره جوید.از اساتید دیگر وی در نجف می‌توان به ملا حسین‌قلی همدانی اشاره کرد.

جوانی

سید جمال الدین در سن ۱۸ سالگی در اکثر علوم رایج در آن زمان به مقام عالی رسید. بعد به هندوستان و حجاز و مکه سفرهایی کرد و سرانجام به افغانستان مراجعت نمود. ودر آنجا شریک اسرار دوست محمد خان امیر افغانستان شد. در جنگ هرات نیز همراه او بود. سپس به مصر رفت و با دانشمندان آنجا همنشین شد. او در مصر به خاطر دانش و کمالاتش بسیار معروف شد و در جامع ازهر منطق و فلسفه درس می‌داد. شیخ محمد عبده و گروهی از فضلای مصر در کلاس او حضور داشتند.

در هندوستان

سید جمال در ۱۲۵۴ هجری قمری، بنا به دستور شیخ انصاری عازم هندوستان شد و ضمن آشنایی با علوم جدید، سعی کرد تا مردم و خصوصا مسلمانان را علیه استعمار انگلستان بسیج کند.

در مصر

در مصر با استقبال برخی مقامات دولتی روبرو شد و شروع به تدریس و تبلیغ کرد. بسیاری از نویسندگان و روشنفکران مصر از او بهره بردند و شیخ محمد عبده مفتی بزرگ مصر او را همچون استاد خود می‌دانست. در تحولات سیاسی مصر نقش موثر داشت و به همین دلیل پس از مدتی به کوشش نمایندگان خارجی که منافع خود در مصر را در خطر می‌دیدند او را از مصر بیرون کردند و به هند رفت. مدتی او را در کلکته زیر نظر حکومت انگلیسی هند نگاه داشتند و بعد که اجازه یافت از راه دریای سرخ به اروپا رفت.

سفر به اروپا، بازگشت به ایران و اخراج توسط ناصرالدین‌شاه

در لندن و پاریس مورد توجه مقامات سیاسی اروپا بود. در پاریس با همکاری شیخ محمد عبده به انتشار روزنامه عروه الوثقی مبادرت نمود. که فقط ۱۸ شماره از آن منتشر شد. با نشر مقالات اندیشه‌های خود در مورد اتحاد اسلام را می‌پراکند. بالاخره به حجاز سفر کرد و از بوشهر به ایران وارد شد و به تهران رفت و در خانه حاجی محمد حسن امین‌الضرب ساکن شد.

چند بار با ناصرالدین‌شاه ملاقات کرد و از ضرورت قانون گفت ولی شاه سخنان او را نپسندید و پس از مدتی امر به اخراج او از ایران کرد. از راه مازندران به قفقاز و بعد به مسکو و پترزبورگ رفت. در سفری که به مونیخ رفت با ناصرالدین‌شاه و امین‌السلطان ملاقات داشت و به دعوت آنان دوباره به ایران بازگشت. مدتی در شاه‌عبدالعظیم بود که باز به دستور شاه با افتضاح او را بیرون کردند. به بغداد و بصره سپس به اروپا رفت.

در عثمانی

سلطان عبدالحمید او را به استانبول دعوت کرد و امیدوار بود از نفوذ او برای اداره کشورهای اسلامی امپراتوری عثمانی بهره گیرد.

در استانبول میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و خبیرالملک به تشویق او به نشر مطالب علیه شاه و اتابک پرداختند. پس از کشته شدن ناصرالدین‌شاه به دست میرزا رضای کرمانی که از مریدان او بود، دولت ایران خواستار تحویل او شد ولی مقامات عثمانی نپذیرفتند.

مرگ

او پس از مدتی از چشم سلطان افتاد و مواجب او را قطع کردند و با فقر زندگی می‌کرد تا این‌که به سرطان فک مبتلا شد و او را جراحی کردند و در ۱۲۷۵ هجری شمسی (۹ مارس ۱۸۹۷ میلادی) در استانبول درگذشت و در گورستان شیوخ دفن گردید. علاوه بر دیدگاه شماری از پژوهشگران، برخی از یاران سید هم عقیده دارند که سید توسط اعوان سلطنت قاجاری- در تلافی ضدیت با نظام قاجار و قتل ناصر الدین شاه -مسموم شده و به قتل رسیده‌است.

بنا به درخواست دولت افغانستان مبنی بر انتقال کالبد او، این درخواست از سوی دولت عثمانی مورد قبول واقع شد و درسال ۱۲۸۴ پیکر سید جمال‌الدین از استانبول به کابل منتقل شد و در منطقه علی‌آباد دفن گردید که با دفن تابوت او در این محل، نام دارالفنون به آنجا گذاشته شد و در زمان سلطنت محمدظاهرشاه درسال ۱۳۱۱ سازه بلندی از سنگ آبنوس سیاه بالای آن گردید.

اندیشه

وی که هدف اصلی اش در تمام عمر، اتحاد اسلام و وحدت مسلمین بوده، بعد از سالیان متمادی فعالیت و تلاش، می‌توان عنوان داشت که در چند مورد تحول و انقلابی آفرید.

  • به فراموشی سپردن مایه‌های اختلاف و موارد نزاع میان سنیان و شیعیان با طرح مبارزه با استعمار و استبداد و تلاش در احیای اسلام و عزت مسلمین
  • انتقال بعضی نظرات کلیدی تشیع به برخی علمای تسنن و تسری به حوزه‌های بزرگش چون الازهر
  • ترویج نوعی ناسیونالیسم مثبت، که در عین وحدت مسلمین، به حفظ استقلال ملی در سرزمین‌های اسلامی در برابر استعمار مربوط می‌شود.

در مجموع آنچه از اندیشه‌های وی پس از سالها تلاش به عنوانی میراثی باقی ماند را می‌توان چنین برشمرد.

  • اعتقاد به توانائیهای ذاتی دین اسلام، برای رهبری مسلمانان و تامین نیرومندی و پیشرفت آنان
  • مبارزه با روحیهٔ تسلیم، گوشه نشینی و بی حرکتی
  • بازگشت به منابع اصیل اندیشه اسلامی
  • تبیین تعالیم اسلام به زبان روز و فراخواندن مسلمانان به یادگیری علوم جدید
  • مبارزه با استعمار و استبداد، به مثابه نخستین گام در راه نوزایی اجتماعی و فکری مسلمانان.
  • تلاش در راه گسترش حضور روحانیت در مبارزات سیاسی و برداشتن مرزهای موهوم بین دیانت و سیاست بویژه در جوامع اهل تسنن.

اتهام جاسوس بودن و جنجال‌ها پیرامون ماهیت سیدجمال

در بعضی منابع سیدجمال الدین مامور دولت انگلیس و فراماسون و در خدمت منافع انگلیس معرفی شده است.در نقطه مقابل مراجع دیگری او را حامی منافع و یا مامور دولت روسیه و بر ضد منافع بریتانیا معرفی کرده‌اند.نیکی کدی در دانشنامه ایرانیکا می‌نویسد که سیدجمال در زمانی که به افغانستان می‌رود خود را سید رومی یا استانبولی واهل استانبول معرفی می‌کرده‌است. جمال‌الدین در کابل با احترام توسط امیر کابل پذیرفته می‌شود و به سمت مشاور امیر برگزیده می‌شود. بگفته نیکی کدی این احتمالا به سبب نامه محرمانه‌ای بوده که او به امیر نشان داده است. این مساله سبب شده‌بود که نمایندگان بریتانیا در افغانستان او را مامور دولت روسیه بپندارند. او در آنجا سعی کرد که امیر را به اتحاد با روسیه و مخالفت با بریتانیایی‌ها وادارد. گزارش‌های دولت استعماری هند و مجموعه منابع چنین می نمایاند که سید در افغانستان به مانند غریبه‌ای بوده است و فارسی را با لهجه ایرانی صحبت می‌کرده است. بگفته آسانته، استاد آفریقاشناسی دانشگاه تمپل، در سال ۱۸۵۸ یک جاسوس بریتانیایی در گزارشی سیدجمال را مشکوک به بودن مامور روسیه گزارش می‌کند. این مامور بریتانیا نوشته است که جمال الدین به شیوه ترکان نوغایی در آسیای میانه لباس می‌پوشیده‌است. گزارش‌های دولت افغانستان می‌نویسند که سیدجمال بیشتر شیوه زندگی یک غربی را داشته است تا یک شرقی، او شخصی لیبرال بوده و مقید به اجرای فوایض دینی نبوده است. مثلا فرایض ماه رمضان را به جا نمی‌آورده است. به گفته آسانته، سید جمال در قاهره از نوشیدن کنیاک لذت می‌برده‌است. او یکبار در سال ۱۸۷۹ از لژ ماسونی در قاهره بیرون انداخته‌شد زیرا در ملاعام وجود خدا را انکار کرده بود.

در نقطه مقابل منابع دیگری سید جمال الدین اسدآبادی را فراماسون و حامی غیر مستقیم منافع انگلستان دانسته اند. روبرت دریفوس در کتاب «بازی شیطانی» در مورد سید جمال‌الدین اسدآبادی می‌نویسد:

«مردی که در ۱۸۸۵ متشکل ساختن جنبشی پان اسلامیستی با هدایت بریتانیا را پیشنهاد داد کسی نبود جز «سید جمال الدین اسدآبادی». از دههٔ ۱۸۷۰ تا دههٔ ۱۸۹۰ سید جمال الدین از سوی بریتانیا حمایت شد. دست کم یکجا در اسناد رسمی و پرونده‌های محرمانه سرویس جاسوسی دولت هند، پیشنهاد سید جمال الدین اسدآبادی در ۱۸۸۲ در هند مبنی بر این که به عنوان جاسوس بریتانیا در هند به خدمت درآید، آمده‌است.

در بوتهٔ نقد خودش

از نقدهای وارد بر فعالیت‌های سید جمال، بی توجهی به جایگاه و نقش توده‌های مردم در مبارزه و تمرکز بر روابط با سران حکومت‌ها و نخبگان سیاسی در بسیاری از مقاطع است، که موجب ابتر ماندن و ناکامی بخش زیادی از تلاش‌های وی گردید.

وی در این رابطه اظهار می‌دارد:

افسوس می‌خورم ار اینکه کشته‌های خود را ندرویدم... ای کاش من تمام افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخم‌های بارور و مفید خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی‌نمودم. آنچه در آن مزرعه [مردم] کاشتم به ثمر رسید و هر چه در این کویر [سلاطین و نخبگان حکومتی] غرس نمودم فاسد گردید.

آثار

  • رساله نیچریه
  • مقالات در روزنامه «عروةالوثقی»
  • مقاله در رد خطابه ارنست رنان
  • نامه‌ها
  • مقالات در نشریه «ضیاءالخافقین»
  • تتمة البیان فی تاریخ الافغان

تاریخ مختصر ایران از ابتدا تا زمان سید جمال،

و نیز کتابها و رسائلی دیگر که منقح‌ترین و کامل‌ترین چاپ آن‌ها توسط سید هادی خسروشاهی صورت گرفته‌است.

ملا علی نوری مازندرانی اصفهانی

ملاعلی نوری مازندرانی اصفهانی از بزرگترین حکماء الهی اسلامی و از افراد معدود انگشت شمار سه چهار قرن اخیر است که تا عمق فلسفه صدرائی نفوذ کرده اند. ابتدای تحصیلش در مازندران و قزوین بوده، سپس به اصفهان آمده و از محضر درس آقا محمد بیدآبادی و سیدابوالقاسم مدرس اصفهانی استفاده کرده و خود بزرگترین حوزه حکمت را در اصفهان دائر کرده است. آخوند نوري علاوه بر تحصيل و تدريس به مقام شامخي نيز در حكمت متعاليه نايل گشت تا بدان پايه كه برخي از دانشمندان فلسفه، پايگاه او را از اين جهت به مقام و موقعيت "صدرالمتألهين" نزديك دانسته‏اند. از آثار متعددي كه به وي نسبت مي‏دهند حواشي اسفار و رساله‏اي در وحدت وجود است .ملاعلی نوری از نظر تدریس و تشکیل حوزه درسی و تربیت شاگردان و طولانی بودن مدت کار تدریس و تربیت شاگرد، ( گفته شده قریب هفتاد سال ) و ترویج علوم عقلی، کم نظیر و شاید بی نظیر است.

هنگامی که مرحوم محمدحسین خان مروی مدرسه مروی را در تهران ساخت از فتحعلیشاه تقاضا کرد ملاعلی نوری را از اصفهان برای تدریس معقول در این مدرسه دعوت کند، شاه از او دعوت کرد و او در جواب نوشت در اصفهان دو هزار محصل مشغول تحصیلند که چهار صد نفر آنها بلکه متجاوز که شایسته حضور درس این دعاگو هستند، در حوزه درس دعاگو حاضر می شوند، چنانچه به تهران بیاید این حوزه از هم می پاشد. شاه مجددا از او خواست یکی از بهترین شاگردهای خود را برای تدریس در این مدرسه انتخاب کند و او ملا عبدالله زنوزی را انتخاب کرد و فرستاد (این جریان را مرحوم آقا علی مدرس زنوزی فرزند مرحوم ملاعبدالله زنوزی ضمن شرح حال خودش و پدرش نوشته و در مقدمه انوار جلیه ملاعبدالله زنوزی از انتشارات مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل چاپ شده است). همه این شاگردان از حومه اصفهان نبوده اند، از اطراف و اکناف به حوزه درس این مرد بزرگ که می گویند در حدود هفتاد سال تدریس کرده شرکت کرده اند و به اطراف پراکنده شده و علم و حکمت را با خود پراکنده اند.

صاحب روضات می گوید: در کودکی او را در حالی که پیر مردی سپید مو بود دیده ام. در مسجد سید به نماز مرحوم سید محمدباقر حجةالاسلام می آمد و بعد از نماز با هم جلسه می کردند. سید حجةالاسلام خود زمانی شاگرد او بوده است او و مرحوم حاجی کلباسی که مرجعیت و ریاست اصفهان را داشتند و فوق العاده محترم بودند ملاعلی نوری را در مجالس برخود مقدم می داشتند. با وجود حکمای بزرگ دیگر در آن زمان، آنچه بعدها ادامه یافت از طریق این مرد بزرگ بود، بعضی حواشی مختصر و کوتاه از او بر اسفار باقی است که در نهایت متانت و دقت است. گویند تفسیر بزرگی بر سوره توحید نوشته است. وی در سال 1246 درگذشته است و مدفن اين عالم طراز اول قرن 13، كفشكن حرم حضرت علي(ع) در نجف اشرف مي‏باشد كه به وصيت او بوده است.

سید دلدار

 

سید دلدار علی نقوی فرزند محمد معين نقوی هندوستانی، معروف به سيد دلدار، یکی از اعلام بزرگ شيعه در کشور هندوستان بود. سيد دلدار عالمی فاضل و فقيهی مجتهد و مفسری حکيم بود که در تمام فنون عقلی و نقلی مهارت یافت. خاندان دلدار علی نقوی از سادات جليل و از اکابر علمای مکتب تشيع در کشور پهناور هند بودند. نسبش با بيست و دو واسطه به حضرت هادی عليه السلام منتهی می شود. اغلب صاحب تراجم علما و مراجع بزرگ در شأن و مقام و اوصاف اين بزرگوار و خاندان معظم او قلم فرسائی دارند. صاحب جواهر در آثارش با ذکر عناوينی از قبيل: علامه فائق، کتاب الله ناطق، خاتم المجتهدين، حجت الله علی العالمين، آيت الله العظمی فی الاولين و الآخرين... او را متذکر است.

 

نوشته اند در سال 166 در قصبه نصير آباد هند متولد شد و در هندوستان نزد پدر عالم خويش مقدمات علوم را به پايان برد و در عتبات در عداد افاضل شاگردان وحيد بهبهانی، سيد بحر العلوم، سيد صاحب رياض، سيد شهرستانی و ديگر اساتيد از گلستان علما گلها چيد، و بلبلان اين مکتب نواها شنيد و پس از آنکه جامع علوم مختلف گرديد و به فضائل و مکارم اخلاقی زيور یافت به ديار خويش بازگشت و خاک هند را چراغی منور گشت و از خود آثاری گرانبها در همه شئون به جا گذاشت. سيد دلدار در ترويج مذهب جعفری، ايجاد آثار و ابنيه، مساجد و حسينيه، تهيه کتاب و کتابخانه گامهای مؤثری برداشت. از تأليفات سودمند اوست:

منتهی الافکار، مسکن القلوب، حسام الاسلام، دعائم الاسلام، آثارة الاحزان و شهاب ثاقب. سيد بعد از عمری خدمات گوناگون در سال 1235 در سن شصت و نه سالگی وفات نمود و در حسينيه معروف هند (لکهنو) به خاک سپرده شد.

پدرش سيد محمد نقوی از اجله سادات و اعلام معروف هند بود. دلدار پس از وفات، فرزندانی عالم و دانشمند به نام محمد مشهور به سلطان العلما یکی از اعلام مشهور جهان تشيع در هندوستان بود. آن جناب فقيهی کامل و مجتهدی جامع و صاحب تصانيفی مانند: احياء الاجتهاد، بضاعة مزجاة، گوهر شاهوار= در اصول و فقه و مناقب ائمه اطهار عليهم السلام می باشد. سرانجام در سال 1248 در لکهنو وفات نمود. دومين فرزند او سيد علی از قراء وحيد عصر خويش بود که در تجويد قرآن مجيد و در مراثی سالار شهيدان آثاری به جا گذاشت و در سال 1259 در کربلا وفات نمود. سومين آنها حسن بن علی عالمی فاضل و عابدی خاشع، مدام در خدمت مردم بود و آثاری مانند کتاب باقيات الصالحات، تذکرة الشيوخ، تحرير اقلديس و غيره را از خويش به جا گذاشت و در سال 1260 در هندوستان وفات نمود. و اما چهارمين فرزند سيد دلدار خود آيتی است کبری، دانشمندی جامع و فقيهی کامل و مفسری محدث، در هوش و استعداد نادره زمان و اعجوبه دوران که در فضائل علمی و کمالات معنوی شهره آفاق گرديد. نوشته اند سيد حسين در سن هفده سالگی به درجه اجتهاد رسيد، و عمری از محضرش بهره ها بردند و دانشها آموختند و از آثار او عاشقان دانش جرعه ها نوشيدند. و از او و دودمانش فضيلتها به ارث بردند. خاندان دلدار علی مخصوصا دودمان وی مانند سيد محمد قلی خان هندوستان را نورافزا گشتند، و یادگارانی ارزشمند از آل رسول به اين ديار گرديدند. که در هند و بلاد اسلامی دلدار نه یک دلدار بلکه هزاران دلدار از احفاد او. همانگونه که از نسل سجاد، نه فقط یک باقر، بلکه ميليونها شکافنده دانش و ميليونها معلم پرورش. تا بينی دشمن به خاک سايد و سپس معنی ابتر داند. دانشمند اخير را آثاری است که اهم آنها عبارت است از: آمالی در تفسير و مواعظ، روضة الاحکام در فقه، فوائد الحسنيه در تصحيح عقايد، تجزی در اجتهاد، حديقه در مسائل و فروع، طرد معاندين، تفاسير آيات و سور، مجالس مفجعه درمصائب عترة طاهره و ... اين سيد بزرگوار سرانجام در سال 1273 در سن 62 سالگی در هند وفات نمود و در حسينيه لکهنو به خاک سپرده شد.

سید جواد  عاملی

 

ميلاد
در سال 1152 ق. در شقراء از روستاهای جبل عامل (نواحی لبنان) و در خانواده ای اهل دين و دانش، نوزادی پا به عرصه هستی گذاشت كه او را جواد نهادند.
از همان آغاز زمزمه زلال قرآن در وجودش جاری گشت و روح پاكش را سيراب ساخت. نسبت او از طرف پدر به امام حسين عليه السلام و از طرف مادر به امام حسن عليه السلام و امام موسی كاظم عليه السلام می رسد.
خانه سيد جواد همواره پايگاه و پناهگاه دوستداران و شيعيان اهل بيت عليه السلام بود و عالمان بزرگی از اين خاندان بپاخاسته اند و از آن جمله می توان به سيد محسن امين مولف كتاب ارزشمند اعيان الشيعه اشاره نمود.

به سوی مكتب
سيد جواد پس از آنكه دوران كودكی را پشت سر نهاد به مكتب رفت تا مقدمات علوم را از عموزاده اش ابوالحسن موسی فراگيرد. او در درس ها با علاقه زياد و شوق وافر شركت می جست و در اندك زمانی توانست دروس مقدماتی را بياموزد و همين كوشش بی وقفه ای كه از خود نشان می داد موجب گشت تا آشنايان او آينده بسيار روشنی را برايش پيش بينی كنند.
وی در آنجا با نسيم جانفزای دانشها و فرهنگ والا و جاويد اسلام آشنا گشت. پس از آنكه استادش دار فانی را وداع گفت و ديگری را يارای سيراب كردن عطش علمی وی نبود، برای رسيدن به اهداف عالی تصميم به هجرت گرفت.

هجرت علمی
سيد جواد در سال 1194 ق، با كوله باری از اميد راهی اعتاب مقدس عراق شد تا بتواند از خرمن دانش انديشمندان شيعی حوزه نجف خوشه چينی كند. قبل از رسيدن به حوزه بزرگ نجف وارد شهر كربلا شد تا نخست خود را از فرات عشق سيراب سازد ولی هنگامی كه با حضور استوانه های گران سنگی همانند آقا وحيد بهبهانی (متوفی 1205 ق) و سيد علی طباطبايی (متوفی 1231 ق) در كربلا مواجه شد در همانجا رحل اقامت افكند تا در جوار بارگاه ملكوتی امام حسين عليه السلام از محضر نورانی آن استادان بزرگ بهره ای علمی و عملی ببرد.

اقيانوس بزرگ
آن روزها كه حوزه نجف به مثابه بزرگترين مركز علمی تشيع محسوب می شد و اساتيد و نام آوری در آن شهر به تدريس و تربيت دانش پژوهان علوم دينی اشتغال داشتند سيد محمد جواد نيز خود را به آن اقيانوس بزرگ رسانيد تا بتواند گامهای بيشتری در عرصه علم و اجتهاد بردارد.
ايشان در آغاز ورود به اين شهر شهرت والايی پيدا نمود و در آن حوزه عظيم درخشش بيشتری كرد. او علاوه بر ادامه پژوهش های خود به تدريس و تاليف نيز پرداخت.
زمانی كه سيد جواد به حوزه نجف آمد اساتيد والامقامی سكان كشتی حوزه كهنسال نجف را در دست داشتند و اين فرصت بسيار مغتنمی برای ايشان بود. اساتيدی كه سيد جواد در محضرشان زانوی شاگردی زد و از حضور پرفيضشان بهره های علمی و اخلاقی فراوان برد عبارتند از:

1. سيد بحرالعلوم (1154 - 1212 ق):
او از علمای بزرگ شيعه است و به موجب عظمت و مقام علمی و معنوی اش در ميان دانشمندان جايگاه خاصی دارد.
در ميان شاگردان بحرالعلوم سيد جواد از منزلتی ديگر برخوردار بود. نقل شده است كه وقتی سيد در حوزه با بركت نجف درس می گفت روزی برای تدريس نيامد، شاگردان ناراحت شدند. بدين سبب سيد جواد را كه مورد اعتماد بحرالعلوم بود، نزد ايشان فرستادند. سيد جواد علت نيامدن استاد را جويا شد. استاد فرمود من پس از نيمه های شب، برای سركشی به مدرسه می آيم و قدم می زنم. به تازگی وقتی آمدم سحرها چراغ حجره ها را خاموش ديدم و همه در خواب به سر می بردند و از تضرع آنهاخبری نبود. به همين علت من حاضر نيستم برای كسانی كه نماز شب و تضرع و ناله های سحرگاهی را ترك می كنند، درس بگويم!
می گويند وقتی اين كلام بحرالعلوم در ميان شاگردان زبان به زبان پيچيد صدای زمزمه های يا رب يا رب شاگردان ديگر بار در نيمه های شب به آسمان بالا رفت. سيد عاليمقام نيز مجددا با اطمينان خاطر بر كرسی تدريس ‍نشست.

2. شيخ جعفر كاشف الغطاء (1154 - 1228 ق): او از استوانه های علم و علمای نام آور است و سيد جواد از ايشان چنين ياد می كند: امام، علامه مورد اعتماد و از بزرگترين دانشمندان است.

3. شيخ حسين نجف (1159 - 1251 ق): وی از اسوه های فضيلت و تقوا و از عالمان كم نظير است. از ويژگيهای اين عارف نامی اين بود كه هيچ گاه لب به سخن نمی گشود مگر با اينكه با آيه يا روايت و سخن حكمت آميز. ديگر آنكه ناملايمات روزگار در وی تاثير نمی گذاشت. علمای بزرگ شيعه چون كاشف الغطاء و سيد بحرالعلوم احترام خاصی برای ايشان قائل بودند.

اسوه اخلاق
سيد جواد علاوه بر مقام والای علمی از نظر اخلاقی نيز قله نشين فضايل بود. چرا كه آنچه را می آموخت جامه عمل می پوشاند.
وی بسيار متواضع بود به طوری كه همه تحقيقات وزين و نوآوري های علمی خود را به استادانش نسبت می داد.[5] و برای استادان خود احترام زيادی قائل بود و همواره با تجليل فراوان از آنان ياد می كرد و بسيار خوش اخلاق و مهربان بود. اين اسوه اخلاق جان خود را پاكيزه ساخته و به عالی ترين مراتب معنوی و اخلاق نايل گشته بود.

نشانه های سبز
نوشته اند چون سيد بحرالعلوم اداره حوزه نجف را به عهده گرفت وظايف مهم حوزه را تقسيم كرد و هركدام را به دست افراد با كفايتی سپرد. از جمله كارهای تحقيق و تاليف را به سيد جواد واگذار نمود تا به پژوهش در علوم آل محمد صلی الله عليه و آله بپردازد. اين انديشمند عاليقدر نيز با توجه به اطلاعات فراوانی كه در اخبار و اقوال داشت، تاليفات پر ارجی از خود به يادگار گذاشت. آن آثار جاويد عبارتند از:
1. مفتاح الكرامه (اين كتاب گران سنگ شرحی به سبك نو بر كتاب قواعد الاحكام علامه حلی است و در واقع كليد اجتهاد است.)
2. تجويد قرآن
3. حاشيه بر باب طهارت از كتاب مدارك الاحكام
4. منظومه ای درباره زكات
5. شرح وافيه
6. منظومه ای درباره خمس
7. حاشيه بر كتاب روضه البهيه شهيد ثانی
8. حاشيه بر كتاب معالم
9. رساله ای در اصل برائت
10. حاشيه بر تهذيب
11. رساله ای در رد اخباريين
12. حاشيه بر كتاب فوائد الرجاليه

تدريس
فقيه نامی علامه سيد جواد عاملی پس از رحلت سيد بحرالعلوم و مسافرت علامه كاشف الغطا به ايران، بر كرسی تدريس نشست و به موجب تبحر در فقه و اصول و احاطه ای كه بر اقوال متاخرين و متقدمين داشت شمار زيادی از دانش پژوهان در درسهايش شركت می نمودند.
عده ای از پژوهش يافتگان مكتب علامه عاملی و درس آموزان «مفتاح الكرامه» او به مقامات عالی رسيدند و در دانش و درستكاری سرآمد عصر خويش گشتند. از جمله شاگردان نمونه وی افراد ذيل اند:
1. شيخ محمد حسن نجفی مولف كتاب جواهر الكلام (متوفی 1266ق.): او از عالمان والا مقام و مولفان كم نظير شيعه است كه سی سال از عمر شريفش را صرف گردآوری «جواهر الكلام» اين دايره المعارف فقه شيعه نمود.
2. صدر الدين عاملی: ايشان هنگامی كه دوازده ساله بود در درس سيد بحرالعلوم و آقا محمد باقر بهبهانی شركت می جست. در آن زمان سيد بحرالعلوم مشغول به نظم درآوردن كتاب «الدره النجفيه» بود. او هر چه را كه به نظم در می آورد به ايشان می داد تا اشكالاتش را مرتفع سازد.
3. شيخ مهدی ملا كتاب: او يكی ديگر از سيراب شدگان مكتب علمی و عملی سيد جواد عاملی است كه از نظر اخلاقی كم نظير و در واقع تنديس اخلاق بوده و از نظر معنوی به مقامات عالی رسيده است.

مشايخ اجازه
دانشمندان گرانقدری كه به علامه اجازه روايت داده اند عبارت اند از:
1. آيه الله محمد باقر بهبهانی (ره)
2. سيد محمد مهدی بحرالعلوم (ره)
3. ميرزای قمی (متوفی 1231 ق)
4. سيدعلی طباطبايی، مولف كتاب رياض المسائل
5. شيخ جعفر كاشف الغطاء
6. آيه الله مهدی شهرستانی

روايت كنندگان
عالمانی كه از علامه بزرگوار سيدجواد عاملی اجازه روايت اخذ كرده اند بدين قرارند:
1. شيخ محمد حسن نجفی
2. فرزند ايشان، آقا سيد محمد
3. شيخ رضا فرزند زين العابدين نوه علامه عاملی
4. محمد علی هزار جريبی
5. شيخ جواد ملا كتاب
6. شيخ حسن بن محمدعلی العبودی
7. ميرزا عبدالوهاب

در سنگر جهاد
اين عالم سخت كوش و خستگی ناپذير هنگامی كه وهابيون به نجف حمله بردند به صف مبارزان پيوست و علاوه بر اين با نوشتن رساله «وجوب الذب عن النجف الاشرف» مردم را به جهاد و دفاع ترغيب نمود و با قلم و شمشير، به دفاع از ارزشهای اسلامی پرداخت و در همان زمان نيز مشغول نگارش كتاب مفتاح الكرامه بود و با چنين كاری پيوندی ميان دانش و مبارزه ايجاد نمود. ايشان خود چنين گفته است: نبايد دفاع و مهيا كردن نيروها برای دفاع، مرا از تاليف و تصنيف باز دارد.

گنجينه پرارج
يكی ديگر از يادگارهای با ارزش ايشان كتابخانه اش بود كه در آن بسياری از نسخ خطی علمای بزرگ از قرون پيشين را جمع آوری كرده بود و در آن زمان از كتابخانه های غنی به شمار می آمد. در اين گنجينه گران سنگ كتابهای نفيس فقهی، رجالی، حديثی و... نگهداری می شد. ايشان در كتاب مفتاح الكرامه به اين ذخاير ارزشمند اشاره كرده و بدون واسطه به آنها استناد جسته است.

فرزندان
از علامه سيد جواد عاملی دو فرزند كه اهل علم و فضل بوده اند به يادگار ماند:

1. سيد محمد حسينی نجفی عاملی:
ايشان از عالمان صاحب نام در عصر خويش و از شاگردان افتخارآفرين پدر بزرگوارش بود و جمعی از علما از ايشان روايت نقل نموده اند. در سال 1269 ق. در شهر نجف به جوار رحمت الهی شتافت و در همان حجرهای كه پدر بزرگوارش مدفون است به خاك سپرده شد.
2. دختر ايشان نيز بانويی عالم، مهذب و مورد اطمينان و اعتماد عالمان عصر خويش بود و در نزد فقيه بزرگ جواهر الكلام از احترام خاصی برخوردار بود. با اينكه حدود نود و پنج سال زندگی كرد در پيری هم از حواس و ادراك صحيح برخوردار بود.

وفات
علامه سيد جواد عاملی در اواخر عمر مباركش نيز مشغول نگارش كتاب مفتاح الكرامه بود، او در آن لحظه های آخر چنين وصيت می كند: در حالی مشغول تاليف هستم كه وهابيها به عتبات حمله می كنند و مضافا اينكه در حال مريضی و ضعف جسم می باشم. پس شما را سفارش می كنم كه در هر حال در تحصيل علم تلاش و جديت كنيد.
اين عالم فرزانه و محقق ژرف نگر و سخت كوش پساز عمری خدمت به شيعه، سرانجام در سال 1226 ق. به سوی معبود خويش پر كشيد و در جوار رحمت الهی ماوا گرفت و حوزه های علميه را در سوگ نشاند.
شايان ذكر است كه تعيين محل دفن ايشان نيز بر طبق وصيت خودشان بوده است زيرا در عالم رويا قبر خود را مشاهده می كند، پس از آن سفارش می نمايد كه او را در يكی از حجره های شرقی از طرف باب قبله روبروی مرقد مطهر اميرالمومنين علی عليه السلام دفن كنند و اكنون مزارش زيارتگاه عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام است و در برخی از كتابها كراماتی برای تربت پاكش ذكر كرده اند.

شیخ محمد حسین حائری اصفهانی

فرزانگان/شیخ محمد حسین حائری اصفهانی (صاحب فصول)

تولد: 1185- 1195 قمری

محل تولد: ایوانکی

وفات: 1261 قمری

مزار: کربلا

عمر: حدود 70 سال

اساتید:

بزرگانی چون شیخ محمدتقی اصفهانی، شیخ علی کاشف الغطا و....

شاگردان:

سید علی نقی طباطبایی، سید زین العابدین طباطبایی، نظام الدین مازندرانی، سید محمد صادق خوانساری و ... .

آثار:

الفصول الغرویه فی الاصول الفقهیه، مشارع الحکام، رساله عملیه.

ولادت:

علامه شیخ محمد حسین اصفهانی، مشهور به صاحب فصول، از فقهای بزرگ جهان تشیع است. ایشان در آخر سده دوازدهم قمری، در «ایوانکی» از توابع استان سمنان به دنیا آمد و در سایه مهر پدری و عاطفه مادری رشد یافت.

دانش اندوزی:

محمدحسین بعد از رسیدن به رشد فکری، به عشق تحصیل و کسب معارف دینی به حوزه علمیه تهران عزیمت کرد و چندی، از اساتید آن روز تهران استفاده کرد؛ آن گاه به همراه خانواده به عتبات عالیات رفت. عظمت و شکوه خیره کننده حوزه علمیه نجف اشرف آرامش خاطر و جرقه امیدی در او ایجاد کرد تا در آن فرصت طلایی بیشترین بهره علمی و اخلاقی را از محضر دانشوران نامی آن زمان ببرد.

مراجعت به اصفهان:

در سال 1216 قمری به دنبال حمله وحشیانه وهابیان متعصب و بی خرد به اعتاب مقدسه، شیخ محمدحسین به همراه برادرش شیخ محمدتقی، صاحب حاشیه، که سمت استادی وی را نیز داشت، به اصفهان مراجعت کرد. ایشان سال ها در حوزه علمیه اصفهان از محضر برادر بزرگوارش و دیگر اساتید برجسته استفاده برده، سپس با موافقت برادر به عراق رفت.

ریاست حوزه علمیه کربلا:

شیخ محمدحسین اصفهانی در جوار مرقد منور ابا عبداللّه علیه السلام برای همیشه رحل اقامت افکند و کم کم شهرت و آوازه اش در کربلا رو به فزونی نهاد، تا جایی که حوزه درسش یکی از پرشکوه ترین حوزه درسی کربلا به شمار می رفت و مرجعیت دینی و علمی را عهده دار گردید.

در نگاه صاحب نظران:

صاحب نظران و شرح حال نویسان در پاس داشت و تکریم این فقیه و اصولی نامور، سخن بسیار گفته اند.

صاحب روضات الجنات، که از معاصرین ایشان بوده، نوشته است: «شیخ محمدحسین... فاضلی فقیه و دانشمندی وجیه، محققی مدقق و وحید عصر خود بود. کتاب فصولش از بهترین کتاب هایی است که در علم اصول فقه، تدوین شده و اشتباهات سابقین، مخصوصاً نادرستی های قوانین را توضیح داده و اکنون در دست استفاده تمام دانشجویان قرار گرفته و تمام شهرها مطالب محققانه آن را تلقی به قبول نموده اند.» علامه بزرگوار، شیخ آقابزرگ تهرانی نیز در نقباء البشر آورده است: «دانشمند فاضل و محقق بزرگ که در دانش اصول، به عنوان مؤسس از او یاد می شود. او بی تردید از برگزیدگان عالمان روزگارش به شمار می رود. دانش آموختگان زیادی از فقیهان و اصولیان از محضر او بهره مند شدند.» هم چنین میرزا محمدعلی کشمیری در نجوم السماء آورده است: «محمدحسین اصفهانی حائری بی تردید، آیتی از آیات ربانی و علامه بی نظیر و بلاثانی بود که جایگاه والا و ارجمندش، ما را از توصیف و معرفی سیمای او بی نیاز می سازد. آوازه فضل و کمال و دانش او گستره زیادی در مراکز علمی دنیای اسلام را درنوردیده...».

مبارزه با فرقه شیخیه:

از حوادث و رخدادهای دوران زعامت صاحب فصول در کربلا اندیشه انحرافی شیخیه بود که با اعتقادات مسلم و قطعی شیعه اثنی عشری هم خوانی نداشت. پیدایش این اندیشه انحرافی که سردمدارش شخصی به نام «شیخ احمد احسایی» بود، متأسفانه مدتی باعث نوعی انشقاق و گسست در میان عالمان دینی و جامعه شیعیان گردید و عده ای از افراد ساده دل در دام فریب آن گرفتار شدند، سرانجام این اندیشه انحرافی در برابر پاسخ های مستدل عالمان بزرگ دینی چون: سید مهدی طباطبایی، صاحب فصول و دیگران تاب نیاورده و به حاشیه رانده شد. علامه آقا بزرگ تهرانی می نویسد: «در روزگار او (صاحب فصول) فرقه شیخیه در کربلا به گسترش و تبلیغ اندیشه های انحرافی خود می پرداختند، ولی او سکوت نکرد و آرام نگرفت، بلکه مبارزه سخت و دشواری را با آنان آغاز کرد، تا این که در سایه همت والا و اخلاص در عمل و گفتار، نهایتاً به شکست این فرقه باطل انجامید.»

آثار مکتوب:

الفصول الغرویه فی الاصول الفقهیه، از مهم ترین آثار و از شاه کارهای علمی این فقیه برجسته است که با فاصله کمی از نشر، به سرعت در میان دانشمندان و مجامع علمی، جایگاه والایی یافت و شهرتش تا بدان جا رسید که مؤلفش به نام آن شناخته می شود؛ شاید هم برخی نام مؤلف را درست ندانند وهمه جا به «صاحب فصول» معروف است.

رحلت:

این فقیه و اصولی فرزانه، عمر شریف خود را در راه تحصیل، تدریس، تعظیم و پاس داشت شعائر اسلامی و مبارزه با اندیشه های باطل صرف کرد، تا این که حدود سال 1261 قمری چشم از جهان فروبست و به ملکوت برین پرواز نمود.

پیکر پاک آن عالم ربانی پس از تشریفات لازم، در صحن مطهر حضرت سید الشهدا علیه السلام در مقبره سید مهدی طباطبایی به خاک سپرده شد.

«رحمت و رضوان خدا براو باد»

آيت الله سيد احمد كربلايي

کربلا

آيت الله سيد احمد كربلايي

عارف دلسوخته، جمال السالكين،‌ مرحوم آيت الله سيد احمد كربلايي، فرزند سيد ابراهيم موسوي تهراني است كه در شهر كربلا متولد شد؛ لذا به كربلائي و حائري ملقب گشت. سيد احمد تحت تربيت و لطف پدري متقي، مؤمن و ولايت‌مدار مراحل رشد را گذراند. او پس از ايام طفوليت، مشغول كسب علوم ديني شد و از اساتيد حوزه علميه شهرهاي كربلا و نجف بهره‌هاي وافر برد.

اساتيد بزرگ او عبارت بودند از: مرحوم حاج ميرزا حسن شيرازي بزرگ، ميرزا حبيب الله رشتي، علامه ميرزا حسين خليلي و آخوند خراساني. وي، با تلاش و استعداد خاص، خيلي زود به مقام اجتهاد نايل شد و از علما و فقهاي والا مقام حوزه علميه نجف به شمار رفت، تا آن‌جا كه حضرت آيت الله شيخ محمد تقي شيرازي مرجع بزرگ عصر او، احتياطات خود را به او ارجاع مي‌داد.

مرحوم محقق اصفهاني، حكيم و اصولي مبرز دربارة ايشان مي‌فرمود: «من احدي را مانند آقا سيد احمد حائري در فقه نديدم.»

مرحوم كربلائي با وجود مقامات عالي در علوم ظاهري، براي رسيدن به مقامات عالي انسانيت، به اين علوم ظاهري اكتفا نكرد و براي كسب معرفت نفس و رسيدن به اوج عبوديت و بندگي حضرت حق، لباس شاگردي پوشيد و به خدمت مرحوم آيت الحق ملاحسينقلي همداني در آمد. او از انفاس قدسي و انوار ملكوتي اين استاد بي‌نظير، بهره‌هاي وافري برد و از مبرزترين شاگردان وي قرار گرفت؛ به گونه‌اي كه از اسوه‌هاي مكتب عرفان نجف شده و پس از مرحوم ملاحسينقلي همداني، پرچم عرفان نجف بر دوش ايشان قرار گرفت.

در عظمت روحي و مقام عرفاني مرحوم سيد احمد كربلايي، آيت الله سيد  محمد حسين تهراني واقعه‌اي نقل نموده كه شنيدني است. او اين چنين نقل مي‌كند:

استاد ما، مرحوم آيت الله العظمي آقا سيد جمال الدين گلپايگاني «قدس سره» شاگرد مرحوم حاج سيد احمد بوده است. مرحوم آقا سيد جمال الدين براي حقير نقل كرد كه: من مدتي به مربي اخلاق، آقاي شيخ علي محمد نجف آبادي رجوع مي‌كردم و از او دستور مي‌گرفتم. مدت‌ها از اين موضوع گذشت و من در تحت تعليم و تربيت او بودم تا آن كه يك شب بر حسب معمول، به مسجد سهله آمدم براي عبادت. عادت من اين بود كه به دستور استاد، هر وقت، شب‌ها به مسجد سهله مي‌رفتم، اولاً نماز مغرب و عشا را به جا مي‌آوردم و سپس اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مي‌دادم و پس از آن، دستمالي را كه در آن، نان و چيزي بود باز مي‌كردم و مقداري مي‌خوردم، آن‌گاه قدري استراحت نموده و مي‌خوابيدم؛ سپس چندين ساعت به اذان صبح مانده برمي‌خاستم و مشغول نماز و دعا و ذكر و فكر مي‌شدم. موقع اذان صبح، نماز صبح را مي‌گزاردم و تا اول طلوع آفتاب به بقية وظايف و اعمال خود ادامه مي‌دادم، آن‌گاه به نجف مراجعت مي‌كردم.

آن شب كه نماز مغرب و عشا و اعمال مسجد را به جا آوردم و تقريباً دو ساعت از شب مي‌گذشت، همين كه نشستم و دستمال خود را باز كردم، تا چيزي بخورم، هنوز مشغول خوردن نشده بودم كه صداي مناجات و ناله‌اي به گوش من رسيد، و غير از من هم در اين مسجد تاريك، احدي نبود.

اين صدا از ضلع شمالي و روبه‌روي مقام مطهر حضرت امام زمان عليه السلام به گوش مي‌رسيد و به مناجات‌ها و دعاي عاليه المضامين بود كه به كلي حال ما و ذهن ما را متوجه خود كرد. من ديگر نتوانستم يك لقمه از آن نان را بخورم و دستمال همين‌طور باز مانده بود.

صاحب صدا، ساعتي گريه و مناجات داشت و سپس ساكت مي‌شد. قدري مي‌گذشت، دوباره مشغول خواندن و درد دل كردن مي‌شد و باز آرام مي‌گرفت. هر بار كه شروع مي‌كرد به خواندن، چند قدمي جلوتر مي‌آمد، به طوري كه نزديك  اذان صبح در مقابل مقام مطهر امام زمان عليه السلام رسيده بود. در اين حال، خطاب به حضرت نموده و پس از گرية طولاني و سوز و نالة شديد و دلخراشي اين اشعار را خطاب به آن حضرت خواند:

 

ما بدين در، نه پي‌ حشمت و جاه آمده‌ايم    /        از بـد حـادثه اين‌جا بـه پنـاه آمده‌ايم

رهـرو منزل عشقيم و ز سر حـدّ عدم                    /        تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم

سبزة خط تـو ديديم و ز بستان بهشت         /        بـه طلبكـاري ايـن مهـر گياه آمده‌ايم

با چنين گنج كه شد خازن او روح امين        /        بـه گـدايي بـه در خانة شـاه آمده‌ايم

لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست؟     /        كـه درين بحر كرم، غرق گناه آمده‌ايم

آبـرو مي‌رود اي ابـر خطا شوي ببار    /        كـه بـه ديوان عمل نامه‌سياه آمده‌ايم

حافظ اين خرقة پشمينه بينداز كه ما /        از پـي قـافـلـه بـا آتـش آه آمده‌ايم

 

و پس از آن ديگر ساكت شد و هيچ نگفت و در تاريكي چندين ركعت نماز گزارد، تا سپيده صبح دميد، آن‌گاه نماز صبح را به جا آورد و مشغول به خود، و در تعقيبات و ذكر و فكر بود، تا آفتاب دميد. آن وقت برخاست و از مسجد خارج شد. آري، او جناب حاج سيد احمد كربلايي بود.

اين عارف نامدار، سالك الي الله و فاني در ولايت امامان اهل بيت عليهم السلام روز جمعه سال 1332 قمري در نجف اشرف چشم از جهان خاكي فرو بست و گونه بر حرم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نهاد و در صحن، پشت سر مبارك دفن گرديد.

عبادت کربلایی:

مرحوم سید احمد کربلایی، از کسانی است که با عبادت‏های زیاد، توانست خود را به عرشیان رسانده و با آنان هم‏نوا شود. مرحوم قاضی طباطبایی، که افتخار شاگردی کربلایی را پیدا کرده بود، می‏فرماید: «شبی را به تنهایی در مسجد سهله گذراندم. در نیمه‏های شب، شخصی وارد مسجد شد و به خاطر تاریکی، او را نشناختم. در مقام حضرت ابراهیم ایستاد. بعد از نماز صبح، به سجده رفت و تا طلوع خورشید در آن حال بود. هوا که روشن شد، نزدیک رفتم و دیدم سید احمد کربلائی است».مرحوم آقا بزرگ تهرانی نیز می‏فرماید: «سید، برای حضور قلب و دوری از اقتدای مردم، در جاهای خلوت نماز می‏خواند».

 

چشمه‏سار اشک:

قطرات اشک، همچون باران رحمت الهی است که جان‏های پژمرده از گناه را، از مرگ تدریجی رهایی داده و طلیعه سبز و شادابی را در روح خسته و بی‏جان آدمی نوید می‏دهد. گریه، سلاح انسان‏های بی‏پناهی است که برای درمان دردهای خود، آن را به آستان دوست پیشکش می‏کنند. اینان، در این دنیا بسیار گریه می‏کنند تا در دیار خوف و وحشت، همیشه خندان باشند. مرحوم سیداحمد کربلایی، از افرادی بود که بسیار گریه می‏کرد و با گریه‏های خود در سجده‏های طولانی، زمین را تَر می‏ساخت. شیخ آقا بزرگ تهرانی می‏نویسد: «سید، بسیار گریه می‏کرد. او در هنگام نماز، به ویژه نمازهای نافله، تسلطی بر خود نداشت. من که دو سال توفیق همسایگی ایشان را داشتم، چیزهای زیادی از او دیدم».

 

احترام به مادر:

جایگاه ویژه والدین، به ویژه مادر، می‏طلبد که رفتار و اعمال شایسته‏ای که در شأن و مقام آنها باشد، از انسان سربزند. اسلام با تبیین مقام ویژه مادر، طالبان بهشت را بر آن داشت تا در مقابل این موجود آسمانی کرنش کرده و با جلب رضایت و دعای خیر او، رضایت خالق را متوجه خود کرده، راه عروج به ملکوت را هموار سازنند. با مطالعه سیره بزرگان دین، نهایت احترام آنها به مادر را در می‏یابیم. آقا بزرگ تهرانی در شرح احوال مرحوم سیداحمد کربلایی می‏نویسد: «سید، به مادر خود احترام فراوان می‏کرد و همیشه در خدمت او بود».

مرحوم سید احمد کربلایی، از کسانی است که با عبادت‏های زیاد، توانست خود را به عرشیان رسانده و با آنان هم‏نوا شود.
 

بی‏نیاز از کیمیا:

یکی از ویژگی‏های بارز سالکان وادی عشق و مقربان درگاه خداوندی، بی‏اعتنایی به مادیات است. رهیافتگان‏حریم قدس ربوبی، از مال دنیا به قدر رفع نیاز استفاده کرده و هر آنچه مانعی برای رسیدن به محبوب خود باشد، طرد می‏کنند.

مرحوم آیت‏اللّه‏ سیداحمد کربلایی می‏فرماید: «در یکی از مسافرت‏ها، به درویش روشن‏ضمیری برخورد کردم. او به من گفت: من مأموریت دارم تا شما را از دو چیز مطّلع کنم. اول کیمیاست و دوم اینکه، من فردا می‏میرم و شما مرا تجهیز و تدفین نمایید. من به او گفتم: من نیازی به کیمیا ندارم، ولی تجهیز شما را قبول می‏کنم. صبح فردا، درویش فوت کرد و من متکفّل تجهیز و کفن و دفن او شدم».

 

کربلایی در نگاه دیگران:

مرحوم سیداحمد کربلایی، در میان عالمان بزرگ قرن معاصر، از جایگاه ویژه‏ای برخوردار است و آنها با دیده احترام به ایشان نگاه کرده، از او به خوبی یاد می‏کنند. مرحوم آقا بزرگ تهرانی، درباره شخصیت مرحوم کربلایی می‏نویسد: «سیداحمد کربلایی، در مراتب علم، عمل، سلوک، زهد، ورع، تقوا، معرفت و خداترسی، یگانه زمان خود بود».

مرحوم آیت اللّه‏ شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی، می‏فرماید: «من احدی را، مثل آقا سیداحمد کربلایی، متبحّر در فقه ندیدم».

سید کاظم عصّار، شاگرد کربلایی، که خود استاد مسلّم حکمت متعالیه، عرفان، فقه و اصول بود، می‏گوید: «یگانه کسی که بَصَر (چشم) او به بصیرت تبدیل شده و پرده‏های ضخیم طبیعت را به واسطه کثرت عبادات و مواظبت دایمی بر انجام نوافل، از جلو چشم خود برداشت، سید بود و کسی را بدان مقام ندیدم».

 

بخشی از دستور العمل سید:

تنها آثار به جا مانده از سید احمد کربلایی، دستورالعمل‏هایی است که در کتاب شریف تذکرة المتقین نوشته عارف نامی، آیت‏اللّه‏ شیخ محمد بهاری همدانی گردآوری شده است که به بخشی از آن‏ها اشاره می‏شود: توصیه و هشدار به نفس در اول صبح (مشارطه)، مواظبت دائم در تمام روز (مراقبه)، حساب رسی از نفس به هنگام خواب(محاسبه)، مجازات نفس در صورت تخلف(مؤاخذه)، توجه و توسل به حضرت ولی‏عصر امام زمان عجل‌الله‌فرجه که واسطه فیض الهی است، دوام طهارت و وضو، ذکر تسبیح حضرت زهرا علیهاالسلام بعد از هر نماز و هنگام خواب، و تلاوت آیة الکرسی.

جرعه‌ای از زلال کلام استاد:

زنده باد حضرت دوست، و مرده باد هر چه غیر اوست.

دست از خود و خودرأیی بردارید.

راه نجات و خلاص، در استغراق ذکر الهی و تفکر در معرفت نفس و خودشناسی است.

آیت الله شیخ محمد بهاری همدانی(ره)

ولادت و ایام کودکى‏

عارف سالک، عالم ربّانى، حکیم فرزانه، مجتهد عادل، فقیه نامدار، حضرت آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى در خانواده‏اى اصیل و مذهبى چشم به جهان گشود. او فرزند میرزا محمّد بهارى، از ستارگان تابناک آسمان علم و عرفان است. بهارى در سال 1265 ه‍.ق. در شهر بهار از توابع همدان متولد شد. حاج میرزا محمّد  بهارى که مردى وارسته بود، داراى 3 پسر به نام‏هاى: صادق، فرّخ و محمّد و یک دختر به نام خانم بود. همسرِ وى، زنى با ایمان بود. حاج میرزا محمّد کاسب بود و وضعیت مالى نسبتاً خوبى داشت. از قراین و شواهد پیداست که او از راه خرید و فروش و کشاورزى، امرار معاش مى‏کرد.

آغاز تحصیلات‏

شیخ محمّد بهارى همراه حاج شیخ محمّد باقر بهارى به مکتب خانه ملاّ عباس على در بهار رفته و خواندن و نوشتن را آموخت و قرائت قرآن و احکام شرعى را فرا گرفت.
او علاقه زیادى به آموختن علم داشت. وى در نوجوانى دروس حوزوى را نزد ملاّ جعفر بهارى فرا گرفت.
ملا جعفر دانشمندى وارسته بود که براى تأمین مخارج زندگى خویش، از وجوهات شرعیه استفاده نمى‏کرد. او از راه کشاورزى، امرار معاش مى‏کرد. این مرد الهى گذشته از این که از مدارج علمى بالایى برخوردار بود زاهدى با تقوا نیز بود. ضمیرِ پاک، قلب مطمئن و آرامش خاطر از ویژگى‏هاى اخلاقى وى بود. گویا شکل‏گیرى پایه‏هاى اولیه علمى - عرفانى شیخ محمّد بهارى و آیةاللَّه حاج شیخ محمّد باقر بهارى در کلاس درس ملاجعفر بوده است.

عزیمت به بروجرد

شیخ محمّد بهارى پس از اتمام تحصیلات مقدماتى در همدان، براى ادامه تحصیل به بروجرد عزیمت مى‏کند و در درس آیةاللَّه حاج میرزا محمود بروجردى، پدر آیةاللَّه العظمى آقا حسین بروجردى‏ شرکت مى‏کند. او پس از اخذ درجه اجتهاد در32 سالگى، به زادگاه خود برمى‏گردد. وى مدت کوتاهى در بهار به ارشاد مردم مى‏پردازد و دوران جوانى، همراه پدر به زیارت اماکن مقدّس در عراق مى‏رود.

هجرت به نجف اشرف

شیخ محمّد بهارى در سال 1297 ه‍.ق. براى ادامه تحصیلات وارد حوزه علمیه نجف اشرف مى‏گردد. وى در نجف از ملازمان درس آخوند ملا حسینقلى همدانى و از شاگردان ممتاز او بود. آخوند همدانى درباره‏اش فرمود: «حاج شیخ محمّد بهارى، حکیم اصحاب من است.»
بهارى در درس عارف کامل و استاد بى‏نظیر عرفان، آخوند ملاّ حسینقلى شوندى درجزینى همدانى (متوفاى: 1311 ه‍.ق.) شرکت مى‏کنند و تا زمان وفات آن مرد بزرگ از محضر پر فیضش بهره‏مند مى‏شود.
حاج شیخ محمّد بهارى در نجف دچار بیمارى مزمن مى‏شود. پزشکان راه علاج او را تغییر آب و هوا مى‏دانند. وى به سفارش پزشکان، به ایران بر مى‏گردد و مدّتى در مشهد ماندگار مى‏شود. باردیگر تصمیم به سفر به نجف مى‏گیرد، امّا بدتر شدن وضعیت جسمانى‏اش سبب بازگشت او به بهار مى‏شود و تا پایان عمر در این شهر اقامت مى‏گزیند.

استادان‏

بهارى دروس مقدماتى را در زادگاهش، زیر نظر پدرش، نزد ملاّ عباسعلى بهارى و ملاّ جعفر به پایان رسانید. آن گاه براى ادامه تحصیلات به همدان رفت و در درس استاد اسماعیل همدانى و میرزا محمود طباطبایى شرکت کرد. سپس به بروجرد رفت و دروس فقه و اصول را نزد مرحوم حاج میرزا محمود بروجردى فرا گرفت و از وى اجازه اجتهاد گرفت. بهارى در سال 1297 ه' .ق. به نجف اشرف رفت و از آموخته‏هاى ملاحسینقلى شوندى بهره‏مند شد.
بهارى در عرفان و قرآن، از محضر آیةاللَّه العظمى آخوند ملاحسینقلى شوندى همدانى بهره‏ها برد. شاگردان مکتب تربیتى آخوند را بیش از 300 نفر ذکر کرده‏اند.
سید احمد کربلایى، سید ابوالقاسم اصفهانى، شیخ محمّد بهارى همدانى، دولت آبادى، شیخ باقر آقا موسى، میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، سید محمّد سعید حبوبى، شیخ آقا رضا تبریزى، شیخ‏على (فرزند آخوند)، شیخ على قمى، شیخ مولى شراره، از شاگردان مشهورِ آن عارفِ وارسته هستند. شیخ محمّد بهارى از برجسته‏ترین شاگردان آخوند ملاحسینقلى همدانى بود. به تعبیر شیخ آقا بزرگ تهرانى، هو اجلهم اعظمهم. او شاگرد آخوند بود.
آیةاللَّه سید محمّد حسین طهرانى او و سید احمد کربلایى را ممتازترین شاگردان آخوند همدانى دانست و درباره سید احمد کربلایى فرمود: «از اعاظم فقهاء شیعه امامیه و از اساتید حکمت و عرفان الهى بوده است.» اما در حکمت و عرفان او همین بس که پس از رحلت مرحوم عارف بى‏بدیل و حکیم و مربى و مدرس و فقیه بى‏نظیر حضرت آیةاللَّه آخوند ملاحسینقلى همدانى - رضوان‏اللَّه تعالى‏علیه - در نجف اشرف، با عدیل و همردیف خود، مرحوم شیخ محمّد بهارى در میان سیصد تن از شاگردان آن مرحوم، سرآمد و شاخص بود.
پس از مهاجرت بهارى به همدان، سید احمد کربلایى، یگانه عالِم اخلاق و مربى نفوس در طى طریق الهى و سیر در معارج و مدارج کمال نفس انسانى و ایصال به کعبه مقصود و حرم معبود بود.

شیخ محمّد بهارى و حاج سید احمد کربلایى از تربیت شدگان مکتب عرفان آخوند ملاحسینقلى همدانى و از شاگردان توانمند او بودند. آخوند ملاحسینقلى همدانى عرفان را از آیةاللَّه آقا سید على شوشترى آموخته بودند و سید على شوشترى نیز از مرد «جولا».
حاج سید محمّد حسین طباطبایى قاضى مى‏نویسد:
من از پدرم پرسیدم: «شما عرفان را از که اخذ کرده‏اید؟ فرمودند: از مرحوم سید احمد کربلایى طهرانى. عرض کردم: او از چه کسى؟ فرموند: از آقا سید على شوشترى. عرض کردم: او از چه کسى؟ فرمودند: از «جولا» عرض کردم: او از چه کسى فرا گرفته؟ ایشان با تغیر فرمودند: من چه دانم! تو مى‏خواهى سلسله درست بکنى.»

اخلاق و کرامات شیخ محمّد بهارى‏

اسرار الهى در دل تابناک بهارى موج مى‏زد. آن بزرگوار از حیث اخلاق، متواضع، مؤدب و در حفظ آداب معاشرت و سعه صدر، سعیى بلیغ مى‏نمود.
بهارى در اخلاق، حسن رفتار، حلم، بردبارى و خوش خُلقى از بین شاگردان مرحوم آخوند، زبانزد و نمونه و بارز بود. او در نجف، شیوه تربیتى استادش را ادامه داد. بسیارى از عالمان و تاجران ایرانى، عرب و هندى شیوه سلوک و خود سازى را از او طلب مى‏کردند وى نیز با کمال گشاده‏رویى و مهر و محبّت، شفاهى یا کتبى آنان را هدایت و ارشاد مى‏نمود و بدین ترتیب مکتب آخوند را استمرار و تداوم مى‏بخشید.
میرزا جواد آقا ملکى تبریزى که از بزرگان اهل معرفت زمان خویش بود، درباره استاد خویش، آخوند همدانى مى‏نویسد:
در یک برخورد اعجاب آنگیز، مرحوم آخوند یک فرد منحرف را دگرگون مى‏ساخت. گویند: آقایى آمد نزد مرحوم آخوند و ایشان او را توبه دادند. در عرض 48 ساعت بعد، وقتى که آن مرد آمد به گونه‏اى متحوّل شده بود که باورمان نمى‏شد که این همان آدم چند ساعت پیش باشد.

آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى همانند استاد گرانقدرش بود. او در همان برخورد اول، طرف مقابل را مجذوب و شیفته خود مى‏ساخت. او روزى در نجف اشرف، با جمعى از طلاب در محوطه حیاط مدرسه ایستاده بود. رهگذرى جسارتى به طلاب مى‏نماید. طلبه‏ها در صدد پاسخ به توهین او بر مى‏آیند، امّا بهارى مى‏گوید: او را به من واگذارید. بهارى به رهگذر مى‏گوید: آیا نخواهى مُرد؟ آیا وقت آن نرسیده است که از خواب غفلت بیدار شوى؟ آن مرد نگاهى به پشت سرخود مى‏کند و خطاب به بهارى مى‏گوید: چرا، چرا؟ اتفاقاً موقعش فرا رسیده است! او در حضور بهارى توبه مى‏کند و تحوّل و انقلابى درونى در او پیدا مى‏شود و از زهّاد و عبّاد و از اوتاد زمان خود مى‏شود.

چهره‏اى متبسم در پس اندوه‏

حجة الاسلام و المسلمین عندلیب زاده همدانى درباره شیخ محمّد بهارى فرمود: «او قلبى مطمئن و آکنده از اندوه داشت، اما در پس این اندوه، چهره‏اى بشاش و شادمان داشت و از جدال و مناظره برکنار بود. بیان و کردار، حتى قیافه‏اى دلنشین و جذاب داشت، به گونه‏اى که کودکان هم حضور در محضر او را بر بازى‏هاى کودکانه شیرین خود ترجیح مى‏دادند!»

گریز از تعریف و تمجید دیگران‏

شیخ محمّد بهارى مصداق بازر آیه (رجالٌ لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکراللَّه) بود او همواره به‏ یاد خدا بود. معنویت، اخلاص، تقوا و زهد از اوصاف بارز ایشان بود.
بهارى از این که در عرصه شهرت قرار بگیرد، گریزان بود. شاید این جهت است که تنها دو اثر علمى؛ تذکرة المتقین و منشآت از او باقى مانده است. او از تعریف و تمجید دیگران و از این که در معرض مدح قرار گیرد، گریزان بود.
آیةاللَّه العظمى آخوند ملاحسینقلى همدانى به نقل از یکى از شاگردان شیخ محمّد بهارى، فرمود: نزد بهارى درس اخلاق مى‏خواندیم، یک روز به محل درس بهارى مراجعت کردیم، استاد فرمود: دیگر درسى نیست؟! عرض کردیم: چرا! فرمود: آیا طى این مدت تغییر حال پیدا نکرده‏اید؟ اگر نکرده‏اید، طبیب را عوض کنیم! بهارى با نفس مسیحایى خود، درصدد ایجاد تحول و انقلاب درونى در شاگردانش بود. او که خودش را از قید و بند دنیوى آزاد ساخته بود، در فکر آزاد سازى دیگران هم بود.

شاگردان‏

شاگردان شیخ محمّد بهارى در حوزه علمیه نجف، ضمن تحصیل علوم دینى، به تدریس نیز مشغول بودند.
عارف فرزانه، شیخ لطیف بهارى (فرزند ملاّ درویش) از شاگردان او بود. شیخ لطیف از عارفان و عالمان ربّانى زمان خود به شمار مى‏رفت. بهارى در ملاقات با اهالى شهر بهار، از معنویت، زهد و عرفان وى بسیار تعریف کرد.
مرحوم شیخ محمّد بهارى شاگردان بسیارى داشت نامه‏هاى وى که در کتاب تذکرة المتقین گرد آمده است، خود حکایت از این مدعاست.

از منظر بزرگان‏

آخوند همدانى درباره بهارى فرمود:
«شیخ محمّد بهارى حکیم اصحاب من است.»

آخوند او را وصى خود قرار داده بود.

علاّمه تهرانى از استاد خود، علاّمه طباطبایى و او از استاد خود، آیةاللَّه سید على قاضى نقل مى‏کند که حاج احمد کربلایى فرمود: ما پیوسته در خدمت ملاحسینقلى همدانى بودیم و آخوند همدانى 100% مال ما بود، ولى همین که آقاى بهارى با آخوند روابط آشنایى بست، آخوند دائماً در خدمت او بود و بیش‏تر با او مراوده داشت و در واقع، آخوند را از ما گرفت.

سید محسن امین عاملى، نویسنده «اعیان الشیعه» مى‏نویسد:
«کان من العلماء الرّبانین و السالکین المراقبین تلّمذ فى النجف على الملاحسینقلى الهمدانى... و کان من اخص تلامذته و کان ذا صفات و مقامات رفیعة مشتغلاً بالعلم دائم المراقبة و کان لوجودة آثار شریفه»؛ او عالمى ربّانى، مراقب، داراى صفات والا و مقامات بلندى بود. همیشه و در همه حال مراقبه داشت و وجودش مایه برکت بود.
آیةاللَّه العظمى محمّد حسین نائینى‏ در مورد عظمت روحى و معنوى بهارى فرمود: «شهر آن جاست که حاج شیخ محمّد بهارى آرمیده است» یکى از بزرگان در جلسه اخلاقى، فرمود: از مرحوم آیةاللَّه نجفى شنیدم که فرمود: آیةاللَّه العظمى حاج شیخ محمّد حسین نجفى نائینى در جلسه درس، به ایشان فرمود: آیا اهالى همدان به زیارت مرقد منور و مطهر عارف کامل، شیخ محمّد بهارى‏ مشرف مى‏شوند و از او تبرک مى‏گیرند و این فرصت را مغتنم مى‏شمارند؟
آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى از شخصیت‏هاى نادر و انسان کامل و وارسته‏اى بود که همه آشنایان او به پاکى، صداقت و عدالت او اذعان داشتند. امام خمینى؛ در تفسیر سوره حمد مى‏فرماید: یکی ازآقایان می گفت که اسم کسی را پیش مرحوم شیخ محمد بهاری ظاهراً بردند (ایشان) گفت: عادل کافری است . گفتیم : عادل است یعنی چه ؟ کافراست یعنی چه ؟ گفت : عادل است برای اینکه روی موازین شرعی عمل می کند و هیچ معصیت نمی کند. اما کافر است برای اینکه خدائی که او می پرستد خدا نیست !

شیخ آقا بزرگ تهرانى، در «الذریعه الى تصانیف الشیعه» در معرفى کتاب «تذکرة المتقین» شیخ محمّد بهارى مى‏نویسد:
«فارسیه فیه جملة من کلمات الأعاظم فى الاخلاق و مکاتیبهم الصادره فى آداب السلوک منها مکاتبته جمال السالکین الشیخ الفقیه الورع الزاهد المولى حسینقلى الدرجزینى الهمدانى... و مکاتبته تلمیذ الاجل و وصیه العالم السالک الشیخ محمّد بن میرزا محمّد البهارى»

تذکرة المتقین کتابى است فارسى در او جمله‏اى از کلمات اعاظم در اخلاق و نامه‏هایى است که در آداب سیر و سلوک نگاشته شده است. از جمله، نامه جمال سالکین، شیخ فقیه و ورع و زاهد، مولى حسینقلى درجزینى همدانى است و نامه‏هاى شاگرد بزرگوار و وصیش، دانشمند و عالم سالک، حاج شیخ محمّد بهارى مى‏باشد.
شیخ آقا بزرگ تهرانى، معتقد بود که بهارى از بزرگان علم اخلاق و سیر و سلوک و عرفان است و در اخلاق و تهذیب نفس و تزکیه روح، سرآمد و از اوتاد به حساب مى‏آید.
علاّمه سید محمّد حسین حسینى طهرانى مى‏فرماید: آیةاللَّه مرحوم بهارى - قدس‏اللَّه تربته الشریفه - از اعاظم تلامذه و شاگردان آخوند همدانى بود که سالیان متمادى درک حضور او را کرده بود و به درجات کمال فائز آمد.
این حقیر بارها به زیارت مرقدش به بهار همدان رفته‏ام و این‏گونه شنیده‏ام و بدان اعتقاد دارم که آن مرحوم از میهمانان خود پذیرایى مى‏کند!

حاج شیخ میرزا جواد انصارى همدانى که اهل معرفت و سیر و سلوک بود و در همدان سکونت داشت، همیشه براى زیارت قبر آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى و استمداد از روح بلند او، به بهار مى‏رفت. او بارها راه 19 کیلو مترى بهار - همدان را پیاده طى کرد و به زیارت قبر بهارى رفت. وى درباره عظمت شخصیت عرفانى بهارى گفته است: من بعد از قبر سلمان فارسى، قبرى را به نورانیت محمّد بهارى در بهار همدان ندیده‏ام و خود بارها با پاى پیاده از همدان تا بهار طى مى‏کردم و به زیارت ایشان مى‏آمدم.
عالم ربّانى، شیخ حسنعلى نخودکى‏اصفهانى نیز چنین نوشته‏اند: «این حقیر فقیر کثیر التقصیر به مرحوم آقا شیخ محمّد بهارى‏ مودّت و ارادتى خاص داشتم، چنانکه چند روزى در نجف اشرف در خدمتشان بودم و ایشان نسبت به حقیر مرحمت و لطف ویژه‏اى عنایت فرمودند و پس از چند روز که حقیر عازم اصفهان شدم، تعلیقه‏اى به حقیر مرقوم فرمودند که در آن نوشته بود: اگر وصیت کنم تو را، زیره به کرمان بردن است و اگر وصیت از تو بخواهم، فالوده پیش هالو نهادن است و پس از اندکى فوت نمودند!

آثار

آثار علمى آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى منحصر به مکاتباتى است که براى شاگردان خود نگاشته است. تعدادى از این مکاتبات ارزشمند در کتاب تذکرة المتقین به گرد آمده است. مى‏نویسد:
«این بنده از حضرت آیةاللَّه العظمى خامنه‏اى (مد ظل‏العالى) شنیدم که فرمودند: مرحوم شیخ محمّد بهارى افزون بر کتاب تذکرة المتقین، نوشته یا نوشته‏هاى دیگرى نیز داشته است.»

شیخ آقا بزرگ تهرانى در کتاب ارزشمند الذریعه الى تصانیف الشیعه، از کتاب «منشآت» بهارى یاد مى‏کند و مى‏نویسد: منشآت بهارى الهمدانى النجفى الحاج شیخ محمّد بهارى به طبع تهران‏

کتاب دیگرى به نام «کتاب القضاء» را نیز به شیخ محمّد بهارى نسبت مى‏دهند. بهارى از نظر علمى، به درجات عالى و اجتهاد رسیده بود و شاگردان بسیارى نیز تربیت کرده بود. اگر آثار مکتوب و قلمى کم‏تراز ایشان به یادگار مانده است، نشان از توجه وى به تربیت شاگردان و رجال دینى و اهتمام خاص در سیر و سلوک وى است، به گونه‏اى که کتاب تذکرة المتقین، دستور العمل و نسخه عرفانى و تهذیب نفس براى شاگردان است.

مسلک عرفانى‏

اهل سیر و سلوک و عرفان در سیر تکاملى و تهذیب و تزکیه روح که زمینه شهود را فراهم مى‏کند، شیوه‏ها و روش‏هاى متفاوتى داشتند که به برخى از روش‏ها اشاره مى‏شود.

1 - سکوت:

عارفان عده‏اى از براى تصفیه و تزکیه نفس، سکوت را اختیار کرده‏اند کم گویى و گزیده گویى را از راه‏هاى ریاضت مشروع و نیل به مطلوب شمرده‏اند.


کم گوى و گزیده گوى چون دُر
تا زَنْدَک تو جهان شود پُر

2 - گرسنگى:

از دیگر شیوه‏هاى زمینه ساز براى رسیدن به مقام شهود که در مکتب عرفان هم به آن اشاره شده است، گرسنگى است.
درباره حضرت مسیح آمده است: «کان ادامه الجوع»؛ همواره خودش او تحمل گرسنگى بود.

3 - کم خوابى:

کم خوابى از دیگر راه‏هاى پسندیده عارفان است. آیات قرآن نیز به فضیلت آن اشاره کرده است.

4 - تنهایى:

تنهایى این فرصت را به انسان عارف مى‏بخشد که فارغ از هر پدیده مادى به اعمال درونى و نفسانى خویش بپردازد. اشتغال طولانى همانا نفس را به دنیاى مادى فرا مى‏خواند و اجازه به خود اندیشیدن را از انسان مى‏گیرد.

5 - اخلاص:

از جلمه راه‏هاى سیر و سلوک، تزکیه نفس و اخلاص ورزیدن است. اگر اخلاص راه جداگانه‏اى هم تلقى نشود، حداقل از آداب و شرایط مهم تزکیه نفس و خودسازى است.

6 - خوف و رجاء:

بزرگترین عامل ترقى و تکامل بشر، به ویژه عارفان و سالکان همین بیم و امید است. از مظاهر ادب در پیشگاه خداوند، بیم از عذاب و امید به رحمت الهى است. خوف و رجاء همیشه به یک اندازه نزد عارفان مطرح نبوده و برخى بُعد قوى‏تر و در برخى دیگر بُعد رجاء غلبه داشته است و دسته سومى هم وجود داشته‏اند که به هر دو، نگاهى متعادل و عاقلانه داشته‏اند.


یک نیمه رخت ولست مِنکم ببعید
یک نیمه دگر اِنَّ عذابى لشدید


بنابر آثار به جا مانده از بهارى وى خبر دسته دوم مى‏باشد؛ یعنى او بُعد رجاء را بر بیم او غلبه مى‏داد. در این زمینه، علاّمه آیةاللَّه سید محمّد حسین حسینى طهرانى مى‏نویسد:
در حقیقت بازگشت ادب به سوى اتخاذ طریق معتدل بین خوف و رجاء است و لازمه عدم رعایت ادب کثرت انبساط است که چون از حد در گذرد مطلوب نخواهد بود. مرحوم حاج میرزا على آقا قاضى -رضوان‏اللَّه‏تعالى‏علیه - مقام انبساط و ارادتش غلبه داشت بر خوف ایشان. و همچنین مرحوم حاج شیخ محمّد بهارى -رحمةاللَّه‏علیه- این طور بود. در مقابل حاج میرزا جواد آقا ملکى تبریزى - رضوان‏اللَّه‏تعالى‏علیه - مقام خوفش بر رجاء و انبساط غلبه داشت و این معنى از گوشه و کنار سخنانشان مشهود و پیداست. هر کسى که امیدوارى و انبساط او بیشتر باشد، او را «خراباتى» و هر که خوف او افزون باشد، او را «مناجاتى» نامند؛ ولى کمال در رعایت اعتدال است. از حائز بودن کمال انبساط در عین حال کمال خوف و این معنى فقط در گفتار و کردار و قول و فعل ائمه اطهار: موجود است.

بهارى در این مشرب عرفانى از استاد خود، آخوند همدانى پیروى کرده است.

وفات‏

آیةاللَّه شیخ محمّد بهارى در نجف مریض شد و به سفارش پزشکان، به ایران بر مى‏گردد، عازم مشهد مى‏شود. او مدتى بعد، قصد بازگشت به نجف اشرف مى‏کند که شدّت یافتن بیمارى، او را از این تصمیم منصرف مى‏سازد و او ناچار به زادگاهش، بهار بر مى‏گردد و در نهم ماه مبارک رمضان 1325 ه'. ق. روحش به رضوان الهى پَرمى‏کشد و پیکر پاکش در شهر بهار به خاک سپرده مى‏شود.
علاّمه شیخ آقا بزرگ تهرانى، تاریخ وفات شیخ محمّد بهارى را نهم ماه مبارک رمضان سال 1325 ه‍.ق. داند و مى‏فرماید: در تاریخ وفات مرحوم بهارى، این گونه وارد شده است: « آه خزان شد گل و بهار محمّد »

مرقد منور آن مرحوم هم اکنون در میان بیش از 160 تن از شهیدان سرافراز و گلگون کفن انقلاب اسلامى و جنگ تحمیلى عراق علیه ایران، در باغ بهشت شهداى بهار، زیارتگاه مردم است. یکى از بزرگان نقل کرده‏اند: اطرافیان بهارى در زمان حیاتش، به ایشان پیشنهاد مى‏کنند بعد از رحلتش، جنازه‏اش را به نجف منتقل کنند و در آن جا به خاک بسپارند. ایشان با قاطعیت مى‏گوید: مرا در گورستان شهر بهار دفن کنید. چون مى‏خواهم کنار شهیدان باشم.
آرامگاه وى زیارتگاه مردم از شهرهاى مختلف کشور است. گاه اشخاص گرفتار و حاجتمند براى رفع گرفتارى و برآورده شدن حاجات خویش، به آستان مبارک و شفابخش آن ابر مرد زهد و تقوا، روى امید مى‏آورند. کرامات فراوانى نیز در این زمینه از ایشان نقل و مشاهده شده است!

آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی(ره)

تولد و دوران کودکی

در روستای سعید آباد گلپایگان و در سال 1295 هـ.ق. در خانواده ای مذهبی کودکی دیده به جهان گشود که او را سید جمال الدین نامیدند.
 با تولد این کودک رشته های امید در اعماق قلب والدینش محکم گشت، زیرا آیت الله گلپایگانی از آغاز نشو و نمو نوعی نبوغ و خلاقیت را در رفتار و اعمال خویش بروز می داد، گرچه سیمای ساده ای داشت اما آینده درخشانش در چهره اش نهفته بود.
آیت الله گلپایگانی دوران شکوفایی را در آغوش مادری نیکو سرشت و تحت تربیت پدری پارسا گذراند ، آیت الله سید حسین گلپایگانی پدر ایشان، به مقتضای زندگی در روستا با تلاش از راه کشاورزی و دامداری روزگار می گذرانید و چنین کوشش سبب شد که فرزندان را نیز به یاری خویش فرا خواند، از این رو  با پا نهادن به سنین نوجوانی گوسفندان را به دشت و صحرا می برد و در واقع به شغل چوپانی مشغول بود، چنین محیط با صفایی در لطافت روح و روانش بسیار تأثیر داشت.
اطرافیان و آشنایانی که از دقت و تیزبینی برخوردار بودند وقتی ایشان را مشاهده می کردند، از حرکات و گفتارش متوجه می شدند که این نوجوان پاک سیرت دور نمآیت ای ویژه دارد و لازم است با استفاده از استعداد خارق العاده اش مسیر اجداد و خاندان طاهرینش علیهم السلام را بپیماید و به آنان اقتدا کند و برای کسب معارف و تحصیل مکارم اخلاق خود را مهیا سازد.
برخی نیز از توفیق هایی که نصیب نیاکان وی گشته بود داستانها می گفتند و بدین گونه شوق به تحصیل و روی آوردن به علم اندوزی را در اعماق روح پاک وی بارور می ساختند.
سرانجام اشتیاق وی با تشویق های والدین و مهمتر از همه عنایات خداوند متعال و توجهات خاص خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام توأم گشت و دریچه علم و معرفت را به رویش گشود. 

والدین

پدر آقا سید جمال الدین گلپایگانی، مرحوم آیت الله سید حسین گلپایگانی  و ایشان فرزند فقیه بزرگوار آیت الله سید محمد علی گلپایگانی است. آن عارف کامل پنج برادر داشت که همه غیر از یکی، از علمای گلپایگان بوده اند .

روستای سعید آباد از توابع گلپایگان محل زندگی مرحوم آیت الله سید حسین موسوی گلپایگانی بود. از جزئیات زندگی وی اطلاعی در دست نمی باشد.

اما حادثه شگفت انگیز که یکصد و ده سال پس از رحلت وی رخ داد بر ایمان و زهد و درستی اعمال و کردار او مهر تأئید زده زیرا یکی از فضلای حوزه علمیه قم نقل کرده است که مرحوم آیت الله سید حسین گلپایگانی در سال 1305 هـ.ق دیده از جهان فانی فرو بست و در زادگاه خود یعنی روستای سعید آباد گلپایگان به خاک سپرده شد، ولی در سال 1415 هـ.ق وقتی خواستند مقبره اش را مورد بازسازی و مرمت قرار دهند، دست اندرکاران این امر مشاهده کردند که پس از گذشت بیش از یک قرن هنوز پیکر مطهر این مرد الهی تازه است و هیچ گونه آسیبی ندیده و گویی به تازگی دفن گردیده است ،  چنین حالتی از قدرت لایزال خداوند متعال حکایت دارد که الطافی این گونه را نصیب بندگان خاص و مقربان درگاه خویش می نماید.
 


فرزندان

از آن عارف کامل هفت فرزند شامل چهار پسر و سه دختر باقی ماند
 

تحصیلات

الف: حوزه علمیه گلپایگان

آیت الله گلپایگانی به رغم مشکلات و کمبود امکانات، تحصیل معارف دینی را آغاز نمود. و روح بلندی که از پدران خود به ارث برده بود او را بر آن داشت تا به آباء و اجداد طاهرین خود اقتداء نماید.
 او در ضمن چوپانی در سن دوازده سالگی در روستای سعید آباد مقداری از دروس مقدمات را نزد برادران خویش فرا گرفت.
خاطر نشان می گردد که آیت الله گلپایگانی در سن نه سالگی پدری مهربان، پرهیزگار و اهل فضل را از دست داده بود و به رغم چنین ضایعه ای دردناک، مصمم بود چشمه گوارای علم را بیابد .
 با این باور، بار سفر را بست و از زادگاه خویش روستای سعید آباد راهی گلپایگان گردید و علوم عربی، بلاغت و منطق را نزد علمای گلپایگان آموخت به قدری شوق تحصیل علم و معرفت در وجودش موج می زد که هر روز مسافت بین روستای سعید آباد و گلپایگان را برای آموختن علم پیاده می پیمود. 

ب: حوزه علمیه اصفهان

آیت الله گلپایگانی چند سالی را در گلپایگان به درس و تحصیل اشتغال داشت تا در سال 1311هـ.ق در حالیکه 16 سال بیشتر نداشت عازم اصفهان گردید  و به مدرسه علمیه الماسیه قدم نهاد.
رفته رفته جدیت وافرش در کسب علوم اهل بیت علیهم السلام و نیز هوش سرشارش، اساتید مدرسه را مورد توجه قرار داد .
 

ج. ورود  به حوزه علمیه نجف

در حوزه علمیه اصفهان آیت الله گلپایگانی در علوم معقول و منقول موفقیت هایی به دست آورد و محضر استادان و عالمان وارسته ای را درک نمود اما این تشنه معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نمی توانست به این میزان تحصیلات اکتفاء کند، از این جهت تصمیم گرفت که به عتبات عالیات عزیمت نماید و نزد استادان و عالمان حوزه علمیه نجف اشرف زانوی ادب بر زمین زند.
لذا در سال 1319 هـ.ق و در سن 23 سالگی، به جانب عراق حرکت نمود. هنگامی که می خواست وطن را ترک نماید. علمای گلپایگان با شکوه خاصی او را بدرقه نمودند. 


در جستجوی استاد اخلاق و عرفان

الف: آقا سید جواد کربلایی

در آن زمان،  آیت الله گلپایگانی سودای بهره وری از کمالات و فیوضات مرحوم آقا سید جواد کربلایی را در ذهن می پرورانید. زیرا وصف حالات عرفانی و مقامات معنوی او را زیاد شنیده بود و شیفته این عصاره تقوا و فضیلت گردیده بود، از این روی به محضرش شتافت ولی دیری نپائید که آقا سید جواد از دنیا رفت.
 

ب: آیت الله علی محمد نجف آبادی

ایشان  پس از وفات آقا سید جواد کربلایی توانست به مجلس درس ایشان راه پیدا کند و از وجود ایشان بهره های معنوی فراوان ببرد.
 

ج. آیت الله سید احمد کربلایی

علامه طهرانی نقل نمودند که استاد استاد ما ، مرحوم آیت الله سید احمد کربلایی بوده است و سیر مراتب کمال و درجات روحی آن آیت الهی به دست او صورت گرفته است.
و از قول خود ایشان نقل شده است که بعد از نقل مشاهده حالات معنوی آقا سید احمد کربلایی در مسجد سهله برای استادم آقا شیخ علی محمد ایشان برخاست و گفت با من بیا، من در خدمت استاد رفتم، استاد به منزل آقا سید احمد وارد شد و دست مرا در دست او گذارد و گفت: از این به بعد مربی اخلاقی و استاد عرفانی تو ایشان است، باید از او دستور بگیری و از او متابعت نمایی.
 

اساتید ایشان در حوزه نجف

الف: آیت الله  محمد کاظم خراسانی

پس از درگذشت میرزای شیرازی ، آخوند خراسانی به عنوان جانشین میرزا و بزرگترین  مرجع تقلید عالم تشیع مشخص گردید.
آیت الله گلپایگانی به مجلس درس آخوند خراسانی راه یافت، همان شخصیتی که در عصر خود قریب به 2200 شاگرد داشت که به آنها اصول و فقه درس میداد.
 

ب:  آیت الله  رضا همدانی

مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی کرسی درس علامه آقا رضا همدانی را مغتنم شمرد و از بحث های این مجتهد محقق و فقیه اهل نظر و بیان شیوایش فیض برد.
حاج آقا رضا همدانی از شاگردان و تلامذه مشهور مجتهد وارسته و فقیه عالی مقام آیت الله میرزای شیرازی است که چندین سال دروس عالی فقه را در سامراء به بحث و تحقیق گذرانید و تقریرات درسی مرحوم آیت الله العظمی میرزای بزرگ را مدون نمود.
 

ج:  آیت الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی

ایشان صاحب کتاب شریف عروة الوثقی است که مرحوم آقا سید جمال الدین گلپایگانی از محضر ایشان استفاده های شایانی برده است.
 

د: حکیم عارف شیخ محمد بهاری

آیت الله بهاری در نجف از ملازمان درس عارف کامل ملا حسینقلی همدانی(ره) بوده است  که مرحوم آخوند نیز او را وصیّ خود قرار داد.
آقا سید جمال الدین گلپایگانی و آقا سید علی قاضی طباطبایی از شاگردان برجسته ایشان می باشند.
 

ه:  آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی

آقا سید جمال الدین گلپایگانی از نجف به سامراء مهاجرت نمود و در این شهر مقدس از محضر آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی بهره های علمی برد و بخش مهمی از تقریرات وی را به رشته تقریر در آورد.
 


و:  آیت الله میرزای نائینی

آقا سید جمال الدین گلپایگانی شاگرد بر جسته و از اصحاب خاص آیت الله میرزای نائینی بود و همیشه در سمت راست وی می نشست.
آیت الله نائینی با اشخاصی چون آقا سید جمال الدین گلپایگانی، آقا سید محمد شاهرودی، آقا شیخ موسوی خوانساری و... در شبانه روز دو مرتبه در مسائل علمی به تبادل نظر می پرداخت و علاقه مند بود شاگردانش از جهت علم و تقوا ممتاز و نخبه بار آیند و از این روی این افراد و عده ای دیگر به مقام والای فقاهت و مرجعیت رسیدند.
آن فقیه سترگ با آقا سید جمال الدین گلپایگانی و سید عبد الغفار مازندرانی ( امام جماعت مسجد بزرگ هندی نجف ) خلوت می کرد و به این دو نفر گوشزد می نمود:
« شما نزد خداوند مسؤول هستید اگر از من خطایی سر بزند به من تذکر ندهید و مرا از هواها و لغزشها متوجه نسازید و چشم پوشی کنید. »

 آقا سید جمال الدین در واقع مشاور مرحوم آیت الله العظمی نائینی بود و مرحوم آیت الله نائینی در اجازه ای که به وی داده از او به عنوان حجة الاسلام یاد کرده که این عنوان را  در هیچ اجازه ای برای هیچ کس به کار نبرده است، حتی آیت الله آقا سید ابوالقاسم خوئی و آیت الله آقا شیخ محمد علی کاظمینی را به عنوان ثقة الاسلام معرفی نموده است و در پایان این اجازه مرحوم نائینی از آقا سید جمال الدین می خواهد تا برای او دعا کند. 


نیل به مقام مرجعیت و اعلمیت

پس از آنکه مرجع عالیقدر تشیع مرحوم آیت الله العظمی آقا سید ابو الحسن اصفهانی (ره) در سال 1365هـ.ق رحلت نمود مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی به مقام مرجعیت شیعه نائل شد و عده زیادی از شیعیان در عراق و ایران از وی تقلید می کردند.
 وقتی از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (ره) درباره موقوفات اراک و تهران که می بایست با نظارت اعلم علمای عراق خرج طلاب حوزه علمیه نجف اشرف می شد سوال کردند. آن مرجع عالیقدر تقلید نیز آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی را جهت این منظور تعیین کردند.

آقا سید جمال الدین گلپایگانی در حوزه درسی میرزا جهانگیر خان قشقایی با شخصیت هایی بزرگ و عالی مقام انس و الفت پیدا کرد.
او با مرحوم آیت الله  بروجردی، هم درس و هم مباحثه بود.
 می گویند وقتی نامه ای از آیت الله  گلپایگانی برای آیت الله بروجردی در زمان مرجعیت ایشان می رسید، به احترام صاحب نامه از جای بر می خواست و آن را می بوسید و بر روی دیدگان خویش می نهاد.

همچنین آیت الله بروجردی چند سالی همراه با آیت الله گلپایگانی در درس مرحوم آخوند خراسانی حاضر می گردید بر پایه این سوابق آشنایی بود که آن مرجع عالیقدر جهان تشیع بر مدارج علمی و تقوای  آقا سید جمال الدین گلپایگانی بیش از دیگران پی برد و او را بعنوان اعلم نجف اشرف معرفی کرد.

شاگردان

ایشان در نجف اشرف حوزه درسی داشتند، محضر پربرکت وی به دلیل کمالات علمی و عرفانی اش بسیار پر بار، آموزنده و بیدار کننده بود.
 در ذیل اجمالاً به برخی از شاگردان این فقیه عارف اشاره میگردد:
1. آیت الله شیخ حسنعلی نجابت شیرازی(ره)
2. علامه محمد تقی جعفری(ره)
3. علامه سید عباس کاشانی
4. علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی(ره)
5. آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی(حفظه الله)
6. آیت الله شیخ حسن صافی اصفهانی(ره)
7. آیت الله  محمد حسن عالم نجف آبادی(ره)
8. آیت الله  احمد فیّاض(ره)
9. آیت الله  مرتضی انصاری( از نوادگان شیخ الفقهاء مرتضی انصاری )
10. آیت الله  حیدر علی محقق(ره)
11. آیت الله  محمد حسین کلباسی
12. آیت الله  محمد علی احمدیان نجف آبادی(ره)
13. آیت الله  سید ضیاء الدین اصفهانی
14. آیت الله سید مرتضی حسینی فیروز آبادی
15. آیت الله  عبد الله مجد فقیهی بروجردی
16. آیت الله  ابوالفضل خوانساری(ره)

ایشان علاوه بر این شاگردانی از فضلای اهل نجف و نیز افرادی نامور از لبنان داشتند و نیز فرزندان فاضلش از محضر پر برکتش بهره بردند و اکثراً به درجه اجتهاد رسیدند.

تألیفات و آثار

1. الجتهاد و التقلید
2. اجتماع امر و نهی ( این دو اثر تحت عنوان الرسائل به سال 1370 هـ.ق. در مطبعه حیدریه علیه السلام نجف چاپ شده است )
3. جواز البقاء علی تقلید المیت
4. کتابی در صلواة
5. قاعده فراغ و التجاوز
6. تقریرات درس آیات عظام اخوند خراسانی، میرزای نائینی و میرزا محمد تقی شیرازی
7. الترتب
8. رساله علمیه
9. رساله لا ضرر و لا ضرار
10. حدیث رفع
11. رساله منجزات المریض
12. یک دوره اصول فقه که یک مجلد آن از آغاز اصول تا واجب نفسی به طبع رسیده است.
13. دیوانی در اشعار مذعبی و عرفان که به زبان فارسی و عربی سروده است.
14. وصایا
15. رساله ای در اجاره
16. رساله در طهارت
17. یک دوره فقه شامل ابواب مکاسب، طلاق، قضا(ناتمام)، اطعمه و اشربه و حج
18. رساله استدلالی در غیبت (الغیبه)، همراه بیست مسأله مهم استدلالی فقهی در سال 1370هـ.ق. در چاپخانه حیدریه علیه السلام نجف اشرف چاپ شده است. 

وفات

آن عارف کامل  در اواخر عمر شریفش علاوه بر مواجه گشتن با گرفتاریهای زیاد، دچار کسالت شدید قلبی و نیز ناراحتی در برخی اعضاء و جوارح گردید و مدتها به بیماری تورم پروستات مبتلاء بود .

سرانجام  پس از تحمل دردهای طاقت فرسا با کوله باری از تقوا، زهد و فضائل عالی اخلاقی و عرفانی در تاریخ 19/محرم الحرام/ سال 1377هـ .ق در سن 82 سالگی چشم از جهان فانی فرو بست و به سرای باقی شتافت.

پیکر پاک و نورانی آن عبد صالح خدا را پس از تشییع جنازه به وادی السلام نجف اشرف انتقال دادند و چون در این قبرستان جای مناسبی غیر از همان مکانی که ایشان می نشستند و فاتحه می خواندند و مشغول به أوراد و أذکار می شدند پیدا نمی کنند از این روی در این مکان پیکر نورانی آن مرجع عالیقدر تقلید و عارف کامل را دفن می کنند.


از منظر بزرگان
 

 شهید مطهری

مرحوم آقای سید جمال گلپایگانی  یکی از مراجع تقلید عصر حاضر بودند من در تهران خدمت ایشان رسیده بودم و قبلاً هم البته (ایشان را) می شناختم. مردی بود که از اوایل جوانی که در اصفهان تحصیل می کرده است (اهل تقوا بوده) و افرادی که در جوانی با این مرد محشور بوده اند او را به تقوا و معنویت و صفا و پاکی می شناختند و اصلاً وارد این دنیا (معنویت) بود و شاید مسیرش هم این نبود که بیاید درس بخواند و روزی مرجع و رئیس بشود. این حرفها در کارش نبود و تا آخر عمر به این پیمان خودش باقی بود بطور قطع و یقین آثار فوق العاده ای در ایشان دیده می شد. 

 علامه سید محمد حسین طهرانی

مرحوم آیت الله  سید جمال الدین گلپایگانی  از این قبیل مطالب اخبار (کرامات) بسیار داشت.
ایشان از علماء و مراجع تقلید نجف اشرف بودند و از شاگردان بر جسته مرحوم آیت الله نائینی و در علمیت وعملیت زبانزد خاص بود و از جهت عظمت قدر و کرامت مقام و نفس پاک مورد تصدیق و برای احدی جای تردید نبود در مراقبت نفس و اجتناب از هواهای نفسانیه مقام اول را حائز بود.
از صدای مناجات و گریه ایشان همسایگان حکایاتی دارند، دائماً صحیفه مبارکه سجادیه علیه السلام در مقابل ایشان در اتاق خلوت بود و همین که از مطالعه فارغ میشد به خواندن آن مشغول می گشت.
آهش سوزان، اشکش روان و سخنش مؤثر و دلی سوخته داشت. متجاوز از نود سال عمر کرد در زمان جوانی در اصفهان تحصیل می نمود و با مرحوم آیت الله بروجردی هم درس و هم مباحثه بوده است و آیت الله بروجردی چه در اوقاتیکه در بروجرد بودند و چه اوقاتی که در قم بودند، نامه هائی به ایشان می نوشتند و درباره بعضی از مسائل غامض و حوادث واقعه استمداد می نمودند.
حقیر در مدت هفت سال که در نجف اشرف برای تحصیل مقیم و مشرف بودم، هفته ای یکی دو بار به منزلشان می رفتم و یک ساعت می نشستم با آنکه بسیار اهل تقیه و کتمان بود، در عین حال از واردات قلبیه (مکاشفات) خود در دوران عمر چه در اصفهان و چه در نجف اشرف مطالبی را برای من نقل می فرمود، مطالبی که از خواص خود بشدت مخفی می داشت.

منزلش در محله حویش (نجف اشرف) بود و در اطاق کوچکی در بالاخانه بسر می برد و اوقاتش در آنجا می گذشت و هر وقت بخدمتش مشرف می شدم و از واردات و مکاشفات و یا از حالات و مقامات بیانی داشت به مجرد آنکه احساس صدای پا از پله ها می نمود گر چه شخص وارد از اخص خواص او بود جمله را قطع می کرد و به بحث علمی و فقهی مشغول می شد تا شخص وارد چنین پندارد که در این مدت ما مشغول مذاکره و بحث علمی بوده ایم.

مرحوم آقا سید جمال الدین بسیار به وادی السلام می رفت و می نشست و معطل می شد و ما چنین می پنداشتیم که او با ارواح طیبه سرو کاری دارد و رد و بدلهائی بین آنان به وقوع می پیوندد.
و در این اواخر به کسالت قلب و پروستات مبتلا بود و عمل جراحی ... نموده و روی تخت افتاده... و قرض ایشان چه برای امرار مخارج شخصی، و چه برای طلاب به حد اعلی رسیده بود، و خانه مسکونی خود را به چهار صد دینار عراقی به جهت مصرف یک عمل جراحی که برای یکی از ارحامشان پیش آمد کرده بود، به رهن گذاشته بودند و از جهات داخلی منزل نیز ناراحت و در شدائدی به سر می برد.

این حقیر در هفته یکی دو بار به خدمتش می رسیدم. و تا اندازه ای برای من گفتگو داشته در این حال که یک روز وارد شدم دیدم:
در حالیکه به پشت روی تخت افتاده و سن به نود سال رسیده است، صحیفه کوچک خود را می خواند و اشک می ریزد و در عالمی از سرور و بهجت و نشاط و لذت است که حقاً زبان از وصف آن عاجز است. کأنه از شدت انس با خدای تعالی در پوست نمی گنجد و می خواهد به پرواز در آید.
سلام کردم، گفت: بنشین! ای فلان کس از حالات من که تو خبر داری ( و در اینجا اشاره کرد به جمیع گرفتاری ها: از مرض فراوان و گرو رفتن منزل و غیرها )
عرض کردم: آری و سپس با یک تبسم ملیحی رو به من کرد و فرمود:
 من خوشم خوش، کسی که عرفان ندارد نه دنیا دارد و نه آخرت.

استاد استاد ما ، مرحوم حاج سید احمد (کربلایی) بوده است و سیر مراتب کمال و درجات روحیه آن آیت الهی به دست او صورت گرفته است.
 

آیت الله شیخ نصرالله شاه آبادی

من سالیانی مرحوم آیت الله العظمی آقای سید جمال گلپایگانی (ره) را زیارت می کردم و از زیارت ایشان مستفیض شدم.
حتی در منزل ایشان مکرر می رفتم و خدمت ایشان می رسیدم. خوب از محضر ایشان همان امور اخلاقی را استفاده می کردیم نصایح و امثال ذلک را، وقتی گاهی می رفتم خدمت ایشان، خوب ایشان نصایحی می کردند. نصایح پدرانه که در درس خواندن حواستان جمع باشد.
آیت الله گلپایگانی توصیه در این روابط زیاد می کردند که حواستان جمع باشد که در حین طلبگیتان و درس خواندنتان بدانید که اگر از اینجا استفاده نکنید و کسب فیض از آقا امیر المؤمنین علیه السلام نکنید این علوم تان ممکن است شما را در ضلالت و گمراهی بیندازد ولی اگر با آقا امیر المؤمنین علیه السلام روابطتان خوب باشد  و استضائه از نور مولا بکنید قهراً در پیشرفتهای درسیتان هم موفقتر خواهید بود و علمتان علم نافع خواهد شد نه علمی که لا ینتفع به.

این مراحل ایشان بود، مرد ملایی بود، ایشان از شاگردهای مرحوم میرزای نائینی بود و البته با مرحوم میرزا در فتوا و در همه چیز هم عقیده هم بود.

حتی رساله ایشان رساله مرحوم میرزا بود. و هیچ تفاوتی نداشت و ایشان معتقد به این بود که میرزا اعلم هست و هر چه ایشان فرموده همان درست است. البته خوب ایشان مرد ملایی هم بود.
مرد واقعاً وارسته ای هم از نظر دینی و هم از نظر تدین و اخلاق و از نظر روحانیت بود. واقعاً ایشان مرد متعبدی بود و در مسیر راه هر وقت من ایشان را می دیدم عبا را به سر کشیده بود و می دیدم مشغول نماز است.
 در راه که می رفت نوافل می خواند. نوافل مثلاً کذا را، اکثراً هر وقت برخورد کردم سلام کردیم. خوب به عنوان اینکه جواب سلام واجب است  جواب سلام می دادند. ولی معلوم بود به اینکه ایشان دارند نماز می خوانند، مثلاً با سر مبارکشان رکوع و سجود می کرد.
مردی بود که واقعاً بسیار از همه نظر به خصوص از نظر اخلاقی بین همه آقایان علماء به زهد و تقوا و فضیلت معروف بود و همچنین از جنبه معرفت در میان علمای نجف معروف بود به اینکه ایشان دید بیشتری دارند و خلاصه جنبه معنوی می چربد، و همچنین ایشان با مرحوم آیت الله آقا سید علی آقای قاضی رحمة الله هم ارتباط داشتند.
 ایشان روز شهادت ائمه اطهار علیهم السلام مراسم (عزاداری) داشتند. و ایام هفته هم مثل اینکه حالا شب جمعه بوده یا یکی از این روزها، مجلس روضه داشتند. آن قدری که من استفده کردم از ایشان همان مطهریت ظاهر ایشان بود که مرد نورانی ای بود و خیلی خوش برخورد بود.
 خوشرو و خوش اخلاق بود، بخصوص که اگر در منزل ایشان می رفتیم که اصلاً خیلی بسیار ادب مجلس را نگه می داشت و احترام می کرد. اهل دعا بود. اهل ذکر بود. ایشان دائماً مشغول دعا و ذکر بود. عرض کردم در کوچه و بازار هم که می دیدم و با ایشان برخورد می کردیم ایشان عبا بر سرش بود و مشغول نماز بود و به طرف حرم به مسجد بالاسر می رفتند چون در مسجد بالا سر، ایشان اقامه نماز می کردند.
ایشان را در همان حالات هم می دیدم مشغول نماز و ذکر هستند. حالات هم نافله ظهر و عصر بود یا نماز مستحبی دیگر یا غیره... علی الدوام که ایشان مشغول به ذکر خدا بود مگر آنجایی که سوال و پرسشی می کردند که ایشان بخواهند جوابی بدهند و یا در مقام درسش بود و امثال ذلک و الا در غیر این مواقع ایشان دائم الذکر بود و واقعاً مرد خواستنی بود. خیلی وجهه نورانی داشت. جاذب و جالب بود. عمر با کفایتی هم کرد و مفید بود.

« یک وقتی در خدمت ایشان (آیت الله العظمی حاج سید جمال الدین گلپایگانی) بودم که بنا شد ایشان دعاء بکنند ایشان به من فرمودند که تو دعا کن، ما هم شروع کردیم به دعا نمودن. آمدیم که بگوئیم اللهم أصلح کل فاسد من امور المسلمین گفتیم اللهم أفسد کل فاسد من أمور المسلمین، که با شنیدن این مطلب و دعا ایشان خنده شان گرفت و فرمودند که دو مرتبه بخوان و ما هم دوباره خواندیم. »
 

 یکی از اساتید و فضلای حوزه علمیه قم

آن مرحوم دنبال شهرت و مرجعیت نبود و خیلی هم ناراحت می شد که کسی به خاطر مرجعیت و شهرت ایشان قدمی بر می داشت. من از شخصی شنیدم که ایشان( آیت الله  گلپایگانی ) می فرمودند:
کسی که یک قدم برای مرجعیت بردارد تأیید صلاحیتش مشکل است.
من این را هم شنیدم که وقتی وجوهاتی برای ایشان می آمد خیلی نمی گذاشت که این وجوهات تا شب بماند و شخصاً عبایش را می پوشید. و وجوهات را به اهلش می رساند زیرا می ترسید که همان شب از دنیا برود و وجوهات شرعیه رو دستش بماند لذا با آنکه خیلی وجوهات برایش می آمد وقتی که از دنیا رفت ظاهراً چیزی از مال دنیا نداشت.

آیت الله سید مصطفی خوانساری

مرحوم آیت الله سید جمال گلپایگانی از فقهاء و عارفان بزرگ بود که وقتی از آیت الله بروجردی پرسیده بودند: اعلم نجف کیست که موقوفه ای را به وسیله او به طلاب برسانیم؟
 آیت الله بروجردی در پاسخ نوشتند: آیت الله حاج سید جمال الدین. 

آیت الله محمد حسین مسجد جامعی

ایشان مجتهد، مرد محترم، ملا و زحمت کشیده بود. پاکدل بود. فقر عجیبی در جوانی داشتند.
 می گفتند ایشان دامن قبایش را می گرفته از این خیارهای زرد شده می گرفتند و می آوردند و با زن و بچه اش اعاشه می کردند. چون چهار پسر داشت. اینها در عالم خودشان زحمت کشده بودند. فقر آقای آقا سید جمال خیلی معروف بوده در نجف، ملا، آقا و با تقوا بود. 

حجة الاسلام سید حسین هاشمی نژاد

خدا رحمت کند مرحوم آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی  را، الان اینجا راجع به ایشان مطلب و حرف زیاد است. اهل معنی بود. اهل باطن بود. مطالب زیادی از ایشان آقازاده شان برای من نقل کردند.
می فرمودند بابام وقتی می رفت کربلا، خیلی دقیق مشرف می شد وارد حریم کربلا که می شد غسل زیارت می کرد. در شب جمعه اگر در کربلا می ماند. آنقدر کم می خورد و کم می آشامید که دستور هم همین است در کربلا، که نیاز به تطهیر پیدا نکند.
در خاک کربلا به احترام تربت حسینی علیه السلام به دستشویی نرود. اینقدر مؤدی آداب بود. می فرمودند شبهای حلول سال هم که می شد به تعبیر ماها عید نوروز مقید بود که در یکی از مشاهد مشرفه باشد.

آن لحظه ای که می خواهد بگوید یا محول الحول و الاحوال، خود فضا خود مکان در آن تغییر حال موثر است لذا می گویند بروید مسجد، جای خوب بروید زیارت امام زاده یا مشغول تلاوت قرآن باشید. 

آیت الله حسن صافی اصفهانی

مرحوم آیت الله صافی اصفهانی در جواب کسانی که از ایشان پرسیده بودند: مرحوم آیت الله سید جمال گلپایگانی، در مواعظی که برای طلاب و فضلاء داشتند، بیشتر روی چه نکاتی تکیه می کردند؟
 فرموده بودند: تقوا و عدم مجالست با فساق، فجار و اهل غفلت. همچنین ایشان فرموده بودند که حتی آیت الله گلپایگانی می فرمود:
در استادی که انتخاب می کنید، دقیق باشید. زیرا همان طور که حرف می زند و درس می گوید، روحیاتش هم منتقل می شود.

آیت الله سید محمود طالقانی

 

زندگی نامه

سید محمود علایی طالقانی در یک شب بسیار سرد زمستانی در دهکده‌ی گلیرد طالقان بدنیا آمد. ورق‌های تقویم، 15 اسفند ماه سال 1289 را نشان می‌دادند. گلیرد یکی از دهات طالقان است. ایشان اولین فرزند پسر خانواده بود. وقتی به سن پنج سالگی رسید او را به مکتب‌خانه گلیرد نزد ملا سید تقی اورازانی فرستادند. او در سال اول، خواندن قران را آموخت. در سال دوم، کتاب «موش و گربه» اثر عبید زاکانی را شروع کرد. سید محمود در سن هفت سالگی سواد خواندن و نوشتن را کامل آموخت. در همان سن پدرش تصمیم گرفت به تهران مهاجرت کنند و به خانه‌ای کوچک در محله‌ی قنات آباد تهران رفت. وقتی به سن ده سالگی رسید، بنا به درخواست پدر برای تکمیل علوم دینی به شهر مقدس قم رفت. پدر درباره‌ی سید محمود به آیت‌الله حاج شیخ حائری سفارش کرد. سید محمود در ابتدا به مدرسه رضویه رفت و سپس وارد مدرسه‌ی فیضیه شد. در سال 1310 پدر ایشان مریض شدند و دارفانی را وداع گفتند. در همان سال به نجف اشرف رفت و از اساتید معروف بهره برد و پس از شش سال از عالم بزرگ آیت‌الله اصفهانی اجازه‌ی اجتهاد گرفت و به ایران بازگشت. او به قم رفت و از آیت‌الله حائری اجازه اجتهاد و از آیت‌الله مرعشی اجازه‌ی حدیث گرفت.

فعالیت های سیاسی و فرهنگی

کارنامه زندگی آیت الله  طالقانی به تمامی مبارزه، زندان و تبعید است. گویی شخصیت وی با سکوت و سکون نا آشنا بوده است.  وی نخستین زندانی سیاسی ست که در زمان رضا شاه، به جرم دفاع از زن محجبه ای که مأموران رضا شاه به وی توهین کرده، قصد برداشتن چادر وی را داشتند، دستگیر و زندانی شد. آنان عدم جواز حمل عمامه از جانب وی را بهانه دستگیری او قرار داده بودند.

آیت الله طالقانی به جهت مخالفت با انقلاب سفید شاه، در بهمن 1341 دستگیر و زندانی شد. او در ایام محرم تظاهرات‏های سیاسی - مذهبی را هدایت و سخنرانی‏های پرشوری ایراد می‏کرد؛ به گونه‏ای که توسط رژیم دستگیر و زندانی شد. دستگیری وی عکس العمل بسیاری علما را به دنبال داشت از جمله امام خمینی در مورد دستگیری ایشان و برخی دیگر از اعضای نهضت آزادی در اطلاعیه‏ای نوشت: اینجانب و اشخاص با وجدان و با دیانت متأسفیم از مظلومیت این اشخاص که به جرم دفاع از اسلام و قانون اساسی، محکوم به حبس های طویل المدت شده و باید با حال پیری و نقاهت در زندان، برای اطفای‏شهوات دیگران به سر برند.

آیت الله طالقانی علاوه بر زندان، مجازات هایی همچون تبعید را نیز تحمل کرده بود. وی مدت شش ماه در زابل و یک سال در بافت تبعید بود.

فعالیت های طالقانی گسترده و متنوع است. وی از تمامی فرصت‏هایی که گمان می‏برد، به افزایش آگاهی جوانان و بهبود بینش و نگاه آنان نسبت به اسلام کمک می‏کند، بهره می‏برد.

در سال 1320 که رضا خان تبعید شد و فضای سیاسی آزادی خوبی یافت، طالقانی با همکاری یکی از فرهنگیان، کانون اسلام را بنیان نهاد که از جمله اعضای اصلی آن مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، حجت الاسلام عبدالحسین ابن الدین و علی اردلان بودند. در این کانون، مباحث دینی و علمی مطرح می‏شد. طالقانی تفسیر قرآن می‏گفت و بازرگان بحث علمی مطهرات در اسلام را مطرح می‏کرد. مجله دانش آموز نیز از سوی کانون منتشر می‏شد و افزون بر آن، کلاس های درس و انجمن های خیریه، برای کمک به فقرا در زمان جنگ نیز دایر شده بود.

طالقانی افزون بر جلسات کانون اسلام، در انجمن اسلامی دانشجویان نیز شرکت داشت. انگیزه اصلی وی از شرکت در این انجمن، برداشتن دیوار جدایی میان دانشجویان و طلاب علوم دینی بود. وی‏بیشترین ارتباط را با جوانان برقرار می‏کرد و بر این عقیده بود که باید قرآن را وارد زندگی و جامعه کرد. این انجمن، همچنین برای مقابله با تبلیغ زیاد توده ای ها و بهایی ها در میان دانشجویان تشکیل گردید و اهداف آن عبارت بود از: اصلاح جامعه بر طبق دستورات اسلام، کوشش در ایجاد دوستی و اتحاد بین افراد مسلمان، مخصوصاً جوانان روشنفکر، انتشار حقایق اسلام به وسیله ایجاد موءسسات تبلیغاتی‏و نشر مطبوعات و مبارزه با خرافات. این انجمن از وعاظ و اساتید و نویسندگان دعوت به همکاری می‏کرد و طالقانی از جمله این افراد بود.

مسجد هدایت. ابتدا مقبره‌ی خاندان هدایت بود. آقای طالقانی در سال 1327 رسماً امام جماعت مسجد هدایت شد. بعد از سال 1332، اعضای انجمن اسلامی مهندسان و نمازگزاران پول تهیه و مسجد را بازسازی کردند. از همان سال اول تفسیر قرآن آقای طالقانی در آن مسجد شروع شد: مسجد هدایت علاوه بر جلسه تفسیر و صحبت‌های آقای طالقانی، محل دیدار دانشجویان هم بود. آنها به مناسبت‌های مختلف در مسجد جمع می شدند و به صحبت‌های آقای طالقانی گوش می دادند. در سال 1338، آقای طالقانی به همراه عده ای از دوستان، به نمایندی از آیت‌الله بروجردی برای رساندن پیام به ایشان به شخی شلتوت، شخی دانشگاه الازهر و مفتی مصر به آن کشور رفت. هدف از آن سفر، نزدیکی بیش‌تر با علمای شیعه و اهل تسنن بود. چند سال بعد آقای طالقانی برای شرکت در کنفرانس دیگری به همراه عده‌ای دیگر به بیت‌المقدس مسافرت کرد. یکی از ک ارهای مهمی که آقای طالقانی در سال 1340 انجام داد حضور در هیأت مؤسس نهضت آزادی ایران بود. مهندس مهی بازرگان و دکتر سحابی عضو نهضت آزادی را تشکیل می‌‌دادند.

آقای طالقانی در مسجد هدایت به همراه آقای مطهری به تحلیل مسایل اجتماعی و افشاگری کارهای رژیم می‌پرداخت. اعلامیه‌های معروف آیت‌الله طالقانی معروف به دیکتاتور خون می ریزد در صدها نسخه انتشار یافت و بعدها برایش پرونده‌ای شد که او را به ده سال زندان محکوم کردند. آقای طالقانی پس از گذشت پنج سال از مدت محکومیت در روز نهم آبان سال 1346 از زندان قصر آزاد شدند. بعد از بسته شدن مسجد هدایت آقای طالقانی به مبارزات مخفی پرداخت و بار دیگر در سال 1349 شور و حال عجیبی به مسجد هدایت داد. سپس او را دستگیر کردند و او را با هواپیما به زاهدان تبعید کردند و به همراه مأموری به زابل رفت. در همان سال‌ها گروهی به نام سازمان مجاهدین خلق وارد مبارزات مسلحانه شدند. آقای طالقانی در روزهای آخر سال 1356، بدترین دوران زندان خود را گذراند. سپس در هشتم آبان‌ماه سال 1357 آزاد شد. یکی از مهمترین نظرات آقای طالقانی بعد از انقلاب طرح مسأله شوراها بود. اولین نماز جمعه تهران به امامت ایشان در 5 مرداد ماه در دانشگاه تهران برگزار شد و سپس ایشان به عنوان نماینده‌ی مردم در مجلس خبرگان انتخاب شد

رحلت

سرانجام طالقانی در بامداد نوزده شهریور 1358 دار فانی را وداع گفت. امام خمینی در پیامی که به مناسبت درگذشت وی فرستاد، چنین گفت: «... او برای اسلام به منزله حضرت ابوذر بود. زبان گویای او، چون شمشیر مالک اشتر برنده بود و کوبنده، مرگ او زودرس بود و عمر او با برکت....».